182- ناصرجان، چه می‌گویی برادر؟

ناصرجان! ممنون از یادداشتت بر نوشته قبلی. هرچند الان که آمدم این نوشته را بفرستم دیدم باز هم یادداشت گذاشته‌ای.

 

پاسخ کوتاه: آری! من هنوز هم اگر به گذشته برگردم همان کارها را می‌کنم. دوباره پنج سال از عمرم را وقف کارهای ظاهرا بی‌اجر و مزد در دانشگاه می‌کنم.

 

پاسخ مفصل: می‌دانم خیلی از بچه‌های جمع ما افسوس خوردند و می‌خورند که چرا با آن همه توانایی‌ها که داشتند، به جای پول‌پاروکردن خود را وقف فعالیت‌های دانشگاهی کردند که تقریبا به‌تمامی در سیستم ناسپاس و کور دولتی-دانشگاهی-ایرانی گم شد و می‌دانم که امثال تو که حداقل پنج سال یک نفس برای بچه‌ها خون دل خوردید، هم از طرف قشر دانشجو، هم از طرف استادان، هم از طرف خانواده، هم از طرف سر و همسر ... از همه طرف مورد طعن و لعن و تمسخر و شماتت و فشار بودید و یادم نرفته در جشن بدرقه‌ات یکی از کنار گودنشین‌های تازه‌به‌دوران‌رسیده به تو گفت کاش اینقدر نمی‌ماندی و سایه‌ات از سر دانشکده کوتاه می‌شد و .... می‌دانم چه می‌گویی، آن گروه‌های علمی-اجرایی ما، سیاسی‌کار نبودند که نصیبی از اسم داشته باشند و گروه‌هایی از روی منافع حزبی خود موافق یا مخالف آنها شوند و طیف فرهنگی-مذهبی به شکل مقبول و رایجش هم نبودند که بودجه و حمایت و چیزی داشته باشند و نورچشمی روسا و مدیران دانشگاه هم نبودند که برای کار نکرده جایزه و امکانات و تشویق دریافت کنند ... بگذریم ... از چه کسی توقع داشتی برادر من؟

 

از دانشگاه که اصلا انتظار نمی‌رود. زمانی که بودی موی دماغشان بودی، رفتی هم به سلامت! می‌ماند دانشجو. دانشجویان هم که افرادی هستند که خودشان باید با کلی مشکل دست و پنجه نرم کنند. دیگر گذشتگان را نباید به خاطر بیاورند که دائم در حال و آینده سر می‌کنند. آنها که اکنون وارث زحمات تو هستند هم گوشه‌ای از آن دفتری که ساختی و برای هر سانتی‌متر مربعش با تمام دانشگاه جنگیدی، یک کتابچه خاطرات ندارند که عکس تو در آن باشد و دو خط مطلب که این فلانی ناصر ... بنیانگذار جمع ما بود و به خاطر کارهای دانشگاه و پیشرفت دانشجویان چهار ترم خودش را از یک درس می‌انداخت ... یادت هست که ... از کی توقع قدردانی داری ناصر؟ یک گوشه دانشکده مکتوب نشده که تنها جایی که رضا ... استراحت کرد سالن امتحان کنکور ارشد بود! هیچ جا ننوشته‌اند که غلام ... از فرط تلاش بیهوش شد. یادت هست که! هیچ جا ثبت نشد که حسن و مسعود چهار شبانه‌روز بیدار می‌ماندند که جزوه‌ای منتشر کنند که مایه افتخار دانشکده بشود و اسم‌های دیگر و کارهای دیگر ...

 

آری. در نظر تقریبا همه، آن همه تلاش عین حماقت بود، ولی من هنوز از آن حماقت‌ها بدی ندیده‌ام و هرچه دارم از همان حماقت‌هاست. اما «یکی» هست که می‌بیند و دیدن او به ندیدن تمام مردمان می‌‌ارزد. اگر می‌خواهی بقیه ببینند ولش کن اصلا، کاملا موافقم که آن همه تلاش ما –و چه بسا هر تلاش دیگری- حماقت بود. من با همان «یکی» خوشم و الحق که مرامش هیچگاه نگذاشته خراب و ضایع و ناامید شوم. چنین بادا!

 

(می‌توانستم شخصی جوابت را ایمیل کنم. ولی برای گل روی همان جمع معدود دوستان که به این وبلاگ سر می‌زنند عمومی جوابت را می‌دهم. اصلا این وبلاگ هم برای همان جمع نوشته می‌شود. می‌دانی که. مدت‌هاست که حتا به بچه‌ها خبر نمی‌دهم که وبلاگ را بهنگام کرده‌ام. همان جمع که سر می‌زنند کفایت می‌کنند. به قول خودت، باقی بقایت! )

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢۸
تگ ها :