187- درباره زندگی مشترک (1)

ادامه از نوشته قبلی ...

 

ماجرای ازدواج ما هم در نوع خودش خیلی جالبه.

به دلیل این که این جانب در ایران نبودم و فقط هم چندروز می‌تونستم بیام باید فقط ظرف چندروز سر و ته مجلس عقد هم‌می‌اومد. وقتی نیمه‌شب به تهران رسیدم و خونه دوستان عزیز خراب شدم بلافاصله خوابم برد و صبحش رفتم دنبال همسرم. (توجه دارید که اون موقع همسر من نبودند و قرار بود به‌زودی بشیم.) چهارشنبه بود. 30 دی ماه 1383. این آسمان تهران هم ماشالا چنان بارانی بر سر و روی آدم می‌ریخت که وقتی رسیدم خونه برادر خانمم، شده بودم موش آب کشیده. بدون کوچکترین درنگی با هم رفتیم محضر که برگه بگیریم بدیم آزمایشگاه. محضردار محله اونا بسیار قدیمی بود و حتا بزرگترای خونواده همسرم رو هم اون عقد کرده بود. بدوبدو از پله ها رفتیم بالا. ولی ظرف یکی دو دقیقه فهمیدیم که رفتیم دفتر اسناد رسمی! خلاصه با خنده زدیم بیرون و رفتیم دفتر ازدواج. برگه ها رو گرفتیم. حاج آقا فرمودند این ساعت روز اومدین؟ همه آزمایشگاه‌ها تعطیله الا فلان آزمایشگاه ... ماشین دربست گرفتیم رفتیم اونجا. عدل، وقت رسیدن ما کامپیوترشون خراب شده بود و سیل عظیم افراد، همه معطل بودند. سریع وارد عمل شدم که کامپیوترهای آزمایشگاهه رو درست کنم. ولی مشکل بدون ابزار حل نمی‌شد. زنگ زدم مسوولشون رو توجیه کردم که باید بیاد. منشی پشت میز هم همه‌ش به اون مهندس مسووله که از صبح هی ناز می‌کرده فحش می‌داد.

خلاصه به هر زوری بود آزمایشه رو دادیم و بدو بدو رفتیم سراغ کارهای دیگه.

 

از خونه دوستام در غرب تهران دربست گرفتم رفتم خونه خاله عزیزم در شرق تهران. خونواده من از شهرستان اومده بودن اونجا. ردشدن از بزگراه همت در ابتدای شب که می‌دونین یعنی چی! ظرف دو دقیقه دوش گرفتم که کمی مثل آدم به نظر بیام و دسته‌جمعی رفتیم جنوب تهران! حدود نه شب خونواده‌ها دور هم جمع شدن و صحبت‌های مقدماتی و نهایی، همه یک‌شبه انجام شد. (البته ما دو نفر قبلا همه حرف‌ها رو با هم زده بودیم. صادقانه و روراست معیارها و شرایط و وضعیتمون رو به هم گفتیم، من حتا برای همسرم تعریف کردم که قبل از اون هم قصد ازدواج داشته‌ام و چی شده که قسمت نشده.) خدا رو شکر خونواده‌های دو طرف هرکاری که می‌تونستن کردن تا ما به خوبی و خوشی ازدواج کنیم، نه کسی توقعی برای کسی ایجاد کرد، نه سنگی جلوی پای هم‌دیگه انداختیم، نه شرایط سنگینی برای هم تعیین کردیم، ...، از این افسانه‌های مادرزن و مادرشوهری هم اصلا پیش نیومد، من از مادر همسرم جز مادری برای خودم چیزی ندیده‌ام و فکر می‌کنم مادر خودم هم طوری به فکر همسرم بوده که انگار دختر خودشه.

 

فردا صبح من از شرق تهران و خانمم از جنوب تهران میدون راه آهن قرار گذاشتیم و دقیقا با هم رسیدیم. رفتیم دنبال نتیجه آزمایش، اون رو گرفتیم، رفتیم دنبال کت و شلوار من! صبح پنجشنبه ای همه جا بسته بود. گفتم بریم شهروند آرژانتین. رفتیم. یک کت و شلوار ساده خوشگل نوک مدادی داشت که طبق معمول عرضش مناسب بود و طولش بلند. من عادت دارم. هیچ لباسی اندازه‌م نیست. تا خیاط کوتاهش کنه، رفتیم کریمخان حلقه ببینیم. دو ساعته تمام این کارها رو کردیم. اصلا باورکردنی نیست. حالا بماند که شهروند که برگشتیم خیاط نبود و چقدر هول زدم تا بیاد و کت رو بده. حلقه همسرم هم اندازه نبود و باید کمی تنگ میشد. طرف به جای یکربع که قول داده بود دوساعت ما رو کاشت.

 

دربست گرفتیم که برگردیم و ساعت چهار به مجلس عقدمون برسیم! به خاطر دعای روز عرفه خیابونا بسته بود ... خلاصه خسته و کوفته رسیدیم. همه یکساعت بود که منتظر بودند و من که همیشه آدم وقت‌شناسی بودم حسابی ضایع کرده بودم.

 

عقد برگزار شد  و بعد هم تابستون ازدواج کردیم و بعد هم زندگی مشترک. یادم رفت بگم وقتی دوستان (هم‌خونه‌ای‌های سابق) فهمیدن که متاهل شدم چقدر شوکه شدن و فهمیدن این چندروز که تهران بودم و هیچی بروز ندادم، مشغول ازدواج بودم!

 

نمیخوام از زندگیمون تعریف کرده باشم، ولی یادم نمیاد در این یک سال با هم دعوا کرده باشیم و هیچگونه حرف ناشایستی - حتا از روی شوخی- بین ما رد و بدل شده باشه. خدا رو شکر. امیدوارم زندگی همه خیلی خوب باشه. هرکسی فلسفه‌ای برای ازدواج یا تجرد داره. من شخصا معتقدم که انسان، زندگی می‌کنه تا «انسان» بشه و در این مسیر باید ازدواج کنه. چه چیزهایی به این «آدم‌شدن» کمک می‌کنه؟ اونا رو باید در زندگی مشترک پررنگ کرد. بقیه چیزها که نقشی در آدم‌شدن ندارند، خیلی باارزش هم نیستند ...

 

انشاءا... باز هم در این باره خواهم نوشت.

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱۱
تگ ها :