721- جناغ شکستن

افطاری مشغول خوردن سوپ بودیم که یک استخوان جناغ مرغ در بشقابم دیدم. یک‌دفعه یادم آمد که قدیم‌ترها جناغ‌شکستن رایج بود. مردم حواسشان جمع بود و چه بسا پدران ما که با هم جناغ می‌شکستند کار به ماه و سال می‌کشید که یک نفر بتواند چیزی به دست طرف مقابل بدهد و بگوید یادم تو را فراموش! این روزها از کسی چیزی می‌پرسیم با افتخار جواب می‌دهد من یادم نیست دیروز چه خورده‌ام، چه برسد به سوال تو!

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢٩
تگ ها : جناغ ، افطاری ، شرط


720- رمضانیات

دوست داشتم که آن قدرکه در رسانه‌ها و اینترنت، از تشنگی و گرسنگی روزه‌داری صحبت می‌شود و از هزار و یک روش صحبت می‌کنند که مبادا ما مومنات و مومنین نازپرورده، خدای ناکرده احساس گرسنگی و تشنگی بکنیم و اذیت بشویم، از روح روزه‌داری صحبت می‌شد. این که اصلا قرار است گرسنگی و تشنگی بکشیم و جسم ما قدری ریاضت بکشد و جان ما قدری صیقلی بشود و راستش را بخواهید، از این همه دست به دست شدن لطیفه‌های اینترنتی که هریک می‌کوشند به‌نوعی روزه‌داری را بپیچانند و آن را در حد یک رفع تکلیف، تنزل بدهند خسته و ملولم. تا حدی هم در این مساله افرادی را مقصر می‌دانم که روزه را تا سطح امساک در خوردن و آشامیدن، پایین آورده‌اند.

روزه‌داری تمرین نظم و انضباط و پرهیز و صبر است. اگر روزه‌دار، کمی صبورتر از گذشته‌ی خود نشود، قدری خویشتن‌دارتر نشده باشد و در فاصله‌ی افطار تا سحردرست هم مانند ماه‌های دیگر، مطیع دستورات شکمش باشد و به جای استفاده از معنویت رمضان، همچنان دغدغه‌اش این باشد که چه بخورم و کی بخورم باشد و چگونه بخورم و دائم بترسد که نکند تشنه و گرسنه بشوم ، زیان بزرگی کرده است.

بگذریم به هرحال. گروهی از بزرگان عقیده دارند که منظور از صبر در آیه‌ی 45 سوره‌ی بقره، «روزه» است: واستعینوا بالصبر و الصلوة و انها لکبیرة الا على الخاشعین. مختصر و مفید و روشن!

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢٦
تگ ها : روزه ، صبر ، صلوة


719- چهل ساله شدم

در روزگاران قدیم، زندگی سخت‌تر بود. کودکان از سن پایین، بار سنگین زندگی را بر دوش می‌گرفتند و در آستانه‌ی 15 سالگی، بسیار بیشتر از افراد بالغ امروزی سرد و گرم دنیا را می‌چشیدند. زودتر بزرگ می‌شدند. بیشتر مسئولیت بر دوش داشتند. اکنون نیزکمابیش در مناطق محروم‌تر کشور ما یا هرکجای دیگر دنیا، همین وضع را می‌توان دید. یک فرزند عشایر، یک چوپان جوان روستایی یا یک کودک هندی و افریقایی که از کوچکی در دامان طبیعت و همپای دشت و جنگل و رودخانه زندگی می‌کنند و با حیوانات اهلی و وحشی رودررو می‌شوند و سرما و گرمای خشن طبیعت، آبدیده‌شان می‌کند، با من شهرنشین که تحمل خراشی بر پوست ندارم تفاوت بسیاری دارند. کودکی که از خُردی، نان‌آور خانواده می‌شده را نمی‌توان با انسانی امروزی که تا 50 سالگی هم ممکن است سربار والدین باشد مقایسه کرد.

تا همین چند دهه پیش، اندیشه و رفتار افراد تا حد زیادی مبتنی بر تجارب و دستاوردهای شخصی بود، ولی اکنون بخش زیادی از آن «عاریتی» است. کمتر کسی را می‌بینم که استقلال اندیشه داشته باشد. حرف بسیار است، اما از جنس نقل قول، نه از جنس اندیشه. بیشتر حامل هستیم، نه عامل.

داشتم فکر می‌کردم که شاید دیگر در این دور و زمانه نتوان 40سالگی را سن پختگی نامید. البته شاید برای برخی سن پختگی شغلی و تخصصی باشد، ولی در همین حد. نه بیشتر. آن هم در دوران امروزی که حتی در یک زیرشاخه از یک رشته‌ی علمی، عمری طی می‌شود و نهایتا اعتراف می‌کنیم که «هیچ نمی‌دانیم». بوعلی هم در این عصر اگر می‌بود، حکیم جامع‌الاطراف نمی‌توانست باشد. اصلا شدنی نیست.

به پشت سرم که نگاه می‌کنم نمی‌دانم این 40سال چگونه گذشته. هرچه بوده خیلی سریع بوده. اصلا انگار دوران مدرسه که تمام شده، زمان مشغول دویدن شده است. با خودم فکر می‌کنم یک زمانی 40سالگی سن پختگی بود. افراد در این سن دانشمند می‌شدند، حکیم می‌شدند، عارف می‌شدند... من کجای کار هستم؟

  
نویسنده : علی ; ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٠
تگ ها : 40 سالگی ، زندگی