127- يك داستان از كريم‌ شيره‌اي

همواره براي تلخك‌ها و بهلول‌هاي شجاع تاريخ ارزش و احترام فراواني قائل بوده‌ام، گو اينكه هيچگاه خودم جرات و جسارت لازم براي بهلول ‌شدن نداشته‌ام! افرادي كه گاه با جمله‌اي رندانه، ضربتي سخت و جانانه بر پيكر حاكم‌ها و خان‌ها و افراد مزور مي‌زده‌اند و خار چشم آنها بوده‌اند كه به قول معروف: «بزرگترين جهاد، گفتن حرف حق نزد حاكم ستمكار است.» كتاب «كريم شيره‌اي، دلقك دربار ناصرالدين‌شاه» را در خانه يكي از دوستان ورق مي‌زدم. كريم، شخصي بوده كه با زبان طنز و تند و هوش سرشار خود، هم اسباب خنده ناصرالدين‌شاه و درباريان را فراهم مي‌كرده و هم رندانه از مظلومان دفاع مي‌كرده و پته حضرات درباري را روي آب مي‌ريخته است. درباريان و مردم آنقدر از ضايع‌شدن توسط وي بيم داشته‌اند كه گاه به كريم پولي مي‌داده‌اند كه سربه سر آنها نگذارد و از همين جا ضرب‌المثل «خر كريم را نعل كردن» به وجود آمده است. يكي از حكايت‌هاي آن كتاب، عجيب بر دلم نشست و تكانم داد! بيشتر هم به خاطر نهيب مهيبي كه در آن وجود دارد و امري فراتر از طنز و خنده در آن است.

*

پيرمرد مسافر درمانده‌اي كه گويا براي برگشت به شهرش (كربلا) دچار مشكل مي‌شود نزد مجتهد بزرگ آن عصر مي‌رود كه كمك بگيرد. او نيز گمان مي‌برد كه اين شخص شياد است و دروغ سر هم مي‌كند كه پولي بگيرد. لذا دست رد به سينه او مي‌زند و شاهد مي‌خواهد. پيرمرد بدبخت هم مي‌گويد جز خدا شاهدي ندارم. القصه، پيرمرد تصادفا كريم را مي‌بيند و داستان را براي او مي‌گويد. كريم هم مي‌گويد نگران نباش. صبح بيا به مجلس درس آن بزرگ برويم، من كه وارد شدم، چند دقيقه بعد بيا و دوباره طلب كمك كن.

صبح كريم وارد مجلس درس مي‌شود و در حلقه طلاب و افرادي كه براي آموزش آمده‌اند مي‌نشيند. مجتهد نيز كه او را مي‌شناخته از حضور چنين «دلقكي» در كلاس بحث و درس استقبال نمي‌كند و كريم توضيح مي‌دهد كه آمده چند مساله شرعي بپرسد. به هرحال، دقايقي بعد پيرمرد مفلوك مي‌آيد و دوباره مي‌گويد: سيدم  و مسافر، مالم را از دست داده‌ام و با بدبختي خود را به تهران رسانده‌ام. اگر مي‌شود به من كمك كنيد كه به كربلا برگردم. مجتهد ناراحت مي‌شود و مي‌گويد ديروز هم كه همين را گفتي. نگفتم شاهدي بياور؟ و پيرمرد مي‌گويد: جز خدا شاهدي ندارم.

كريم شيره‌اي ناگهان برمي‌خيزد و سيلي آبداري به گوش پيرمرد بدبخت مي‌زند و بلند فرياد مي‌كند: «مردكه پدرسوخته، اين هم شد شاهد؟ حالا خدا رو از كجا بياريم كه شهادت بده؟» و خودش سريع از مجلس مي‌گريزد.

طبعا چنين بانگ عميق و پرمعنايي، سخت آن مجتهد را دگرگون مي‌كند و نه تنها مبلغ برگشتن را به آن مرد مي‌دهد، بلكه با نفود و احترام فراواني كه داشته، تلگراف‌هايي به تمام منزل‌هاي بين راه مي‌زند كه اين شخص به سلامت به شهرش برسد ....

 

 

پارسال همين روزها:

هركس به زباني ...؛ 13 آذر 82

روز معلم من، 22 آذر؛ 19 آذر 83

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۱٩
تگ ها :