173- مادر و پسرک

این نوشته زیبا رو یکی از دوستان خوبمون فرستاده ...

 

خیابان

با مردی که در حال عبور بود برخورد کردم

- «اوو!! معذرت میخوام»

- «من هم معذرت میخوام»

- «دقت نکردم»

ما خیلی مودب بودیم ، من و این غریبه

خداحافظی کردیم و به راهمون ادامه دادیم

*

خانه

اما در خانه چیزی متفاوت گفته می‌شه

با آن‌هایی که دوست داریم چطور رفتار می‌کنیم؟

*

کمی بعد، در حال پختن شام

پسرم خیلی آرام کنارم ایستاد

همین که برگشتم به او خوردم وتقریبا انداختمش

«اه !! از سر راه برو کنار»

با اخم گفتم

قلب کوچکش شکست و رفت

نفهمیدم که چقدر تند حرف زدم

وقتی توی تختم بیدار بودم

صدای آرام خدا در درونم گفت:

«وقتی با یک غریبه برخورد می‌کنی، آداب معمول را رعایت می‌کنی

اما با بچه‌ای که دوست داری بدرفتار می‌کنی

برو به کف آشپزخانه نگاه کن

آنجا نزدیک در، چند گل پیدا میکنی

آنها گلهایی هستند که او برایت آورده است

خودش آنها را چیده: صورتی و زرد و آبی

آرام ایستاده بود که غافلگیرت بکنه

و هرگز اشکایی که چشمای کوچیکشو پر کرده بود ندیدی»

در این لحظه احساس حقارت کردم

و اشکام سرازیرشدند

آرام رفتم و کنار تختش زانو زدم:

«بیدار شو کوچولو ، بیدار شو

اینا گل‌هایین که تو برام چیدی؟»

او خندید:

«اونارو کنار درخت پیدا کردم

ورشون داشتم، چون مثل تو خوشگلن

میدونستم دوستشون داری ، مخصوصا آبیه رو»

گفتم: «پسرم، واقعا متاسفم از رفتاری که امروز داشتم

نمی‌بایست اونطور سرت داد بکشم»

گفت: «اشکالی نداره من به هر حال دوستت دارم مامان»

گفتم: «من هم دوستت دارم پسرم

و گلها رو هم دوست دارم، مخصوصا آبیه رو»

 

پارسال پیرارسال همین روزها:

داستانی،‌ نه تازه! 26-6-82

بده‌بستان بین اجزای یک سیستم دوشنبه 31-6-82

خواب، تئوری نسبیت و مرگ 26-6-83

آشنایی با داروهای هومیوپاتی (لچسیس) 31-6-83

 

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۳٠
تگ ها :