207- دیدین برگشتم؟

پس پریروز، 17 شهریور 1385، اولین سالگرد جشن عروسی ما بود.

 

در یک سال گذشته. هر روزش، بدون اغراق، بیش از روز قبل بر میزان شناخت و علاقه و صمیمیت بین ما افزوده شده و امیدوارم خدا کمک کنه و این سیر صعودی همیشه در زندگی ما وجود داشته باشه. خیلی‌ها می‌گفتن ازدواج همون اولش و دوران نامزدیش خوبه، ولی حداقل درباره ما این طور نبوده و الان تفاهم و علاقه ما خیلی عمیق‌تر و بیشتر از اوایل زندگیه. به هرحال، دعا می‌کنم که همه مجردها یک زندگی مشترک عالی پیش رو داشته باشند و همه  متاهل‌ها هم زندگی فعلی‌شون سرشار از عشق و تفاهم و تعالی باشه. آمین.

 

*

 

نه این که فکر کنید میخوام ناشکری کنم یا غر بزنم، ولی بد نیست یک اشاره ای هم به سال گذشته بکنم. پارسال قبل از برگشتنم به ایران برای همه دوستانی که فکر می‌کردم میان عروسی ایمیل زده بودم. خیلی‌ها اصلا جواب ندادن. خیلی‌ها اصلا ایمیل‌هاشون رو نگاه نمی‌کردن. بعضی‌ها ایمیل عوض کرده بودن. خیلی‌ها گفتن گرفتارن. بقیه یا هم یا پروژه داشتن یا کار داشتن یا درس داشتن یا قرارداد کاری داشتن یا بالاخره یک مشکلی داشتن. چند نفری رو هم متاسفانه نمی‌تونستم دعوت کنم. خلاصه یکی‌یکی از فهرست عزیزانی که دوست داشتم در عروسیم ببینم کم شد.

 

آماده عروسی بودیم که یکی از اقوام نزدیک فوت کرد. با توجه به این که من باید دوباره از ایران می‌رفتم و مرخصی دیگه‌ای نداشتم قرار شد جشن عروسی رو در شهر خانمم‌اینا بگیریم. از اون همه افرادی که آرزو داشتم موقع عروسی کنارم باشن هیچکی نتونست بیاد. نه دایی‌ای، نه عمویی، نه خویشاوندی، نه دوست و همکار دانشگاهی‌ای، نه رفقای چندین و چندساله ... هیچکدوم نتونستن بیان ... از کل فامیل و خونواده ما سر جمع ده نفر تونستن حضور پیدا کنن. از دوستانی که سال‌ها (از یک تا ده سال) باهاشون بودم فقط سه نفر اومدن که خیلی ممنون اونا هستم. چه چهره‌ها رو که در خیالم مجسم نکرده بودم. چه افراد رو  ... نشد دیگه. می‌دونید گاهی هرچقدر هم تصویرسازی مثبت بکنید اتفاقی که پیش میاد یک چیز دیگه است. تقدیره. خلاصه از اون همه دوست و رفیق، سهم ما شد سه نفر. دوستان و همکاران خانمم هم همین طور. هیچیک نتونستن از تهران بیان شهر اونا ...

 

*

 

تابستون امسال شاید بشه گفت پرماجراترین تابستون زندگی من بوده. به همین دلیل تقریبا ماهی یک بار مطلب می‌نوشتم. یکی از دوستان پیام گذاشته بود که نکنه بابا شدی؟ دیگری گفته لابد به خاطر تاهله؟ نه عزیزان. به نظر من، انسانی که هنوز خودش رو درست و حسابی تربیت نکرده اولویت مهمتری از بچه‌داری داره: خودسازی!

 

راستش واقعیت اینه زندگی در خارج از کشور هم عین زندگی در داخل کشور، پرماجراست. شاید روزگاری ماجراهای این تابستون رو – طبیعتا با اسامی مستعار - به یک فیلمنامه‌نویس یا کارگردان بدم که ازش یک سریالی، فیلمی، بازی کامپیوتری‌ای چیزی درست کنه ... باز هم از پیام‌های گرم دوستان سپاسگزارم.

 

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٠
تگ ها :