139- الف قامت یار

گفتم که: الف، گفت: دگر؟ گفتم: هیچ

در خانه اگر کس است، یک حرف بس است

*

اگر تا کنون لحظه‌ای، جرعه‌ای، ثانیه‌ای در محضر یک انسان خدایی زانو زده باشی، گویی تمام فلسفه‌بافی‌ها و شک‌ها و تردیدها به چشم‌برهم‌زدنی محو می‌شوند. می‌گویند:

 

خدایا! این خریدارن دوره‌گرد می‌آیند و می‌گویند آهن قراضه می‌خریم، جنس کهنه می‌خریم، ...، خدایا تو هم ما را به عنوان یک کالای اسقاطی بدردنخور بخر و مال خودت کن. چه می‌شود مگر؟ تو خست نداری که. خوب بخر! یک برچسب هم بزن که جنس خریده شده، به دیگری هم فروخته نمی‌شود. داغ خودت را بر دلمان بزن.

 

خدایا! تو خوش‌قولی. تو بینایی. تو یک دانه ارزن از کار ما را هم ندیده نمی‌گذاری. خدایا! خودت قول دادی که اگر برای تو باشیم، برای ما باشی. کمک کن برای تو باشیم. تو هرگز زیر قولت نمی‌زنی.

 

خدایا! خودت گفته‌ای هرکجا که بنگریم، روی توست. من بسیار می‌نگرم و کمتر می‌بینم. حجاب از چشمم بردار که بدانم همه‌چیز یکی است و آن یک تویی.

 

خدایا! خودت گفتی که در قلب شکسته جای می‌گیری. خودت گفتی که دل مومن، تنها جایی است که فراخنای حضور تو را دارد. دل ما را بدان شکل بشکن که پذیرای تو باشد و کرم نما و فرود آ.

 

خدایا! خودت گفتی که بندگان می‌پرسند کجایم؟ می‌گویم همین جا. کنار شما. بخواهید، ‌جواب بگیرید. بپرسید. خواهم گفت. شگفتا که چقدر به من نزدیکی و چقدر از تو دورم.

 

خدایا! کیست که انسان مضطر را اجابت می‌کند و مرهم بر زخمش می‌نهد؟ مگر می‌شود ندانی و نبینی؟ اگر من فراموشکارم، تو مرا به خود آر.

 

خدایا! کودکان برای فرار از تنبیه پدر و مادر، به آغوش پدر و مادر برمی‌گردند. کمکم کن که از تو، به تو بگریزم. نه هیچ کجای دیگر .... گفتی «بدوید! سارعوا ! آغوشم باز است.» عجیب است که پای دویدنم چه لنگ است و سست .... می‌گوید: تو مگو ما را بدان شه بار نیست/با کریمان کارها دشوار نیست. می‌گویم مشکل از او نیست، از من است! باید چنین باشد. همواره جریان از ظرفیت بیشتر به ظرفیت کمتر است. اختلاف پتانسیل همین است دیگر! مگر می‌شود من ذره باشم و او بی‌نهایت، و آن وقت جریان فیض بین ما برقرار نباشد. مگر هستی‌بخش می‌تواند هستی نبخشد؟ مشکل از اختلاف پتانسیل نیست که، از ظرفیت و مقاومت این طرف خط است! تا کی بدبخت؟ بابا آدم شو دیگر!

*

شمارش با یک آغاز می‌شود،

و گمان دارم که در بیشتر زبان‌ها، خواندن نیز با الف آغاز شود،

و در بسیاری دیگر، الف و یک مانند همند. کاش بدانجا برسی که بگویی:

نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار

چه کنم؟ حرف دگر یاد نداد استادم

 

کاش .... آرزو که می‌توان کرد ...

 

پارسال همین روزها:

مه فشاند نور و سگ عوعو کند یکشنبه 3 اسفند 1382

محرم شنبه 9 اسفند 1382

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۸
تگ ها :