190- حافظ و ازدواج

من همیشه علاقه‌ام به مولانا بیشتر از حافظ بوده. شاید به دلیل این که مولانا اهل حساب و کتاب نیست و بی‌محابا می‌گوید و سیل‌آسا پیش می‌رود. غزلیاتش مرا از خود بیخود می‌کند. مثنویش از زیبایی و امید سرشارم می‌کند. اما مدتی است که نقل‌قول‌هایی از عارفان بزرگ دهه‌های اخیر مثل مرحوم خیاط یا مرحوم مجتهدی یا علامه طباطبایی یا  آیت ا... انصاری را خوانده‌ام و دیده‌ام با چه ارادتی از حافظ سخن می‌گویند و وی را از پیشتازان عرفان قلمداد می‌کنند و مقامی بس عظیم برای او قائلند. به همین دلیل با توجه به اطمینان و احترامی که برای آن بزرگواران قائلم مدتی است با دقت بیشتری از حافظ سخن می‌گویم و احترامی بیش از پیش برای وی قائلم و سعی میکنم بیشتر او و سخنانش را درک کنم. هرچند که موافق بحث‌هایی مثل تفاوت‌های عرفان حافظ با عرفان مولانا هم نیستم. حافظ گوشه‌ای از رخسار معشوق را به تصویر کشیده و مولانا گوشه ای دیگر. رخسار یکی است. حال بیاییم دعوا کنیم چرا یک نفر چشمش را دیده و دیگری ابرویش را، که چه بشود؟ دلبر را بچسب.

 

یادم هست می‌خواستیم با همسرم متن کارت دعوت ازدواجمان را بنویسیم، نشستم که چیزی بنویسم. (کم ادعایم نمی‌شود در نوشتن) یکدفعه گفتم بگذار به جای جملات رایج، از حافظ کمک بگیریم. دوبار دیوان را باز کردیم. دومین بار دلچسب‌تر آمد. این دو بیت را در کارت نوشتیم با تاریخ و محل جشن. مختصر و مفید:

بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جز آن که جان* بسپارند چاره نیست

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

* ما در کارتمان به جای «جان»، «دل» نوشته بودیم. دوستانی که کارت ازدواج ما را دارند گیر ندهند.

 

 

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۸
تگ ها :