281- سفرنامه نوروزی – بخش اول

1- سه‌شنبه 28 اسفند. هواپیمایی ماهان یک هواپیمای بوئینگ درست و حسابی اجاره کرده بود که مثل اتوبوس‌های دوطبقه، یک پلکان وسطش داشت. من تا به حال در هواپیماهای شرکت‌های ایرانی چنین چیزی ندیده بودم. با آن به تهران، فرودگاه امام خمینی رفتیم. آن قدر از سرمای ایران شنیده بودیم که حسابی نگران لباس اندک خودمان بودیم، ولی هوا بسیار عالی بود.

2- یک ایرانی در ترمینال دبی به قیافه من و خانمم نگاه کرده بود و فهمیده بود کبریت بی‌خطر هستیم، از ما خواست یک حلقه لاستیک بنز و یک جعبه متعلقات آن به همراه یک لپ‌تاپ ببریم. گفت خودش با پرواز شب می‌آید و اضافه‌بار دارد. ما نیز در کمال ساده‌دلی پذیرفتیم. گفت در گمرک تهران بگویید مال خودتان است جریمه نمی‌کنند. من هم که معلوم است چقدر دروغ‌گفتن بلدم و در گمرک راستش را گفتم! مامور آنجا هم با یک نگاه سریع، 150هزار تومان گمرک به آن لاستیک بست که البته دوست آن آقا در ایران مثل آب‌خوردن سه عدد چک پول 50هزارتومنی به بنده دادند و لاستیک را ترخیص کردیم. (ببخشید لاستیک بنز چقدر می‌ارزد که مثل هلو برایش چنین پول گمرکی می‌دهند؟)

3- راننده ترمینال 12000 تومان گرفت که ما را به جنوب تهران، حوالی نازی آباد (منزل خواهرخانم گرامی و به عبارتی باجناق من) ببرد.  بین راه مداوم از بی‌توجهی رانندگان صحبت شد و گفت همین چند روز پیش یک نفر در بزرگراه دنده‌عقب می‌آمده یکی دیگر به او زده و ... پلیس هم عقبی را جریمه کرده! چون قانون می‌گه در دنده‌عقب، پشت سری مقصر است. بنده هم ابراز فضل کردم که فلان دوستم گفته اگر در کشوری مثل آلمان بود گواهینامه آن شخص را به خاطر دنده‌عقب در بزرگراه تا آخر عمر باطل می‌کردند. خلاصه بحث داغ بود که یکدفعه ملتفت شدیم مسیر همیشگی به سمت نازی‌آباد را بسته اند و کلی از مردم دنده‌عقب می‌رفتند که از یک خیابان فرعی به آن سمت بروند. راننده ما نیز همین کار را کرد و با یک پیرمرد بنده‌خدای مسافرکش (که او نیز قصد همین کار را داشت) تصادف کردند! ما هم وسط بزگراه چمدان‌ها را در آورده ماشین دیگری گرفتیم و رفتیم منزل اقوام. (گفته‌اند باجناق قوم و خویش نمی‌شود، اما در مورد باجناق بنده اصلا این موضوع صحت ندارد و من اتفاقا خیلی ایشان را دوست دارم. خدا حفظش کند و انشالا همیشه سالم و سلامت باشد.)

4- از دو ماه پیش سعی داشتیم بلیت قطار برای خراسان پیدا کنیم. داخل ایران هیچکس نتوانست برایمان بلیت بگیرد. علتش هم این بود که ما فقط و فقط دو روز بعد از گشایش پرونده بلیت‌های نوروزی باخبر شده بودیم. من که در طول ده سال اقامت در تهران هیچوقت نوروز نتوانسته‌ام با قطار به مشهد بروم. این چندسال خارج بودن پیشکش. صبح رفتیم ترمینال جنوب. تقریبا تمام مردم ایران می‌خواستند بروند مشهد. قربان امام رضا بروم، آخر عزیزان حتما باید مشهد بروید؟ مگر این شهر چقدر کشش دارد؟ چقدر خیابان‌کشی استاندارد و درست و حسابی دارد آخر؟ چقدر جا برای اقامت زوار دارد؟ اصلا مگر در صحن مطهر چند نفر جا می‌شوند؟ فکر ما خراسانی‌ها را هم بکنید که یک بار نمی‌شود ایام تعطیلات بتوانیم به‌راحتی به استانمان برویم.اوضاعی در ترمینال جنوب بود که ببخشید، واقعا سگ هم صاحبش را نمی‌شناخت. ازدحام، جواب‌های سربالا و رفتاری شبیه گوسفند با مردم. راستی با سمند هم می‌شد رفت مشهد. نفری 60 هزار تومان.

5- ما دیدیم اگر دیر بجنبیم امکان ندارد فردا سال تحویل پیش پدر و مادر باشیم. تصمیم گرفتیم راه را تکه‌تکه برویم. از تهران تا سمنان با یک اتوبوس، از سمنان تا شاهرود با یک اتوبوس، از شاهرود تا خراسان ...! حکایتی بود. هی سوار شو، هی پیاده شو. ترمینال سمنان که واقعا فاجعه است و به تنها چیزی که نمی‌خورد ترمینال یک مرکز استان است. خود سمنان هم همین طور. من یادم است قدیم ها سمنان خیلی آبادتر و تمیزتر بود. کلا شهرها خیلی خراب و اسفبار بودند. گویی گرد خستگی پاشیده شده بود بر همه‌چیز. فکر کنم علت اصلی آن سرمای بی‌سابقه زمستان اخیر بوده که بدجوری قیافه شهرها را خراب کرده. درخت‌های سوخته از سرما، باغچه‌های خالی، جداول ترک‌خورده، زمین‌ها و آسفالت‌های مصیبت‌بار، اتوبوس‌ها و سواری‌های فاجعه ... بوی بهار می‌آمد. اما فقط با چشم بسته میچسبید.

گویی گرد خستگی پاشیده شده بود بر همه چیز

6- به شاهرود که رسیدیم فهمیدیم اولین اتوبوس خراسان ده شب می رود و تازه پر هم هست. بقیه راه سوار شخصی شدیم. برای اولین بار در عمرم، در جاده یکطرفه به سمت خراسان، ترافیک سنگین را به‌عینه لمس کردم. هیچوقت نشده بود در مسیر 300کیلومتری بین شاهرود و سبزوار ببینم که ترافیکی درست شده که ده کیلومتر راه، یک ساعت زمان ببرد! وحشتناک بود. صف پمپ‌بنزین‌های بین راه گاه به چند کیلومتر می‌رسید. محشری بود که فقط باید از نزدیک می‌دیدید و اگر آن شب در آن مسیر نبودید خوش به حالتان. همین قدر بگویم که در شهر کوچک میامی که بین شاهرود و سبزوار است، آنقدر ترافیک ایجاد شده بود که ماشین حامل ما یک ساعت طول کشید که از داخل چند خیابان این شهر رد شود. یک ساعت برای مسافتی کمتر از 5 کیلومتر!

این تصویر بزرگراه همت نیست بلکه جاده سبزوار شاهرود است
ادامه در بخش دوم

  
نویسنده : علی ; ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٩
تگ ها :