226- روز دهم

کوچک که بودم، شش هفت ساله، پای ثابت هیات بودم. پدرم و سایر هیاتیها شبهای جمعه «دوره» داشتند و هر بار دور هم جمع میشدند و سینهزنی میکردند. البته برههای کوتاهمدت بود. کوچک که هستی، شوق سینهزنی منظم و داشتن یک زنجیر قشنگ بدجوری دلت را آب میکند. تماشای دستهها، موسیقی، پرچمها، شمایلها، پرچم‌های بعضی هیاتها بدجوری دلم را میلرزاند. یکیش تصویر یک شیر بود که ذوالفقاری میان دندانهایش گرفته بود و دیگری سربازی که لگدی بر سینهاش فرود میآمد. از این دو پرچم یک جورهایی میترسیدم ... علامت هیات ما از همه زیباتر بود و سنگینتر. فکر میکردم خیلی مهم است که علامت هیات با بقیه فرق کند ...

بزرگتر که شدم، سیری را طی کردم که شاید خیلیها طی کنند ... نخست دورشدن و سوالهای متعدد ... بعد تعجب از این که چرا بر زخمهای حسین میگرییم ولی خودمان زورپذیر و زورگو هستیم ...

شاید گفتن داشته باشد، شاید نه ... ولی یادم هست همین پنج سال پیش، ایام محرم تازه شروع شده بود و من حالم اصلا خوش نبود. (از لحاظ فکری و معنوی میگویم)، از این مسائل دور شده بودم ... به مناسبتی مرثیهای به گوشم خورد و لحظاتی چند دلم شکست، فردا که به شرکت رفتم معاون شرکت صدایم کرد و گفت: مهندس این تسبیح را تازه از کربلا آورده‌ام و چون فکر میکنم تو آدم معتقدی هستی و قدرش را می‌شناسی میخواهم آن را به تو بدهم! من کجا و اعتقاد کجا؟ یک حس شرمساری مرا گرفت از این همه بزرگواری که یک آدم بیتفاوت را هم فراموش نمیکنند.

میدانید. من اصلا دوست ندارم وقایع اینچنین به حساب تصادف گذاشته شود، من باور دارم که بسیاری از روحهای بزرگ همواره زنده و حاضرند. یعنی شهیدند. وجود بزرگانی چون حسین (ع) جای خود دارد، پس چرا نبیند و نشنود و پاسخ ندهد؟

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٩
تگ ها :