710- نوروز 1395 فرخنده باد!

همراهان عزیز راه میان‌بر! خدا را شکر که می‌توانم برای چهاردهمین سال متوالی، نوروز را به شما شادباش بگویم. آرزوی سالی پربرکت، سرشار از تندرستی و پویایی و بهروزی برای همه‌ی شما دارم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٢٩
تگ ها : نوروز ، 1395


709- کودک و اجتماع

بد نیست گاهی از دید کودکان خود به رفتارهایمان بنگریم. آیا مثال‌های زیر برای شما آشنا نیستند؟

*

کودک در تلویزیون می‌بیند که عمو فلانی و خاله فلانی از اهمیت قانون صحبت می‌کنند. صبح دارد به مهد کودک می‌رود. خودرو کرایه‌ای، او و چند بچه دیگر را مثل جوجه‌ماشینی کنار هم چپانده. دو تا جلو. پنج تا عقب. نه کمربندی، نه امنیتی. راننده سرویس با یک دست فرمان و دنده را دارد، با یکدست با گوشی حرف می‌زند. کمربند هم نبسته. تنها ماموریتی که می‌شناسد آنست که کودکان هرچه سریع‌تر به مهد برسند. همین! یکطرفه هم می‌رود که سریعتر برسد. کودک روز دیگر با والدین بیرون می‌رود که دست او را گرفته‌اند و مثل همیشه و مانند اغلب بزرگترهای دیگر از چراغ قرمز عابر عبور می‌کنند. برایش هله‌هوله می‌خرند و نایلون آن را گوشه‌ای پرتاب می‌کنند.

*

آنچه کودک از بزرگترهای اجتماع می‌بیند در تقابل آشکار با حرف‌ها و شعارهایی هست که از کتاب و رسانه و مدرسه به گوشش می‌رسد. مربی بهداشت مدرسه جلوی چشم بچه‌ها نوشابه و هله‌هوله می‌خورد، معلم را دیده که در خیابان سیگار می‌کشد، پزشکی که به او سر می‌زنند سالی یکبار هم ورزش نمی‌کند، به پارک هم که می‌روند. پدر و مادرش مانع صحبت و معاشرت و بازی کودک با کودکان دیگر می‌شوند. در خانه و اجتماع و مدرسه هم همه یکسره مشغول امر و نهی او هستند. شهرستان محل زندگی کودک علیرغم همه توصیه‌های عمو فلانی در تلویزیون، هیچ برنامه و سیستمی برای تفکیک زباله ندارد. کودک به‌ندرت دیده یا اصلا ندیده که بزرگترها نریختن زباله در کوچه  و خیابان را جدی بگیرند. کودک از این همه تضاد، گیج و سردرگم می‌شود.

*

اگر کودکی بخواهد قانون‌گرا باشد و از خط سفید عابر با خیال راحت عبور کند (بر فرض که اصلا خط عابری در خیابان باشد!) چند درصد بزرگسالان ما به درجه‌ای از فهم اجتماعی رسیده‌اند که به خاطر او سرعت را کم کنند تا حداقل استرس به کودک وارد شود و چند درصد همچون دیوانگان از کنار وی خواهند گذشت؟ در ذهن و ضمیر ما بزرگسالان، کودکان واقعا چقدر اهمیت دارند؟ کودک همه‌جا در حاشیه است، مگر زمانی که کسی بخواهد لپش را بکشد یا ماچش بکند. یک بزرگتر حق طبیعی خود می‌داند که محبت یا ناراحتی خود را به‌زور به کودک نشان بدهد. یا به‌زور او را می‌بوسد و بغلش می‌کند یا به‌زور در صف نانوایی او را کنار می‌زند و در پاسخ به حق‌طلبی منطقی او، تحقیرش می‌کند. بزرگترها حتی به خودشان حق می‌دهند به خاطر جلب توجه کودک به‌راحتی به او دروغ‌گفتن بیاموزند. مثلا دیده‌اید که دستشان را مشت می‌کنند و می‌گویند بوسم بده تا این شکلات را به تو بدهم.

*

کودکی که مرتب می‌شنود باید صادق باشد، اگر در جمعی باشد و در جواب یک سوال تکراری و کلیشه‌ای مجری و معلم و ... قرار بگیرد که مثلا بچه‌ها همه‌ی شما منظم هستید؟ باید آشکارا ریا بکند و بگوید بله. کسی او را برای پاسخ «نه» تحسین نخواهد کرد. کودک صبح تا شب بی‌برنامگی را در خانه و مدرسه لمس می‌کند و تنها چیزی که از معلم و مدیر می‌شنود آنست که «برنامه‌ریزی داشته باشید.» زمانی که حق دوستانش را در نظر می‌گیرد و احیانا از خوراکی مجانی یا جایزه‌ای جا می‌ماند به جاش تشویق‌شدن، تحقیر می‌شود که بی‌عرضه، نمی‌توانستی مثل بقیه زرنگی کنی؟

*

صحبت‌ها و نظرات کودک هم برای کسی مهم نیست. در هیچ تصمیم‌گیری نظر او خواسته نمی‌شود. همیشه وقتی می‌خواهد صحبت کند بزرگترها کارهای مهم‌تری دارند. اخبار که هیچوقت تمامی ندارد، سریال‌ها، صحبت‌های تلفنی و گوشی و موبایل و تبلت و اینترنت و ... بزرگترها هم آخرش یک تبلت یا گوشی به دست کودک می‌دهند و خودشان را خلاص می‌کنند تا کمی به فکر زندگی و معیشت و گرفتاری‌های ریز و درشت خود باشند.

*

والدین کودک اگر پیش روی او با یکدیگر دعوا و درشتی نکنند جای شکر دارد، چه رسد به آن که جلوی کودک به یکدیگر محبت کنند. کودک می‌بیند که والدین خسته، رخت و لباس را به گوشه‌ای می‌اندازند و به تلویزیون و گوشی و تبلت چشم می‌دوزند. والدین نه برای خودشان نه برای کودک کتاب نمی‌خوانند. به شکل عملی مسواک و ورزش و نرمش نمی‌کنند و در عین حال توقع دارند فرزندشان هر روز ورزش کند و هرشب مرتب مسواک بزند.

*

کودک در میان این همه تناقض‌ها و ریاکاری‌ها و ندانم‌کاری‌ها یک آدم بزرگی می‌شود مثل همه. از چراغ قرمز عبور می‌کند، زباله می‌ریزد، خلاقیت‌ها و خواسته‌هایش را کور می‌کند، منزوی و غیراجتماعی می‌شود، به مسواک و ورزش و برنامه‌ریزی و نظم بی‌توجه می‌شود. ریاکار و خودرای می‌شود ... و این چرخه‌ی را معیوب همچنان ادامه می‌دهد و همه می‌گویند مگر ما چه کوتاهی کردیم؟

*

بزرگترهای محترم، والدین ارجمند، معلمان گرامی، عالمان بی‌عمل! بهتر است اگر خیلی نگران کودکان و آینده‌ی اجتماع هستیم، صحبت و شعار را متوقف کنیم و به فکر اصلاح عملکرد خودمان باشیم. مطمئن باشیم کودکان هم از اعمال ما خواهند آموخت، نه از سخنان ما.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٢٠


708- یک گلی ...

گاهی برای دخترم از آهنگ ترانه‌های قدیمی استفاده می‌کنم و با جایگزین کردن کلمات ترانه با «لالا»، برایش لالایی می‌خوانم. او هم به‌خوبی متوجه می‌شود که با یک آهنگ  زیبا و اصیل روبه‌رو شده است. چندماه پیش بود که برایش «یک گلی گوشه‌ی چمن» خواندم و آنقدر خوشش آمد که تا مدتی می‌گفت «یک گلی بخونیم». یکی دوبار هم برایش آهنگ مشهور هراتی یعنی «جومه نارنجی» را خواندم که خیلی خوشش آمد. امروز هم ناخودآگاه ترانه‌ی شیرین دیگری از سرزمین افغانستان بر زبانم جاری شد و آن هم «بیا بریم به مزار ملا ممدجان» بود.

در حین زمزمه این ترانه، که راوی یک داستان عاشقانه در هرات دوران تیموری است، به این اندیشیدم که قرن‌ها سپری شده و بر دیار رنج‌کشیده‌ی افغانستان، چه توفان‌های سخت و تلخی وزیده است. اما ویژگی فرهنگ و هنر و دانش، آنست که همواره از زیر آوار ویرانی‌ها و تندبادها برمی‌خیزد. آنقدر این ترانه بازخوانی شده که دیگر سامی یوسف هم با ملودی آن آهنگ ساخته است. باور دارم روزی خواهد رسید که از داعش و طالبان و القاعده، جز نامی شوم و عبرت‌آور چیزی در تاریخ باقی نخواهد ماند، ولی در آن روز هم سرودها و اندیشه‌های زیبا ، بر لب‌ها و در دل‌ها زنده خواهند بود.

روزگار می‌چرخد و می‌گذرد و آن چیزی که در دنیا باقی خواهد ماند، نام‌هایی نکویی است که برای گسترش زیبایی، نیکویی و دانایی تلاش کرده‌اند. برای چه کسی سلطان محمود غزنوی قدر و ارزشی دارد؟ این فردوسی است که زنده و سربلند مانده است و اگر هنوز اسم اتابک سعد باقی مانده، از تصدق سر سعدی است که نام او را زنده نگه داشته است ... جان کلام را حافظ فرموده که «از صدای سخن عشق ندیدم خوش‌تر، یادگاری که در این گنبد دوار بماند.»

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٤
تگ ها : هنر ، فرهنگ ، هرات ، عشق