186- یکسالگی زندگی و سه‌سالگی وبلاگ

بهمن‌ماه رسید.

اول بهمن امسال یک سال از عقد من و همسرم می‌گذره و سوم بهمن، وبلاگم سه‌ساله می‌شه. وبلاگی که عامل آشنایی ما دوتا باهم بوده! سه سال از زمانی گذشته که تصمیم گرفتم وبلاگ بنویسم و یک سال از زمانی گذشته که در وبلاگم نوشتم: راه میان‌بر به میعاد رسید ... اول بهمن 1383 که مصادف با روز عزیز عرفه هم بود سالروز عقد ما دوتاست.

 

به این سه چهارسال گذشته که نگاه می‌کنم تعجب می‌کنم که واقعا این سال‌ها به چه سرعتی گذشته و چقدر تجربیات عجیب و تازه داشته‌ام و شاید هم خیلی تغییر کرده باشم. هرچند فکر کنم هنوز همون شخصیت ساده خودم رو دارم و «آدم‌بزرگ‌» و «زرنگ» نشدم: کار در دانشگاه، آشناشدن با پزشکی هومیوپاتی، کار در شرکت‌های مهندسی، ترک‌کردن دوستان ده‌ساله دانشگاهی، شکست‌ها و پیروزی‌ها، اشتباهات فراوان و کارهای درست، پشیمانی‌ها و امیدها، پیوستن خواهرم به ملکوت، ازدواج خودم، تغییر شغل اساسی، خود همین وبلاگ‌نویسی، روزها و شب‌های بیدارخوابی و کوشش‌های جدید، ...

 

خود آشناشدن من و همسرم هم شاید نامتعارف و عجیب بود. هردو وبلاگ‌نویس بودیم. 28 خرداد 1382 بود که مطلبی به یاد دکتر شریعتی و دکتر چمران نوشتم  و در نوشته بعدی پیامی از طرف شخصی اومد به اسم زندانی. چون اون موقع‌ها سرم خلوت‌تر از الان بود وقت کردم که همون روز جوابش رو بدم و چون وبلاگش خوب بود، بهش لینک بدم. بعدا فهمیدم که او یک روزی کاملا تصادفی (آیا در جهان تصادف وجود داره؟) لینک وبلاگ منو رو در وبلاگی دیگه دیده بود و کلمه shortcut براش کنجکاوی ایجاد کرد بود. یادداشتی در وبلاگ من گذاشته بود. من هم به وبلاگ اون سر زده بودم و چون اسم وبلاگ او در اون زمان، «زندانی» بود فکر کرده بودم یک پسر غمگینه! چند بار به همین گمون به هم ایمیل زده بودیم و درباره موضوعاتی کلی صحبت کرده بودیم. بعد یکی از خانم‌های وبلاگ‌نویس که دوست مشترک ما بود غیبش زده بود و این «زندانی» از من سراغ اون رو گرفت و من یکدفعه فهمیدم ایشون نه یک پسر غمگین که یک دختر خانمه. بعد دست تقدیر باعث شده بود که دوست مشترکی بسیار گرامی که هم‌دانشکده‌ای من و خویشاوند بسیار نزدیک ایشون بود نویسنده وبلاگ «راه میان‌بر» رو (که شخص شخیص بنده باشم) به ایشون معرفی کنه و ایشون هم بگه که بابا ما با هم تبادل ایمیل هم داشته‌ایم و اون دوست مشترک لطف کنه و کلی از من و کلی از ایشون تعریف کنه و ... آشنایی و بقیه قضایا ... همه شگفت‌زده بودیم که من از یک سوی ایران و همسرم از سوی دیگر چه جوری همدیگه رو در تهران پیدا کردیم ...

 

چندماه پیش یکی از دوستان پیام گذاشته بود از تجربیات متاهل‌شدن بنویسم. خوب ... اگر اجازه بدین نوشته بعدی رو به این مساله اختصاص می‌دم و سعی می‌کنم گاه و بیگاه از تجربیات زندگی خودم در وبلاگ بنویسم.

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱
تگ ها :