218- آه مظلوم

پای خاطرات بابای مدرسه نشسته بودم که با لهجه شیرین جنوبی برام خاطره تعریف میکرد.

 

« ... اینجا خانم مسنی کار میکرد که برخی امور نظافت مدرسه با او بود و مسوولان مدرسه خیلی به او زور میگفتند. یک روز دست بلند کرد و جلوی روی خود آن مسوول گفت: خدایا من ضعیفم و زورم به این مرد نمیرسه، تو چرا زورت به او نمیرسه؟ و با دست آن مسوول را نشان داد و گفت هفت روز وقت داری حقم رو از این مرد بگیری.

 

ازش پرسیدم ننه برای کی داری این طور تعیین تکلیف میکنی؟ گفت برای خدا!

 

... باور کن مهندس، سر یک هفته نشد که این مسوول چنان مریضی گرفت که هر هفته مجبور بود بره آمپولهای گرونقیمت به بدنش فرو کنن ... (گویا آخرش هم علاج نشد.) ...»

 

«... مهندس، وای از زمانی که آه مظلوم بلند بشه، اگه اون مظلوم تارکالصلات هم باشه، باز اثر میکنه و دیگه آدم از زندگیش خیر نمیبینه ...»

 

یک خاطره مشابه دیگه هم گفت که در اون، فرزند یکی از همین مدیران چنان بلایی سرش اومده که هنوز بعد از 20 سال تمام زندگی و مال و آسایش اون خونواده از بین رفته و اصلا زندگیشون زیر و رو شده ...

 

 

پناه بر خدا!

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱۸
تگ ها :