170- افسوس که این مزرعه را آب گرفته

چندروز پیش که توی هواپیما نشسته بودم، صندلی بغلی یک بنده‌خدای مسنی بود. با موهایی سفید. کنارش هم یکی از این افرادی که از خانم مهماندار مجله ورزشی می‌خواست. هواپیما فقط روزنامه‌های جام‌جم و ایران داشت.

در تمام طول راه این پیرمرد و اون فرد ورزش‌دوست با حرارت خیلی زیاد درباره مسائل ورزشی (=ورزش یعنی فوتبال و فوتبال هم یعنی تفسیر و نظردادن و تماشاگر بودن) صحبت می‌کردند و من نمی‌دونم دوساعت بحث واقعا جدی و اساسی رو از کجا آورده بودن که یکسره بدون وقفه با چهره‌های برافروخته و رگ‌های گردن بیرون‌زده درباره مهمترین مساله مملکت که همانا علاقه فلان بازیکن به خوانندگی یا شکل لباس اون یکی یا قورمه‌سبزی‌خوردن دیگری صحبت می‌کردند.

...

من نمی‌دونم. نمی‌فهمم. درک نمی‌کنم. چطور ممکنه شخصی عمری رو تماشاگر بمونه و با این موهای سپید تنها بهره‌اش از هزاران مقوله زیبا و عمیق انسانی و معرفتی فقط همین باشه ... نمی‌فهمم. من در محضر پیرمردهایی افتخار زانوزدن داشتم –گیرم یک دقیقه- که اقیانوس بودند. کسی که فقط رایحه‌ای از دنیاهای بزرگ و زیبا و شگفت علمی و روحی و معنوی و هنری و ... انسانی رو استشمام کرده باشه واقعا وقتش صرف اخبار و آمار دیگران نمی‌شه. حال اون دیگران می‌خوان ورزشکار باشن یا ستاره سینما یا سیاستمدار یا هرچیز مجله‌پرکن و خبرساز دیگه ... افسوس که این مزرعه را آب گرفته/دهقان مصیبت زده را خواب گرفته ...

 

پارسال پیرارسال همین روزها:

روز پزشک 1-6-82

پاسخ به چند پرسش درباره نوشته 108 30-5-83

 

 

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢
تگ ها :