265- بهار و من و شعر فی‌البداهه

 

یکی از کارهای پسندیده سینرژی (مجید عزیز) اینه که هراز چندگاهی یک شعر زیبا در وبلاگش قرار میده. اشعار فیالبداهه زیر کار ملک الشعراء بهاره. زمانی که  ایشون به عنوان ملک‌الشعرایی مفتخر میشه جوانی کم سن و سال بوده و طبیعتا حس حسادت همه قدیمی‌ها رو بر میانگیزه و تصمیم میگیرن در جلسهای قدرت شعرسرایی او رو محک بزنن و به قولی زیرابش رو بزنن.

 

 

یکی از حاضران این چهار کلمه رو پیشنهاد میکنه: تسبیح، چراغ، نمک، چنار

و بهار این شعر رو فیالبداهه میخونه:

 

با خرقه و تسبیح مرا دید چو یار

گفتا ز چراغ زهد ناید انوار

کس شهد ندیده است از کان نمک

کس میوه نچیده است از شاخ چنار 

نفر بعدی این چهار کلمه رو میگه: خروس، انگور، درفش، سنگ

 

و پاسخ بهار چنینه:

برخاست خروس صبح، برخیز ای دوست

خون دل انگور فکن در رگ و پوست

عشق من و تو قصه مشت است و درفش

جور تو و و دل، قصه سنگ است و سبوست 

و این هم نفر سوم: گل رازقی، سیگار، لاله، کشک

 

و پاسخ بهار:

ای برده گل رازقی از روی تو رشک

در دیده مه ز دود سیگار تو اشک

گفتم که چو لاله داغدار است دلم

گفتی که دهم کام دلت، یعنی کشک

 

نفر چهارم هم که گویا جوانی پر افاده بوده میگه به نظر من همه اینها با بهار تبانی کردند و من برای این که مطمئن بشم از قبل هماهنگی در کار نبوده میخوام این چهار کلمه رو پیشنهاد کنم: آینه، اره، کفش، غوره

بهار هم که گویا از ایرادات جماعت خسته شده بوده با شعر محکم زیر دهن همه رو میبنده:

 

 

چون آینه نورخیز گشتی، احسنت!

چون اره به خلق تیز گشتی، احسنت!

در کفش ادیبان جهان کردی پای

غوره نشده مویز گشتی، احسنت!

 

من هم برای خالی‌نبودن عریضه و برای جمعی از دوستان -که از عدم حضورم در اینترنت و نفرستادن ایمیل و پیام‌نگذاشتن در وبلاگ اون‌ها دلخورند- تصمیم گرفتم با این چهار کلمه شعر بگم: بی‌معرفت، آفلاین، فاصله، دوست. (البته از شما چه پنهون اول شعر رو گفتم، بعد چهار کلمه‌اش رو انتخاب کردم.)

 

 

بی‌معرفتم خواند همی حضرت دوست

آفلاین چو هستی ببرندت رگ و پوست

با آن که میان دل ما فاصله نیست

هرچیز که از دوست رسد، نیک نکوست

 

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢۸
تگ ها :