678- نان و صبر

در صف نانوایی ایستاده ام. از نوجوان 10-12 ساله تا خانم 50 ساله، همگی به طور مشخص از این که 5 دقیقه است در صف هستند گله و شکایت می‌کنند. یکی با نچ‌نچ، یکی با غرزدن، یکی با پا عوض کردن، یکی با سرک‌کشیدن به پشت صحنه‌ی نانوایی ... کمی ذهنم به عقب برمی‌گردد:

به روزگاری که زن همسایه، یا عمه‌ی خدابیامرزم، یک روز کامل خود را صرف پختن نان‌های خانگی می‌کردند. اصلا روز پخت، عطر نان تمام کوچه را می‌گرفت. کاملا معلوم بود که کسی نان پخته. آن نان نیاز به هیچ خورشی نداشت. خالی‌اش خوشمزه بود. تازه‌اش عالی بود، حتا اگر خشک می‌شد با قدری ماست کیسه‌ای، تا سرحد ترکیدن هم می‌‌خوردیم و باز سیر نمی‌شدیم.

یادم می‌آید ساعات فراوانی را، به‌ویژه در زمان جنگ، که دست کم یک ساعت در صف نانوایی می‌ایستادیم تا نانی بگیریم و به خانه ببریم. نان‌های لواش ماشینی 1 تومانی تازه آمده بودند و مردم هنوز چندان علاقه‌ای به نان ماشینی نداشتند. اصلا قبولش هم نداشتند. الان که سنگگ و بربری هم ماشینی است. ایستادن در صف نانوایی، برای ما بچه شهری‌ها، نوعی تمرین شکیبایی بود. وگرنه یک بچه باغبان، کشاورز یا چوپان که اصلا خود شکیبایی است و نیازی به مشق صبر ندارد.

دارم فکر می‌کنم چرا الان کسی 5 دقیقه حوصله‌ی ایستادن در صف ندارد؟ دلایل زیادی را در ذهنم مرور می‌کنم. می‌دانم که بیشتر این مردم ناشکیبا، نگران اتلاف وقت نیستند و خارج از نانوایی هم قرار نیست کار مفیدی بکنند و نهایتا قرار است با عجله برگردند خانه و پای تلویزیون بنشینند. می‌دانم که بیشتر آنها اسیر ذهن ناآرام خود هستند و نظام آموزشی ما، در طول دست کم دوازده سال تحصیل، حتا به اندازه یک صفحه هم درباره‌ی روش‌های عملی کنترل ذهن و حفظ شکیبایی چیزی برای آنها نداشته است ... و کمی جلوتر که می‌روم گمان می‌کنم که ترس از روبه‌روشدن با خود، مهمترین مشکل است. مردم به‌تدریج عادت کرده‌اند که به چیزی خارج از خودشان پناه ببرند، بنابراین زمانی که گوشی و تلویزیون و کامپیوتر و هر ابزار «خارج» از خود را از کسی بگیری و او نداند چه کند و تنها خودش را ببینید، می‌ترسد و سردرگم می‌شود...

فرصت نمی‌کنم بیشتر فکر کنم. نوبتم می‌رسد. نان را می‌گیرم و بیرون می‌روم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢٥


677- پدرانه (13)

آوینا ساعتی پیش خانه‌ی همسایه بوده.

نشسته سر حوصله یک دل سیر هندوانه خورده. بعد که خوردن تمام شده دستش را بلند کرده و تکان داده:

آوینا: بای‌بای.

خانم همسایه: کجا؟

آوینا: بابا.

خانم همسایه:

چه کار داری با بابا؟

آوینا: بغل!

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱۳


676- جابجایی

نشسته‌ام گوشه‌ی هال خانه، جعبه‌ها روی هم چیده‌شده کمی آنسوتر، تا چند روز دیگر اسباب‌کشی داریم. صاحبخانه از ما کمی وقت خواسته که پول رهن را آماده کند و به ما برگرداند. در این دوسال همسایگان خوبی برای هم بوده‌ایم.

دارم فکر می‌کنم با این که می‌شود برای هرروز دیرکرد، ادعای خسارت کرد چه نیازی به این کار هست؟ همه‌چیز که پول نیست. دو سال هم‌زیستی خوب را که نمی‌شود فراموش کرد.

دخترکمان آن سوی هال خوابیده و من به داشته‌هایم فکر می‌کنم. این که جمع سه‌نفره‌ی خوبی داریم، همسر ارزشمندی، کودک دلبندی، والدین و خویشان و دوستان ارجمندی ... این‌ها سرمایه‌های واقعی من هستند. حالا دو روز هم پول اجاره عقب و جلو شود، مگر چه می‌شود؟ 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٥