681- فصلی تازه

بعد از دوماه زندگی پادرهوا بالاخره صاحبخانه پول رهن ما را جور کرد و پس داد. وسایل را از شیراز بار زدیم و آوردیم شهرکرد. شروع فصلی تازه در زندگی. دوروبر آوینا شلوغ است و این خیلی خوشحالش می‌کند. همین برای ما کافی است.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٠


680- رمضانیات

برخلاف سال‌های گذشته، 17 روز از این رمضان گذشته و هنوز نوشته‌ای رمضانی ندارم. حیف! برخی رمضان‌ها نوشته‌ها می‌جوشیدند و می‌آمدند. گویا دل من هم مانند فلات ایران، رو به خشکسالی دارد و خودم خبر ندارم.

شاید بشود گفت خالص‌ترین رمضانی که سپری کرده‌ام در اولین سال اقامتم در دبی بوده. 10-11 سال پیش. زمانی که تنها زندگی می‌کردم و در سخت‌ترین شرایط کاری و مالی بودم. در یک اتاق کوچک که مساحتش 10مترمربع هم نبود. هرروز باید به‌تنهایی بیدار می‌شدم و غذایی درست می‌کردم. اجاق گازی در ایوان اتاقم بود و وزش باد، پخت‌و‌پز را سخت می‌کرد. کار سخت روزانه در دو جای مختلف که گاه به روزی 14-15 ساعت می‌رسید. اگر فرصتی می‌شد برای سحری یک غذای گرم آماده می‌کردم، ولی حقیقتا یادم نیست افطار چه می‌کردم و چه می‌خوردم. خودرو شخصی که اصلا نداشتم. برای رفتن به مراسم احیا در مسجد امام حسین (یکی از مساجد شیعیان در دبی) هم باید با اتوبوس می‌رفتم که در پول تاکسی صرفه‌جویی بشود.

درست است که خداوند همیشه نزدیک ماست و ما فراموش می‌کنیم، ولی آن سختی و فشار، مرا هم به خدا نزدیک‌تر کرده بود و توجهم بیشتر شده بود. مثلا وقتی در دعای جوشن کبیر می‌گفتم «یا انیس من لا انیس له» یا «یا رفیق من لا رفیق له» به‌خوبی معنایش را می‌فهمیدم. خدا را شکر می‌کنم که مرا به حال خودم رها نکرد و در آن روزها، تنهایی و گرفتاری و نداری و مشکلاتی که داشتم مانع روزه‌داری‌ام نشدند. خداوند می‌فرماید که باید به صبر و صلات پناه برد و به گمان بسیاری، صبر همان روزه است.

باری، روزهای شیرین و تلخ بسیاری پس از آن دوران آمدند و رفتند، ولی هیچ رمضانی، آن رمضان نشد.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱٤
تگ ها : رمضان ، دبی ، صبر


679- کودک و طبیعت

در روستا هستیم. دخترک ما به جای دیدن عکس مرغ و خروس، دارد خودشان را می‌بیند. به جای تقلید صدای قدقد و قوقولی‌قوقو، اصلش را می‌شنود. دست دراز می‌کند و خودش میوه می‌چیند. زردآلو و توتی که می‌خورد سمی نیستند. یخ‌زده و مانده نیستند. سبزی از باغچه حیاط همین خانه بیرون آمده. می‌تواند برود توی باغچه خاک‌بازی کند. بز و گوسفند و سگ و الاغ واقعی می‌بیند. گندم‌زار واقعی. شب که می‌شود ماه و ستاره‌های درخشان‌تری به چشمش می‌خورد. تا رسیدن به یک فضای باز، فقط کافیست پا از اتاق بیرون بگذارد تا به ایوانی و حیاطی برسد. اینجا گردوخاک بیشتر است، ولی قاصدک هم بیشتر هست، امکانات کمتر است، عوضش سروصدا هم کمتر است.

*

جهان آفرینش، سوای پلشتی‌هایی که آدمی برای خودش و عالم درست می‌کند، یک‌سره پاکی و زیبایی است. دلم به حال کودکان شهری می‌سوزد. کودک باید در دو سه سال اول عمر، با طبیعت مانوس باشد. کوه و دشت و درخت و چشمه ببیند. مرغ  و خروس و سگ و گربه. زنبور و پروانه و قاصدک و آسمان پرستاره‌ی خارج از شهر ... هرکار هم که بکنی، ببعی و پیشی و جوجو و هاپوی توی کتاب و کامپیوتر جای اصلی‌ها را نمی‌گیرند. طبیعت، باید به شکل طبیعی به کودک ارائه شود. کودک، تا زمانی که تربیت نادرست ما بزرگترها نامتعادلش نکرده، همه چیزش طبیعی است. بنابراین طبیعت و جهان هستی را خوب می‌فهمد و این کتاب زیبا را، نیکو ورق می‌زند. ماییم که او را با زمین و آسمان و آب و آفتاب، بیگانه می‌کنیم. چرا که خودمان، با خودمان بیگانه‌ایم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٧