728- مرداد پرحادثه

مردادی که گذشت، شاید یکی از پرکارترین مردادهای زندگی ما بود. در طول این ماه من و همسرم علاوه بر کارهای زیادی که کردیم و تجربیات تازه‌ای که پشت سر گذاشتیم، تمرین مثبت‌اندیشی ذهنی را هم به شکل جدی وارد زندگی کردیم. یعنی دقت زیادی می‌کنیم که جز بر چیزهای مثبت و رویدادهای مثبت و اتفاقات مثبت تمرکز نکنیم. نه این که پیش از آن منفی‌اندیش بوده باشیم، خیر، بلکه به شکلی جدی‌تر از سابق در حال تمرین و تمرکز روی این جنبه از زندگی هستیم و نتیجه واقعا رضایتبخش است.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢۸


727- تهران نامهربان

برای انجام یک کار اجباری، به مدت یک روز به تهران رفتم و بلافاصله بعد از اتمام کار به شهرستان برگشتم و تا یک روز بعد، سرگیجه و سردرد خفیفی داشتم. تعجب می‌کنم که چگونه روزگاری در این شهر زندگی می‌کرده‌ام.

 

تهران شاید تنها شهر ایران است که از همان ابتدای ورود به شهر، فرصتی برای خوشامدگویی به میهمانان باقی نمی‌گذارد. تهران هیچ نشانه‌ای از میهمان‌نوازی شهرستان‌ها را در خود ندارد. شهرستان‌های بی‌ادعا با مبادی سبز، با بلوارهایی که درختان قدیمی سایه‌سار مسافران خسته هستند، با اقامت‌گاه‌های متعدد برای توقف مسافر ...

تمام شهرهایی که من تا کنون دیده‌ام، حتی کلان‌شهری مانند مشهد، در ابتدای ورود به شهر، جایی برای رفع خستگی میهمانان خود دارند. ولی وقتی به تهران نزدیک می‌شوی –و هرچه نزدیک‌تر، بدتر- شتاب و ازدحام و هیاهویی برای هیچ، دامنگیرت می‌شود.

 

تو هم باید مانند بقیه در گرداب بزرگراه‌های ورودی مثل دیگران دور خودت بچرخی و فرصتی برای اشتباه نداشته باشی. مبادا یک خروجی را نبینی و بگذری. اگر بخواهی با تماس موبایلی از کسی راهنمایی بگیری، هیچ حاشیه‌ی امنی برای لحظه‌ای توقف وجود ندارد. از بزرگراه‌ها به خیابان‌های فرعی پناه ببری جایی برای توقف نداری ...

 

تهران بی‌تردید زیباتر، بزرگ‌تر و آبادتر از سال‌هایی است که من در آن دانشجو بودم. اما در زیر این پوست زیبا، روحی زیبا نمی‌توانم ببینم. آن چه من می‌بینم روحی است آشفته، بیمار و نفس‌بریده. خوب که نگاه می‌کنم، از تمام تهران، فقط دانشگاهی را دوست دارم که بخشی از بهترین خاطرات دوران زندگیم را برایم به همراه آورد و دیگر هیچ!

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱۳