312- رمضانیات (5) قدر

 

مصطفی (ص) فرمود زنی بدکاره سگی دید که از تشنگی به لهله افتاده است. کفش از پای درآورد و از چاه، آبی در کفش ریخت و سگ را سیراب کرد و همین یک کار پاکش کرد، آمرزیده شد، خلاص ! ای خدا کرمت را شکر که چگونه در یک لحظه، تیر خلاص میزنی. اگر نیکی به سگی چنین است، نیکی به انسانی چگونه است و ترسناک آن که بدی به دیگر انسانها چه کیفری دارد؟

 

آن لحظه، لحظه قدر آن زن بود که به عمری میارزید. مگر نه که شب قدر برتر از هزار ماه (هشتاد سال) است؟ تا قدر ما کی رسد؟ کی قدر و قیمتی بیابیم؟

 

امیر، که دوستی است قدیمی و در دوران دبیرستان از او تئاتر می آموختم، برایم یادداشت گذاشته که از شب قدر بنویس. هی! اگر شب قدرم میرسید، دیگر نه من بودم و نه این وبلاگ و نه هیچ! کاش برسد. برای همه برسد.  خوابیم امیرجان. عمری است. کاش بیدار شویم.

 

خداوند فرموده اگر عشق من دارید با مال و جانتان برای من کار کنید. عاشقی هم آدابی دارد. آخر من چه مال و جانی برایش خرج کردهام که نظری هم به من بکند؟ این اندامهای آلوده که هرچه میخواهند میبینند و هرچه میخواهند میشنوند و هرچه میخواهند میگویند و هرچه میخواهند میخورند، کو تا صیقل بخورند و پرتوهای حق را بازتاب دهند؟ حساب دودوتا چهارتاست. سیستم سالم، ورودی سالم میخواهد که خروجی سالم تحویل دهد. ما که ورودیهامان پلشت است، چرا باید خروجی راست و درستی داشته باشیم؟

 

فقط دلمان به این خوش است که امیدواریم. چه، حضرتش امیدواران را دوست دارد.

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱
تگ ها :