119- پل چوبي، سربازي، خدا

هيچ پسري رو نمي‌شناسم كه براي تعيين تكليف وضعيت سربازي (در تهران البته)، چشمش به جمال اداره نظام وظيفه، در پل چوبي (نزديك ميدان امام حسين ع) روشن نشده باشه.

 

هنوز هروقت ياد اون روزهاي بسيارسخت در اين اداره ميفتم كه حتي نامه ارسالي دانشگاه رو گم كرده بودند و من بدبخت هيچ مدركي نداشتم كه نشون بده ليسانس گرفتم و يك نسخه نامه‌م بايد به اونجا رسيده باشه فراموش نمي‌كنم. جالبه كه دبيرخونه مي‌گفت نامه رسيده، ولي در اون اتاق خاك‌گرفته تاريك و كوچك كه بي‌شباهت به اتاق پرونده‌هاي مدرسه هاگوارتز نبود و انبوهي پرونده خاك‌گرفته درب و داغون كاغذي توش بود و لابد پرونده من بدبخت هم بايد اونجا مي‌بود، تنها چيزي كه وجود نداشت نظم و امروزي‌بودن بود. گويي از روز اولي كه نظام وظيفه ابداع شده، هيچ بهبودي در سيستم‌هاي كاغذي و سنتي اون اتاق صورت نگرفته بود. كاري رو كه مي‌شد با يك سيستم مكانيزه بسيار ساده انجام داد، لابد براي ايجاد اشتغال براي سربازان و مراجعه‌كنندگان عزيز، به شكل بسيار نامناسبي انجام مي‌دادند.

 

اگر هنوز نظام وظيفه مثل چندسال پيش باشه، جاييست بي‌نظم كه كلي سرباز وظيفه بنده‌خدا به عنوان مهره‌هاي اين بي‌نظمي نقش بازي مي‌كنن. هيچكي جواب سوال تو رو نمي‌ده، هيچكي نمي‌گه بايد چه كني، از كجا شروع كني و به كجا بري، ولي همه توقع دارن تمام قوانين اونجا رو –كه معلوم نيست كجا بايد خوندش- كامل بلد باشي، همه ساختمون‌ها و دفاترش رو بلد باشي و اگر ندوني بايد چه كني (كه كاملا طبيعيه) با تو برخورد بسيار بدي مي‌شه. بماند. ان‌شاءا... كه الان اين‌طوري نيست.

 

اما ...

يكي از همون روزهايي كه خسته و كلافه از پله‌هاي ساختمون‌هاي اين اداره بالا و پايين مي‌رفتم، در پاگرد يكي از پله‌ها، يك‌دفعه چشمم به يك نوشته روي ديوار افتاد. (شايد هنوز باشه) ميخكوبش شدم. زمان براي لحظه‌اي ايستاد. چشم در چشم اون نوشته دوختم:

«حديث قدسي: بنده من! آن گاه كه به نماز مي‌ايستي چناني كه گويي خدايان بسيار داري، ولي من چنان به تو توجه مي‌كنم كه گويي همين يك بنده را دارم!»

 

بغض كردم، انرژي گرفتم و دوباره از پله‌ها به بالا دويدم .... همه آن مصيبت‌ها يكطرف و اين جمله كه تا آن روز جايي نخوانده بودمش يك طرف. به گمان من مي‌ارزيد. دستشان درد نكند! (اين ماه رمضوني مثل اينكه عرفان نوشته‌ها بدجوري بالا زده! خوانندگان به بزرگواري خودشون مي‌بخشند. شديدا التماس دعا داريم.)

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۳
تگ ها :