258- انصاف با مردم و دیدار با ولی عصر (عج)

 

ای بقیه خدا در زمین، سلام.

همه با هدیه به جشن تولد می‌رن و هدیه می‌برن، اما کی می‌تونه برای انسان کامل هدیه ببره؟ و کی بیشتر از انسان کامل از پلشتی و بیقوارگی مهمانانش ناراحت می‌شه؟ خواستم در بزنم روم نشد. خواستم برگردم دلم نیومد. خواستم ناامید شم دیدم در خونه خدا و مردان خدا، کسی دست خالی برنمی‌گرده. خواستم امیدوار باشم دیدم جنبه‌اش رو ندارم. خواستم یقین کنم، دیدم ضعیف‌تر از اینم، خواستم شک کنم دیدم باورم بیشتره، خواستم شکایت کنم دیدم بیناتر از تو کسی نیست، خواستم شادی کنم دیدم زمونه بدتر از اونه ... در این عصر حیرانی و پریشانی، ای ولی عصر، خیلی محتاج به دعاییم!

*

حکایت زیر –گویا- از عارف بزرگ معاصر مرحوم شیخ رجبعلی خیاط نقل شده:

مردی از دانشمندان در آرزویزیارت حضرت بود و از عدم توفیق رنج می‌برد. مدت‌ها ریاضت کشید و در مقامطلب بود. در نجف اشرف میان طلاب حوزه علمیه و فضلای آستان علویه معروف است که هرکس چهل شب چهارشنبه مرتبا و بدون وقفه و تعطیل، توفیق پیدا کند که به مسجد سهلهرود و نماز مغرب و عشای خود را آنجا بگزارد، سعادت تشرف نزد امام زمان علیه‌السلامرا خواهد یافت و این فیض نصیب وی خواهدشد. مدت‌ها در این باب کوشش کرد و اثری ازمقصود ندید. سپس به علوم غریبه و اسرار حروف و اعداد متوسل شد و به عمل ریاضت درمقام کسب و طلب برآمد، چله‌ها نشست و ریاضت‌ها کشید و اثری ندید. ولی به حکم آنکهشب‌ها بیدار مانده و در سحرها ناله‌ها داشت، صفا و نورانیتی پیدا کرد و برخی ازاوقات برقی نمایان می‌گشت و بارقه عنایت، بدرقه راه وی می‌شد. حالت خلسه و جذبه بهاو دست می‌‌داد. حقایقی می‌دید و دقایقی می‌شنید.

.

در یکی از این حالات او راگفتند: دیدن تو و شرفیابی خدمت امام زمان علیه‌السلام میسر نخواهد شد، مگر آن که بهفلان شهر سفر کنی. هر چند این مسافرت مشکل بود، ولی در راه انجام مقصود، آساننمود.

 

پس از چندین روز بدان شهر رسید و در آن جا نیز به ریاضات مشغول گردید وچله گرفت، روز سی و هفتم یا سی و هشتم به او گفتند: الان حضرت بقیت‌ا...، امام زمانعلیه‌السلام در بازار آهنگران، در دکان پیرمردی قفل‌ساز نشسته است، هم‌اکنون برخیزو شرفیاب باش.

.

بلند شد و به طوری که در عالم خلسه خود دیده بود، راه را طیکرد و بر در دکان پیرمرد رسید و دید حضرت امام عصر علیه‌السلام آن جا نشسته‌اند وبا پیرمرد گرم گرفته و سخنان محبت‌آمیز می‌گویند، چون سلام کردم، جواب فرمود واشاره به سکوت کردند: «اکنون سیری است، تماشا کن.»

.

در این حال دیدم پیرزنی راکه ناتوان بود و قد خمیده داشت، عصازنان، با دست لرزان، قفلی را نشان داد و گفت: «آیاممکن است برای خدا این قفل را به مبلغ سه‌شاهی از من خریداری کنید، که من به سه‌شاهی پول احتیاج دارم؟» پیر مرد قفل‌ساز، قفل را نگاه کرد و دید قفل، بی‌عیب وسالم است، گفت: «ای خواهر من! این قفل دو عباسی ارزش دارد، زیرا پول کلید آن بیش از ده دینار نیست، شما اگر ده دینار به من بدهید من کلید این قفل را می‌سازم و دهشاهی قیمت آن خواهد بود.» پیرزن گفت: «نه مرا بدان نیازی نیست، بلکه من به پول آننیازمندم، شما این قفل را سه‌شاهی از من بخرید من شما را دعا می‌کنم.»

پیرمردبا کمال سادگی گفت: «خواهرم! تو مسلمانی، من هم دعوی مسلمانی دارم، چرا مال مسلمان راارزان بخرم و حق کسی را تضییع کنم، این قفل اکنون هم هشت شاهی ارزش دارد، من اگربخواهم منفعت ببرم به هفت شاهی خریداری می‌کنم، زیرا در دو عباسی معامله بی انصافیاست بیش از یک شاهی منفعت بردن، اگر می‌خواهی بفروشی، من هفت شاهی می‌خرم و بازتکرار می‌کنم که قیمت واقعی آن دو عباسی است، من چون کاسب هستم و باید نفع ببرم یکشاهی ارزان خریده‌ام.» شاید پیرزن باور نمی‌کرد که این مرد درست می‌گوید،ناراحت شده بود که من خودم می‌گویم، هیچ کس به این مبلغ راضی نشد، من التماس کردمکه سه‌شاهی خریداری کنند، زیرا مقصود من با ده دینار انجام نمی‌گیرد و سه‌شاهی پولاحتیاج من است، پیرمرد هفت شاهی پول به آن زن داد و قفل را خرید!

.

چون پیرزن بازگشت، امام علیه‌السلام مرا فرمود: « آقای عزیز! دیدی و سیر را تماشا کردی؟ این طور باشید و این جوریبشوید تا ما به سراغ شما بیاییم، چله‌نشینی لازم نیست، به جفر متوسل شدن سودیندارد، ریاضات و سفرها رفتن احتیاج نیست، عمل نشان دهید و مسلمان باشید تا منبتوانم با شما همکاری کنم، از همه این شهر من این پیرمرد را انتخاب کرده‌ام، زیرااین پیرمرد دین دارد و خدا را می‌شناسد، این هم امتحانی که داد، از اول بازار اینپیرزن عرض حاجت کرد و چون مردم او را محتاج و نیازمند دیده‌اند، همه در مقام آنبودند که ارزان بخرند و هیچ کس، حتی سه‌شاهی نیز خریداری نکرد و این پیر مرد به هفت‌شاهی خرید. هفته‌ای بر او نمی‌گذرد مگر آن که من به سراغ او می‌آیم و از او تفقدمی‌کنم.»

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٧
تگ ها :