213- وقتی معلم سختگیری می‌کند

با همه نرمش و ملایمتی که دارم بدجوری از دست یکی از کلاسهام دلخورم. چون همهچیز رو به شوخی میگیرند و با این وضعیت آخر سال نمره قبولی نخواهند گرفت. دیروز دو دقیقه رفتم کلاسشون و بهشون گفتم از این هفته اونقدر بهتون سخت میگیرم که هرروزی که با من کلاس دارین شب قبلش عزا بگیرین. همه سختگیری هم برای اونه که دوستتون دارم و نمیخوام نادونی و ندانم‌‌کاری‌هاتون، باعث بدبختی شما در آخر سال بشه.

 

می‌دونید. در کسوت معلم درس می‌گیرم. بزرگترین معلم خداست. من الان دارم کم‌کم می‌فهمم که چرا گاهی خدا به انسان خیلی سخت می‌گیره. چون هم می‌خواد نیفتی و سقوط نکنی و کله‌پا نشی، هم می‌خواد تو رو بکشه بالا که شاگرد زرنگ بشی و لذت ببری.

 

 

این دوره وسط خیلی سخته. یعنی تو باید ایمان داشته باشی که سختی برای خودته. چون تو خیر و صلاحت رو نمی‌دونی. جاهلی. آموزنده‌ای. باید سختی‌های درس‌خوندن رو بپذیری. تا آدم به گروهی درس نده و براشون دل نسوزونه و نگران رد و قبولی اونا نباشه، شاید خوب نگیره من چی می‌گم. ولی خودم دارم کم‌کم درک می‌کنم. من به همین روش دارم معنی خیلی از باید/نبایدهای مذهبی رو هم دوباره از زاویه‌ای جدید درک می‌کنم.  توضیحش خیلی سخته. ولی مقایسه دائمی وضعیت خودم/شاگردام و  خدا/خودم برام خیلی آموزنده است.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٦
تگ ها :