148- که چی؟

این دو واژه، عجب سنگین و اساسی هستند! خوردت می‌کنند!

در گذر عمر، به کارها و تجربه‌های زیادی رو میاری. علم، دانش، تحصیل، پول، دین، کفر، عرفان، فلسفه، لذت‌های مادی، شکم‌چرونی، تفریح، قهرمانی، مدال و افتخار و لوح تقدیر، بحث و مجادله، مقاله، نویسندگی، هنر، ... ولی یک جایی از خودت می‌پرسی خوب، که چی؟ همه این غلط‌ها رو کردی، چه کوفتی شدی آخرش؟ آدم‌تر شدی؟ بهتر شدی؟ مفیدتر شدی؟ دردی رو دوا کردی؟ زخمی رو بستی؟ گره‌ای رو باز کردی؟ چی شدی آخرش؟ واقعا چقدر توی یک زمینه‌ای، چیزی، به یک یقین و باور محکمی رسیدی؟ می‌بینی یک چیزی کمه! گمشده‌ت توی این چیزها نیست. ارضا نمی‌شی. دلت آروم نمی‌گیره.

 

بارها کارهایی رو شروع می‌کنی، باهاشون زندگی می‌کنی، وقفشون می‌شی، ولی این دو کلمه کوبنده رو سر راهشون سبز کن! خیلی کم پیش اومده درباره کاری این دو کلمه رو بپرسم و ببینم پشتش نتیجه‌ای هست. ثمره‌ای هست. یکدفعه چشم باز می‌کنی که یک‌سوم، نصف، همه عمرت گذشته، و پر بوده از این کارهایی که با یک سوال «که چی؟»، پته‌شون ریخته روی آب.

 

از خودت می‌پرسی من به دنیا اومدم که بشم همین؟ کجا رفت اون فتبارک ا... احسن الخالقین؟ کجا رفت اون سجده فرشتگان بر آستان من؟ کجا رفت روح خدا که در وجودم دمید؟ من به دنیا اومدم که بشم خوکی و موشی و کلاغی و گرگی و علفی و توده خاری و درختی و سنگی و ... ؟

 

ملاشدن چه آسان، آدم شدن چه مشکل!

شاید فقط همین آدم‌شدن باشه که برای «که چی؟» جواب داره: می‌خوام آدم شم!

اینطوری بیل هم بزنی کارت معنا داره، مدیر هم بشی معنا داره، وزیر و وکیل هم بشی معنا داره، بمیری هم معنا داره! می‌خوای آدم شی! اگر قرار بود لجن بشی، لجن خلق می‌شدی، اگر قرار بود افسارت بزن، چارپا خلق می‌شدی، حالا که انسان خلقت کردن، لابد باید آدم شی دیگه. و عجب سخته که آدم، خودش باشه.

می‌گن خدا غیوره نسبت به بنده‌هاش، امکان نداره صادقانه و با خلوص دنبال حق باشی و راه رو بهت نشون نده! «الذین جاهدوا فینا، لنهدینم سبلنا! همت کن، قطعا راه رو نشونت می‌دیم!»

عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد؟

ای خواجه درد نیست و گرنه طبیب هست!

 

پارسال همین روزها:

میان‌بری به نام انسان (1) 2-2-83

درمان، سیستم، هومیوپاتی 9-2-83

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٥
تگ ها :