181- طربسرای محبت

دیشب داشتم فکر می‌کردم که زندگی انسان به‌تدریج چقدر دستخوش تغییر ممکنه بشه و چون یواش یواش تغییر می‌کنه، آدمی متوجه نمی‌شه.

 

دانشگاه که تازه تموم شده بود، دو تا دوستم که اواخر سربازیشون بود و من، اتاقی اجاره کردیم. پونصد پیش و ماهی ده هزار تومن. سه تا مهندس فارغ‌التحصیل روی هم رفته همین مقدار برامون سنگین بود! خصوصا من و یکی از این دو نفر که تمام دوران دانشجویی خودمون رو وقف فعالیت‌های دانشگاهی (علمی) کرده بودیم و بنابراین هرچقدر که سابقه کاری غیرمادی‌مون بالا بود، عوضش جیب‌هامون حسابی خالی بود.

اتاقی بود در طبقه بالای یک آپارتمان که اگر درست بخواهیم بگیم اتاقی بود بر روی بام یک ساختمون! سه نفرمون عموما روزها مشغول کار یا سربازی بودیم و شب‌ها اونجا بودیم و حیاطی داشتیم به فراخنای یک پشت بام. حمومی هم در گوشه پشت بام ساخته شده بود که زمستون که از اون اتاق در میومدیم و می‌رفتیم حموم بین راه حسابی یخ می‌زدیم. ظرف‌شستن هم در همون شرایط بود. (از این خونه‌ها در تهران زیاد هست. شاید شما هم تجربه کرده باشید.) ولی هرچه بود، خوش بود. دوستمون که طبع شاعری هم داشت اسمش رو با الهام از شعر حافظ گذاشته بود «طربسرای محبت»!

 

در اون ایام من کارمند قراردادی دانشگاه بودم و حقوق بسیار کمی رو که می‌دادن (البته با کلی تاخیر) حتا کمی زیاد هم می‌آوردم. به هرحال دوست داشتم در محیطی علمی کار و خدمت کنم ... که دیدم نمی‌شه و اومدم بیرون.

 

الان باز کارم در یک محیط علمیه و اجاره‌ای که می‌دم و درآمدم، هردو چند برابر اون دورانه. ولی تفاوت بین این دوران با اون دوران و همچنین اون «من»‌ با این «من» خیلی زیاده.

 

داشتم فکر می‌کردم این تغییرات تدریجی اگر به سمتی مثبت باشه خیلی خوبه، ولی اگر منفی باشه و یک روزی سر بلند کنی و ببینی چقدر کج رفتی و دیگه راه برگشتی نیست ... به هرحال آدمی پاک و معصوم به دنیا می‌یاد و همین به تدریج کج‌شدن‌هاست که کار دستت می‌ده و راه‌های برگشت رو سخت و گاهی غیرممکن می‌کنه.

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٦:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢٠
تگ ها :