243- دندان درد

 

همین پنجشنبه اخیر سر ظهر یکدفعه دندان جلوم درد گرفت. دردی که در عمرم به سراغم نیامده بود و اشک در چشمم جمع کرد. حس بسیار بدی بود که قابل توصیف نیست. جالب اینکه این دندان را یکبار ده سال پیش در دانشگاه پر کرده بودم و یک بار هم همین نوروز در هنگام مسافرت به ایران.

اواخر شب درد شدیدتر شد و جمعه دیگر چنان دردی می‌کرد که مثل مار به خودم می‌پیچیدم! چاره‌ای جز صبر هم نبود تا عصر شنبه برسد و بتوانم سراغ دندانپزشک حاذقی بروم که میشناختمش.

خدا کند به سر هیچکدامتان نیاید که لازم نباشد تجربه کنید که چه می‌گویم. نه چیزی می‌توانستم بخورم، نه می‌توانستم در هیچ حالتی آرامش داشته باشم. نه در سرما آرامش داشتم نه گرما. یک حالت سردرد و تبی هم –احتمالا به خاطر همان دندان- یقه‌ام را گرفته بود و خلاصه اوضاعی بود! لب بالایی و حتا بینی‌ام باد کرده بودند و حالتی شبیه بی‌حسی داشتند.

تا ظهر شنبه تقریبا هیچ چیزی که به دندان فشار بیاورد نخوردم و فقط درازکش بودم و عصر که پیش دکتر رفتم فهمیدم که عجب، گویا داخل دندان، زیر محل پرشدگی، چرک و آبسه کرده و حالا چون جای تخلیه ندارد هی دارد از داخل فشار می آورد. عصب آن دندان هم مرده بود. دکتر هم بدون بی‌حسی مجرایی در دندان باز کرد که چرک‌ها تخلیه شوند و گفت فردا بیا که پرش کنم و اضافه کرد که چون دندانت باز است موقع غذاخوردن یک پنبه داخل این سوراخ بگذار که غذا داخلش نرود و دوباره سوراخ را پر نکند.  بعد از آن دو روز درد کشیدن، این بحث پنبه‌گذاری خودش یک فیلم کمدی بود. تجسم کنید که دیواره داخلی دندان جلوی آدم سوراخ باشد!

همسرم بنده خدا هی به زور پنبه را می‌چپاند توی سوراخ و با یک خلال دندان آن را سفت می‌کرد. (چون دندان عصب هم نداشت طبعا بی‌درد و بی‌خطر بود.) من چند لقمه می‌خوردم، با چه گرفتاری‌ای. بعد یک دفعه پنبه درمی آمد یا اشتباها قورت داده می‌شد! یکشنبه همچنان تورم داشتم که نشان می‌داد کمی برای پرکردن زود است. نهایتا دیشب دندان را پر کردم و بعد از حدود سه روز، یک قاشق غذا و یک لیوان چایی با آرامش خوردم. در مورد آدم‌های ناشکری مثل من، بد هم نیست که بعضی وقت ها نعمتی از آدمی گرفته شود تا قدرش را بیشتر بداند.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٥
تگ ها :