میان‌بر 18

baby
غروبی بود. کلافه و ناراحت از روزگار و پلیدی‌ها و از همه بدتر کلافه از خودم، رفتم یک‌جایی که باید برای انجام کاری منتظر نوبت می‌شدم. روی آن نیمکت‌های چوبی با قیافه‌های ماتم‌زده و فلک‌زده و غم‌زده (و انواع زده‌های دیگر) که در اجتماع خیلی می‌بینیم. خودم هم آن وسط عین برج زهرمار !
روی نیمکت روبرو کودکی نشسته بود، حداکثر 3 ساله و روی نیمکت سمت راست، دختربچه‌ای حداکثر 2 ساله. پسر کوچک داشت آماده می‌شد به کیکی که دم دهانش بود گاز بزند که یکدفعه چشمش به نگاه مشتاق و دوست‌داشتنی کودک دیگر افتاد که داشت کیک او را نگاه می‌کرد.
کیک را نخورد ! به والدینش فهماند که این طوری از گلوی کوچکش پایین نمی‌رود. به زحمت از نیمکت پایین رفت. کیک را با آن دیگری تقسیم کرد . . . .
من دیگر برج زهر مار نبودم. مرده‌‌ای بدم، که زنده شدم !

  
نویسنده : علی ; ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/۱٧
تگ ها :