26- روستایی، هنر و قالی

gabbeh

سلام. از این پس، بین مطالب سیستمی، مطالبی خودمانی نیز به سیاق سابق خواهم نوشت. پس یک طرح کوتاه:
یک قالی‌باف را در یک روستا در نظر بگیر که کسی است که جسم و جانش وقف هنرش می‌شود. معمولا یک گردن‌کلفت خون‌تو‌شیشه‌کن، قالی را به ثمن بخس می‌خرد. قالی به نمایشگاهی مجلل و چشم‌خیره‌کن در تهران می‌رسد. گروهی هنرخر (یعنی افرادی که تنها بهره‌شان از هنر، توان خرید آثار هنری است) با آن فخرفروشی‌ها و ابرازفضل‌های خاص خود – که به‌خوبی نشان‌گر بی‌بهره‌گی آنها از ‌شعور است – با به‌به و چه‌چه و آه و واه‌‌های هنری در مورد آن دارند نظر می‌دهند. حال فرض کن که قالی‌باف روستایی داستان هم که برای کاری به این پلیدشهر تهران آمده، دارد به بدبختی‌هایش فکر می‌کند که یکدفعه بچه‌ی عزیزش را –قالی‌اش را- از پشت شیشه‌های آن نمایشگاه می‌بیند . . . تاب نمی‌آورد . . . داخل می‌شود و تجسم کن چه‌ها که بر سرش نمی‌آید. (هرچه تجسمت ضعیف‌تر باشد کمتر رنج خواهی کشید.) چه‌بسا که با همان چوبی که خاک فرش‌ها را می‌تکانند او را نیز بتکانند . . . !
--------------------------------------------------------
توضیح برای اهالی پاورقی- بسیاری از افرادی که دور و بر خود می‌بینی، بسیار بزرگ‌تر از آن هستند که فکر می‌کنی. احترام به دیگران و فروتنی، زاییده‌ی احساس یگانگی و یکپارچگی با هستی است. خوب حالا که بخش اخلاقی داستان هم گفته‌شد وقت چیست؟ لابد . . . ، مسواک، گفتن شب‌بخیر و لالا !

  
نویسنده : علی ; ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٢/۸
تگ ها :