653- خدمات مشتری

1. چندماه پیش، در سفر به تهران، میهمان بستگان بودیم. مودم دچار اختلال شده بود. به ناچار مودم را ری‌ست کرده بودند و تنظیمات آن را هم نداشتند. من هم که خوشبختانه بلد بودم مودم را تنظیم کنم به شرکت سرویس‌دهنده زنگ زدم و گفتم مودم ری‌ست شده. می‌شود لطف کنید یوزر و پسورد و .. را بدهید تا مودم را تنظیم کنیم؟ خانمی که پشت خط بود کاملا طلبکارانه پرسید  چرا مودم را ری‌ست کرده‌اید؟ اگر یکبار دیگر ری‌ست کنید به شما اطلاعات نمی‌دهم ها!

داشتم شاخ درمی‌‌‌آوردم. وقتی این همه شرکت رقیب برای ارائه‌ی خدمات اینترنتی هست، چه دلیلی بهتر از رفتار زننده‌ی این کارمند، که آدم بلافاصله برود و سرویس‌دهنده را عوض کند؟ اگر مدیر این سرویس‌دهنده می‌داند که چنین خدمات مشتریانی دارد وای بر او، و اگر نمی‌داند باز هم وای بر او!

2. تا به حال زیاد پیش آمده که با خدمات پشتیبانی آنلاین یک وب‌سایت خارجی chat کنم. معمولا جملاتی آماده برای شروع یک گفتگوی صمیمی، پایان دادن به گفتگو، معذرت‌خواهی، دادن دستورالعمل و ... دارند. امروز با یک شرکت مشهور ایرانی خواستم صحبت کنم. جوابها بسیار کوتاه، از سر طلبکاری و بی‌حوصلگی بود. بعد از یکربع صحبت هم به جای خاصی نرسیدیم و بالاخره نفهمیدم مشکل از کجاست. برخی شرکت‌های داخلی هم برای پاسخ رسمی به یک سوال، به شکل فینگلیش جواب می‌دهند که حقیقتا شرم‌آور است.

3. دبی که زندگی می‌کردیم، درست است که کیفیت فنی و دانش و سواد کارکنان برخی شرکت‌های خیلی معروف (بگذار بگوی: مثلا اداره اتصالات که اپراتور اول مخابرات است) واقعا افتضاح بود، ولی همواره باادب، خنده‌رو، مرتب و آراسته بودند. دست‌کم ظاهر را خوب حفظ می‌کردند. یعنی شخص توجیه شده بود که برخورد مناسب با مشتری جزئی از «وظیفه» و شرح شغل اوست. این فرهنگ در اغلب فروشگاه‌ها، هتل‌ها و مراکز فروش آنجا هم به خوبی به چشم می‌خورد.

4. دوستی داشتم که سال‌ها در امریکا و امارات زندگی کرده بود و یک تابستان به ایران آمده بود و به یکی از مشهورترین پیتزافروشی ‌های تهران رفته بود. می‌گفت مثل امارات خیلی باادب پرسیدم ببخشید فلان پیتزا را ندارید، طرف هم اصلا سربلند نکرد، گفت آقا همینه که می‌بینی، میخواهی‌بگیر، نمی‌خواهی برو یک‌جای دیگر. به مردم نگاه کردم که داشتند در صف این مغازه سرودست می‌شکستند و از خودم می‌پرسیدم چرا؟

5. دوستی باتجربه می‌گفت در ایران هرچقدر روی خدمات سرمایه‌گذاری کنی، جا دارد. آن‌قدر کیفیت ارائه‌ی خدمات و توجه به مشتری افتضاح است که شما در هر زمینه‌ای تنها با رعایت اصول اولیه‌ی اخلاقی و خدماتی هم می‌توانی به‌شدت متمایز و موفق باشی.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢۸


652- پدرانه (9)

واقعیت این است که من و همسرم نزدیک ده‌سال، بدون داشتن فرزند، زندگی مشترک بسیار خوبی داشته‌ایم و نه در آن دوران، نه اکنون که آوینا را داریم، نتوانسته‌ام والدینی را که به نیت بچه‌دارشدن ازدواج می‌کنند و اگر بچه‌دار نشوند هزار نذر و نیاز می‌کنند و حتا از یکدیگر طلاق می‌گیرند و دنبال یک زوج «فرزندآور» می‌گردند، درک کنم. یعنی ازدواج به قصد فرزند را درک نمی‌کنم.

اما ... اگر فرزند داشته باشید خواهید دانست که بازگشت به دوران بی‌فرزندی و تحمل خانه‌ی بدون حضور این فرشتگان کوچک، امری نزدیک به محال است. این جمله تکراری، ولی واقعی است: «باید فرزند داشته باشی که بفهمی.»

حتا برای من که شخصیت مورد علاقه‌ی کودکان اقوام و خویشان بودم و هرکجا می‌رفتم کودکان دورم حلقه می‌زدند، برای آنها نمایش بازی می‌کردم و شعبده‌بازی‌های ساده انجام می‌دادم و سال‌ها با دانش‌آموزان سروکار داشته‌‌ام، حس پدری حسی به‌شدت دیگرگونه و زیباست. می‌گویند فرزند صالح گلی از گل‌های بهشت است و من می‌گویم که اصلا دورتادور یک طفل کوچک، قطعه‌ای از بهشت است بر روی زمین.

این‌که مدام به چهره‌ی فرزندت نگاه کنی و هیچگاه سیر و خسته نشوی،

این‌که صبح با دیدن چهره‌ی خندان او بیدار شوی و شب خسته از انرژی بی‌پایان و گریز او از خواب، سر بر بالش بگذاری،

‌ این‌که واکسن‌اش بزنند و شب تا صبح، بالای سرش باشی که تبش عود نکند،

این‌که با دیدن پیشرفت‌های او به یاد بیاوری که خودت در نوزادی همین فراز و فرودها را داشته‌ای،

این‌که از خنده‌های صمیمی و بی‌غل و غش او، جهان به رویت بخندد و بفهمی شوق زندگی را باید از خردسالان آموخت،

این‌که با ادای واژگانی تازه تو را به شگفتی وادار کند،

این‌که تا لباس می‌پوشی چهاردست و پا بدود و به پایت بچسبد و «ددر» بگوید،

این‌که دست در ظرف غذا کند و تجربه‌ی خوردن را با کثیف‌کردن خودش و خانه تکمیل کند،

این‌که در حمام «شالاپ شولوپ» بکند و ذوق بکند،

این‌که با آغوش کوچک و بوسه‌های ساده‌اش، تمام خستگی‌ات را برطرف کند ...

این‌که جهان را از پنجره‌ای تازه که از زمان نوزادی تا کنون فراموش کرده بودی به تو نشان بدهد،

این‌ها گوشه‌ای از معجزات حضور یک کودک است. اگر زوج موفقی هستید، فرزند بیاورید تا هم خودش طعم عشق را بچشد و هم در بزرگ‌سالی پیام‌آور عشق و مهربانی باشد و اگر زوج درگیری هستید، بچه‌دار نشوید. بچه قرار نیست مشکلاتی را که شما خود از حل آن عاجز هستید برای‌تان حل کند. فرزند باید ثمره‌ی یک زندگی خوب باشد، نه بهانه‌ی یک هم‌زیستی ناموفق.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢۱
تگ ها : پدرانه ، فرزند


651- گذرنامه

پیش از این همسرم دوبار گذرنامه گرفته بود. مستقل و راحت. این بار که رفتیم تمدید کنیم، متوجه شدم که باید به عنوان «ولی» خانواده نه تنها فرم درخواست همسر را امضا کنم، که باید در یک محضر اسناد رسمی این امضا انجام و تایید شود، نه در دفتر پلیس +10.

در برگشت از محضر داشتم به این می‌اندیشیدم چه بسیار زن و شوهرها که لابد سر همین امضاها با هم درگیری دارند و چه زندگی بدی باید باشد، زندگی‌هایی که شوهر به هر دلیلی، نخواهد زنش مسافرت برود. زندگی‌هایی که بر پایه‌ی عشق و اعتماد و تفاهم نیست. زندگی‌هایی که به جای زندگی مشترک، جدایی مشترک است. خوب اگر زن و شوهر در حد یک مسافرت به یکدیگر اعتماد نداشته باشند زندگی‌شان با هم به چه دردی می‌خورد؟

زوج‌های خوشبخت بسیار دیده‌ام، و شوربختانه زوج‌هایی که سال‌هاست جسم‌شان زیر یک سقف است و دل‌هاشان فرسنگ‌ها دور از هم نیز، بسیارتر. زوج‌هایی که تنها به دلیل مصلحت (ارث، شرایط کاری، فرزند...) کنار هم هستند.

* طبیعی است که این نوشته، جنبه‌ی حقوقی ندارد و من هم حقوق‌دان نیستم، من صرفا احساس و برداشت شخصی خودم را نوشتم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٤
تگ ها : گذرنامه


650- سقوط

حسابش را بکنید. شخصی به دلیل حضور در یک نمایشگاه، نیاز مبرمی به یک وب‌سایت داشته باشد، دوست شما را واسطه کند که این کار برایش دو روزه انجام شود، چک بی‌محل به دوست شما بدهد و بعد با هزار مکر و تهدید و نیرنگ، آن چک را نیز از دوست شما بگیرد و طلبکار هم باشد. از زرنگی خود خوشحال و شادمان هم باشد.

 

به دخترک ده‌ماهه‌ی معصومم نگاه می‌کنم و با خود می‌اندیشم چقدر یک فرد باید سقوط اخلاقی کرده باشد و تحت چه شرایط اجتماعی و خانوادگی رشد کرده باشد که از کودکی معصوم، به جانوری بی‌اخلاق تبدیل شود؟ افسوس که اگر آدمیان قدرخود را می‌دانستند، زمین ما چه بهشتی می‌شد.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٠