685- جعبه‌ی کتاب

امروز جعبه‌ای از جعبه‌های قدیمی کتاب را باز کردم. دیدن امضای دوستان قدیمی دانشگاهی در صفحات اول کتابی که 14 سال پیش از آنها هدیه گرفته بودم و کشف عکس‌هایی از دوران دانشگاه در لابلای کتاب‌ها، خاطرات تلخ و شیرین بسیاری را برایم زنده کرد.

حقیقتا برای کسی که حضور در گروه‌ها و تیم‌های بی‌غل و غش و صمیمی دانشجویی را تجربه کرده باشد (همان مفهوم teamwork) دوران دانشگاه با هیچ روزگار دیگری قابل مقایسه نیست. نه دوران مدرسه، نه سربازی، نه محیط کار ...

شاید اگر در کنکور یک تست کمتر یا بیشتر زده بودم، هیچگاه فرصت کسب چنین تجاربی برایم فراهم نمی‌شد و خدایم را به خاطر این سرنوشت شاکرم.

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٧
تگ ها : کتاب ، دانشگاه ، teamwork


684- جوجه‌ماشینی

دارم در پیاده‌رو راه می‌روم. فروشنده‌ای جوجه‌مرغ‌های کوچک ماشینی را در جعبه‌ای ریخته و می‌فروشد. حس می‌کنم که دیگر مانند زمان کودکی از دیدن این جوجه‌ها ذوق نمی‌کنم، بلکه بیشتر متاسف و متاثر هستم. از حرص و آزمندی ما انسان‌ها که باعث شده جوجه‌ی ماشینی به دنیا بیاید، از این که این جوجه‌ها مادر ندارند و هیچوقت زیر پر و بال گرم مرغی آرام نخواهند گرفت... از وقتی پدر شده‌ام، شاید بیشتر از پیش، دلم برای تمام خردسالان عالم به شکل دیگری می‌سوزد. فرق نمی‌کند انسان باشند، جوجه‌مرغ باشند، بچه‌گربه باشند یا گوساله و بره. جوجه‌ی بی‌مادر که می‌بینم یاد دخترک خودم می‌افتم، چه برسد به آن که یک کودک کار یا یک طفل بی‌سرپرست یا بدسرپرست یا جنگ‌زده و بحران‌زده ببینم.

دلم برای کودکان بی‌پناه عالم می‌سوزد. برای مادران تنها یا بدسرپرست هم که از زندگی چیزی نمی‌فهمند و ذره‌ذره برای عزیزان خود آب می‌شوند، برای پدرانی که وقتی به خانه می‌رسند از خستگی رمق نوازش کودک خود را ندارند و بی‌چیزی، آنها را شرمنده‌ی خانواده‌شان می‌کند هم دلم می‌سوزد.

مشکل اینجاست که می‌دانم به‌تنهایی نمی‌توان مشکل‌گشای همه بود. می‌دانم که دل‌سوزی خشک و خالی هم دردی دوا نمی‌کند، ولی چه می‌شود کرد؟ یکی از کارکردهای دل، احتمالا همین سوختن است.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٥


683- همسرداری

من نه روان‌شناس هستم، نه جامعه‌شناس و نه کارشناس مسائل تربیتی و خانوادگی. فقط می‌دانم در آموزش‌های عریض و طویل دوران مدرسه و دانشگاه ما، در نظام تربیتی ما، در شیوه‌ی تفکر و زندگی نسل ما، حتما کاستی‌هایی درباره‌ی زندگی مشترک و همسرداری هست.

نمی‌فهمم چرا بسیاری از تحصیل‌کردگان ما باور ندارند که همسرداری هم نیاز به آموزش دارد. نیاز به مطالعه و کتاب خواندن و کلاس‌رفتن و فیلم دیدن دارد. نیاز به صرف وقت و انرژی دارد؟ چرا بسیاری از تحصیل‌کردگان ما، نمی‌خواهند بپذیرند که بخش عمده‌ای از موفقیت در زندگی مشترک، نه حاصل قسمت و تقدیر و شانس، که حاصل رفتارهای خود زوجین است.

مدتی است که وقتی با دوستان قدیمی حال و احوال می‌کنم، جرات نمی‌کنم حال همسر آنها را بپرسم. راستش آنقدرسردی زندگی مشترک و بدتر از آن جدایی رایج شده است که که می‌ترسم این احوال‌پرسی، باعث شود چیزی را بشنوم که دوست ندارم.

این که چرا در نسل ما، تا این حد مشکلات زناشویی وجود دارد، مساله خطیر و شایان توجهی است و کاش خود ما دلمان برای خودمان بسوزد و با قبول این که نیاز به مطالعه و افزایش آگاهی داریم، همسرداری بیاموزیم!

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٠


682- مقایسه

بعد از دو هفته، خانه‌ی جدید تقریبا مرتب شده و قابلیت مهمان‌پذیری هم دارد!

دبی که بودیم، در آن گرما نمی‌شد به‌راحتی با پای پیاده برای خرید بیرون رفت. اما تعداد بسیار زیاد مراکز خرید پیشرفته و تروتمیز و لذت رانندگی با خودروهای خوب در خیابان‌های خوب با فرهنگ رانندگی بسیار خوب، این نقیصه را جبران می‌کرد.

وقتی به ایران برگشتم و برای زندگی به شیراز رفتیم، خانه‌مان  غرب شیراز بود و بازار شیراز در شرق. هربار که نیاز به خریدی از بازار داشتم عزا می‌گرفتم. نصف روز صرف رفت و برگشت می‌شد. جای پارک اصلا پیدا نمیشد و فرهنگ رانندگی نامناسب این شهر،  واقعا آزارم می‌داد.

خانه‌ی جدیدمان در شهرکرد، در قلب شهر است. جایی که با 5 دقیقه پیاده‌روی، همه‌چیز در دسترس است. نانوایی، لوازم خانگی، کفاشی، تعمیراتی، لوازم برقی، نجاری، آهنگری، آرایشی بهداشتی، سبزی‌فروشی، میوه‌فروشی، بانک، پارک ... برای من که هیچ علاقه‌ای به رانندگی در داخل شهر ندارم، نعمت بزرگی است. در وقت و هزینه هم صرفه‌جویی زیادی می‌شود. ضمن اینکه دسترسی خوبی به موادغذایی طبیعی تازه و غیرکارخانه ای (گوشت، تخم مرغ، عسل، لبنیات، آب چشمه و ...) داریم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٧