675- سخاوت

یکی دو روز پیش، به اشکالی تازه در ویندوز برخورد کردم که تا به حال مشابه آن را ندیده بودم. طبق معمول با جستجوی انگلیسی در گوگل، به دنبال راه‌حل گشتم و مطابق انتظار، یک وبلاگ خارجی به شکل کامل با عکس و توضیحات، چگونگی حل این مشکل را تشریح کرده بود.

علیرغم شعارهای فراوان ما درباره‌ی ثواب کمک به دیگران، زکات علم در نشر آن است و ... چنین روحیه‌ای را (دست‌کم در دنیای آنلاین) در بین افراد غیرایرانی بسیار بیشتر دیده‌ام. ما در تولید و به‌ویژه تالیف محتوای آنلاین و نشر سخاوتمندانه و ماندگار محتوا ضعیف هستیم و معمولا آن درصد کمی از افرادی که چنین حرکت‌هایی را آغاز می‌کنند نیز تنها می‌مانند.

شاید برخی گرفتاری‌های اقتصادی و مشکلات دیگر را بهانه کنند، اما این رفتار ویژه‌ی ایرانیان داخل کشور نیست و خارج‌نشینانی که زندگی آسوده‌تری هم دارند چندان اهل انتشار مطالب سودمند نیستند. به دنبال یافتن پاسخی برای این معضل نیستم و هدفم تنها طرح این پرسش است که چرا این‌گونه هستیم؟

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٤


674- نقطه‌ی عطف

در ریاضیات، نقاط عطف یک منحنی (inflection points)، نقاطی هستند که منحنی تغییر جهت می‌دهد. امروز داشتم به این مساله فکر می‌کردم که معلم یا معلمان ارزشمندی که در طول زندگی ملاقات می‌کنیم، از نقاط عطف زندگی ما محسوب می‌شوند.

سال اول دبیرستان بودم. یک دانش‌آموز درس‌خوان و اهل مطالعه‌ی کتاب و مجلات علمی. ولی آشنایی با یک دبیر ادبیات زحمتکش و رنجبر در آن زمان، مسیر زندگیم را کاملا تغییر داد. جهان من، جهان کتاب‌ها بود. ولی کتاب‌هایی، شاید بتوانم بگویم بی‌خطر. هرچه بود، علوم انسانی نبود!

اصلا نمی‌گویم مطالعه‌ی ژول ورن و مجله‌ی دانستنیها و دانشمند بد بود، ولی این‌ها همه‌چیز نبودند. آشنایی با ادبیات ایران و جهان، آشنایی با مکاتب ادبی، شعر نو و کلاسیک، شناختن متفکران و اندیشمندان، حضور در جلسات نقد ادبی ... گنجینه‌هایی بودند بود که  پیشتر، بهره‌ی چندانی از آنها نبرده بودم.

من که فکر می‌کردم خیلی درس‌خوان و عقل کل هستم و خیلی می‌دانم، در برابر پرسش‌های بزرگ و افکار بزرگ اندیشمندان جهان قرار گرفتم. در دیوارهای اتاق کوچک ذهن من، پنجره‌های بسیاری باز شد. پنجره‌هایی به روشنایی، به تاریکی، به جاده‌های بی‌انتها، به دنیاهای جدید و ناشناخته.

... و بیش از هرچیز، از نقدشدن و نقدکردن آموختم. فهمیدم که می‌توان نقد شنید و نقد کرد، اما در عین حال اهل مدارا و احترام بود. یاد می‌گرفتم که دیگران حق دارند شعر یا متنی را که نوشته‌ام نپذیرند، نسبت به آن دیدگاه متفاوت و مخالفی داشته باشند و دستیابی به چنین گوهر ارزشمندی در 14-15 سالگی، یکی از بزرگترین دستاوردهای زندگیم بود و هست. گوهری که می‌بینم بسیاری از مردمان در 40 و 50 سالگی هم به آن نمی‌رسند و آن را نمی‌شناسند.

خوشحالم که در آن عصرگاهان سرد پاییز و زمستان 1369 در مدرسه می‌ماندم و در جلسات ادبی آن معلم شرکت می‌کردم. خوشحالم که نقاط عطفی اینچنین در زندگیم داشته‌ام. همیشه آرزو می‌کنم کاش خودم هم در کسوت معلم، نقطه‌ی عطفی برای کسی باشم و آن شخص بگوید روزی فلان شخصی بود و زندگی مرا بهتر کرد. کاش!

 

پیشکش به آن آموزگار، و همه‌ی آموزگاران!

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٢


673- مرگ و زندگی

صبح یک روز در تابستان 1373، زمانی که هجده‌سالم بود و مدتی از اعلام نتایج کنکور گذشته بود از خواب صبح‌گاهی بیدار شدم. یادم آمد که باید تا چند هفته‌ی دیگر عازم تهران شوم و در دانشگاه علم و صنعت، دوران دانشجویی را آغاز کنم. در همان لحظات، حرکت ملایمی شبیه راه‌رفتن مورچه یا مگس روی گردنم حس کردم. دستم را بالا بردم و ضربه‌ای روی گردنم زدم که آن مگس بپرد.

در مقابل چشمان وحشت‌زده‌ام، یک عقرب کوچک از روی گردنم به زمین افتاد! خواب کاملا از سرم پرید. عقرب روی گردن من! اگر می‌دانستم امکان نداشت به این راحتی ضربه‌ای به او بزنم. اگر نیش زده بود چه می‌شد؟ همین‌قدر یادم هست که عقرب به سمت ایوان خانه دوید و درست یادم نیست که آیا دنبالش کردیم و زنده ماند یا نه؟

لحظاتی از این دست، معمولا صرف مهم‌ترین پرسش‌های بشری می‌شوند. پرسش‌هایی که مستقیما به زندگی/مرگ بستگی دارند. اینکه فکر کنی ممکن بود نباشی ولی هستی. فلسفه‌ی حیات، حقیقتا مساله‌ی اندیشه‌سوز و زندگی‌سازی است. می‌ارزد که هرازچندگاهی، تاملی بر زندگی خود داشته باشیم و بدانیم چه‌کاره هستیم و کجای کاریم. در این چند روز دنیا می‌خواهیم چه کنیم و عمر ارزشمند خودمان را صرف چه کارهایی می‌کنیم. 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٠
تگ ها : مرگ ، زندگی ، خاطره