718- طبیعت

در دره‌ای محصور میان کوه‌ها ایستاده‌ام. در بستر رودخانه‌ای فصلی که اکنون تنها هزاران سنگ صیقلی در بستر آن به جا مانده. آن‌سوتر کوه‌ها و صخره‌ها و اینجا سطح دره که پر است از گیاهان خودرو و گل‌های بهاری و پرواز پروانه‌ها و ملخ‌ها و رژه سوسک و مورچه و مارمولک. جای‌جای صحرا آثاری از لانه‌سازی موش‌های صحرایی است و بر نوک قله‌ها هم می‌شود به‌زحمت گله‌ای از گوسفندان کوهی دید.

هرچه بیشتر در دل طبیعت می‌روم بیشتر برایم سوال می‌شود که ما کیستیم و جایگاه ما در این عالم چیست؟ شاید هزاران سال است که این دشت و رودخانه اینجاست. هرساله این گیاهان می‌رویند و می‌میرند. چرا این ملخ‌ها اینجایند؟ اگر آن مورچگان نبودند چه می‌شد؟ یا آن بوته‌های آویشن؟ که لابد صد‌ها هزارسال است می‌رویند و آدمی شاید تنها مدتی کوتاه باشد که آنها را برای درمان می‌چیند. یا این زنبورهای گرده‌افشان؟

به لایه‌های رسوبی کوه که یادگاری از دریایی در گذشته‌های دور است نگاه می‌کنم و باز به سنگ‌های بستر خشک رودخانه نگاه می‌کنم. مگر ما در این زمین چیزی بیشتر از سنگریزه‌ی ته این رودخانه هستیم و خود زمین مگر چیزی بیشتر از سنگریزه‌ای است در دل کهکشان؟ آدمی در مقابل بزرگی آفرینش چه می تواند بگوید؟ ما که هستیم که برای مورچه و آویشن و رودخانه و گوسفند کوهی تعیین تکلیف بکنیم؟ این‌ها که خوب می‌دانند چه می‌کنند.  هزاران سال است کارشان را بلدند. ماییم که حساب و کتاب از دستمان در رفته.

با خود می‌اندیشم که نباید از طبیعت‌پرستی مردمان باستان تعجب کرد. چون طبیعت شایسته‌ی ستایش است. در کنار کویر و کوهستان و جنگل و دریا، آدمی ناخودآگاه احساس می‌کند که چیزی ورای احساسات ساده هست. عجیب نیست که پیامبران، کمابیش چوپان هم بوده‌اند. در طبیعت، اسراری است که در چارچوب حواس نمی گنجد. حسی غریب و باشکوه که در شهر و ترافیک و زندگی آپارتمانی گم می‌شود. حسی از جنس معنویت و زندگی و دانش. حسی از جنس غیب.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۳٠


717- اردیبهشت رویایی ایران

ما خوداشتغالیم و کارمند جایی نیستیم. این کار علیرغم دردسرهایی که دارد و به معنی صرفنظر از آن آب‌باریکه‌ی دائمی مورد علاقه‌ی بسیاری از مردم است، خوبی‌هایی هم دارد. یکیش هم این که آدم بی‌منت رئیس و مرخصی، می‌تواند در اردیبهشت‌ماه رویایی ایران، دو سه هفته مسافرت برود و از تماشای تغییر مناظر حیرت‌انگیز کشورش لذت ببرد. ظرف چند ساعت رانندگی برف و باران و کویر و نمک‌زار و باران شقایق و رنگین‌کمان و رودخانه و سیلاب و کویر و کوهستان و گندم‌زار و شالی‌زار را یکجا ببیند.

یکی دو ماه پیش شعری برای ریزش باران سرودم که گویا مورد توجه ایشان قرار گرفته بود و در طول مسافرت هرکجا که رفتیم باران هم با ما آمد. حتی در دل کویر و در جایی که سالی یکبار هم باران نمی‌آید، باز باران با ما بود. طی سه‌هفته از استان‌های چهارمحال و بختیاری، اصفهان، یزد، خراسان جنوبی، خراسان رضوی، سمنان، مازندران و تهران را سیاحت کردیم و همه‌جا دست مهربان باران را دیدیم و بیابان‌های همیشه‌خشک را که چه سبز شده بودند و کوه‌ها و دشت‌ها و جنگل‌های شادمان و شاداب را.

امسال که گذشت. ولی برای سال بعد و سال‌های بعدتان، برای اردیبهشت ایران برنامه داشته بشید و از آن نهایت لذت را ببرید.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٥:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٧


716- عطر روز معلم

در خیابان قدم می‌زدم که رایحه‌ی عطر رهگذری مرا ظرف یک ثانیه به کلاس ادبیات اول راهنمایی در حدود 30 سال پیش پرتاب کرد، چون دقیقا بوی عطری را می‌داد که همیشه یکی از دبیرهای مدرسه از آن استفاده می‌کرد. قدرت یا شاید بشود گفت بی‌رحمی عجیبی در حس بویایی است که در بینایی و حتی شنوایی هم نیست.

شاید برای همین، هیچگاه دوست نداشته‌ام برای کسی عطر و ادکلن بخرم یا از کسی هدیه بگیرم. چون انتخاب رایحه‌ای مناسب آن‌قدر مساله‌ای سلیقه‌ای و شخصی است که جراتی خاص می‌خواهد و شاید شخصی که برای خودش هم عطری می‌خرد، بسته به روحیاتش امروز از آن خوشش بیاید و فردا، نه.

با این حال اعتراف می‌کنم یکی از بهترین هدایایی که گرفته‌ام یک ادکلن جگوار است که چهارسال پیش، در روز معلم از والدین یکی از دانش‌آموزانم در مدرسه ایرانی دبی دریافت کردم و همیشه فقط برای استفاده در مناسبت‌های خوب از آن استفاده می‌کنم.

سوای حسن انتخاب عالی که در انتخاب آن به کار رفته و به‌شدت با ذائقه‌ی من سازگار است، بازکردن درب و استشمام آن، هجومی از خاطرات همیشه‌خوب را به ذهن من می‌آورد. مهمانی‌ها، گردش‌ها، دید و بازدیدها، خاطرات دوستان خوب ... همگی در یک لحظه از ذهن من می‌گذرند.

یک هدیه‌ی خوب همواره می‌تواند یادآور دوستان خوب و دوستی‌های خوب باشد و این ادکلن، یک هدیه‌ی خوب است که داخلش علاوه بر بوی خوش، تصویرها و صداها و چهره‌ها و خاطره‌های خوش نیز دارد.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۱٢


715- ریشه

معمولا وقتی به زادگاهم سرمی‌زنم، ناخودآگاه از جلوی خانه‌ی دوران کودکی سردرمی‌آورم. خاطراتی که از دوران کودکی داریم (مثلا برای من از 3 سالگی به بعد) به شکل عجیبی با تاروپود ما عجین می‌شوند. گویی آدمی نه در تاریخ تولدش، که در جغرافیای تولدش هم ریشه دارد. ریشه‌هایی عمیق.

من آدمی هستم که وابستگی خاصی به زادگاهم یا هرکجای دیگر دنیا ندارم و از 18 سالگی به بعد، پایبند هیچ جای خاصی نشده‌ام. اما می‌دانم که ریشه‌ای دارم و آن ریشه بیش از هرکجا، در زادگاه من است. در دوران مدرسه‌ام، در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهرم، در گویش محلی مردمان کوچه و بازار، در آب و خاک و هوا، در خنکای صبحگاهی، در بوی عطر میدان میوه و سبزیجات و حتی در اذان دم غروب مسجد جامع.

هریک از ما ریشه‌ای داریم. شاید آن سوی دنیا باشیم، ولی این ریشه، خوب یا بد، زشت یا زیبا، با ماست. بدون ریشه انگار چیزی کم است. بدون ریشه، انگار شناسنامه‌ی زندگی ما مهر ندارد.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٦:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٧
تگ ها : ریشه ، زادگاه ، کودکی


714- نیم قرن زندگی مشترک

13 رجب هرسال، سالگرد ازدواج مادر و پدرم به ماه قمری هم هست. دیشب این افتخار را داشتیم که در پنجاهمین سالگرد ازدواج این بزرگواران در خانه‌ی والدین باشیم و جشن کوچکی برای آنها بگیریم.

مشاهده‌ی نیم قرن زندگی مشترک، برای نسل ما که 50 سال که سهل است، 50 ماه یا حتا 50 هفته ممکن است نتوانیم زندگی مشترک خود را حفظ کنیم درس‌های فراوانی دارد. نسلی که دست کم بین 15 تا 20 سال تجربه‌ی تحصیل داریم، با این حال در ارتباطات روزمره با همسر و فرزند و همکار و اجتماع به‌شدت مشکل داریم.

کاش ساختار آموزشی مدارس و دانشگاه‌های ما تغییری اساسی پیدا کند و به جای این همه درس‌های غیرکاربردی و غیرضروری، بیاموزیم که چگونه با خودمان، همسر و فرزندمان، همکاران، مردم اجتماع و حتا طبیعت و گیاهان و جانداران رفتاری شایسته داشته باشیم.

از خداوند بزرگ برای همه‌ی پدران و مادران، آرزوی تندرستی و بهروزی دارم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۳