649- آزمونی برای خودشناسی

لابد تا کنون آزمون‌های روان‌شناسی و خودشناسی گوناگونی را مورد استفاده قرار داده‌اید. دیروز یکی از دوستان، یک وب‌سایت بسیار جالب به من معرفی کرد که با تقسیم افراد به 16 سنخ شخصیت، اقدام به تحلیل می‌کند. نتایجی که درباره‌ی من ارائه کرد واقعا برای خودم حیرت‌آور بود: دقیق، قابل تامل و درست!

اگر با زبان انگلیسی آشنایی نسبی دارید پیشنهاد می‌کنم حتما سری به این وب‌سایت بزنید و خودتان را بهتر بشناسید. مطئنم که ضرر نمی‌کنید و از تحلیل ارائه‌شده لذت خواهید برد.

http://www.16personalities.com/free-personality-test

 

تکمیلی: دوستان یادآوری کردند که وب‌سایت ایران‌ذهن هم همین آزمون را به فارسی دارد. ضمن سپاس، لازم است بگویم وب‌سایت انگلیسی قدری کامل‌تر است.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۳٠


648- دماغ فیل

چندهفته پیش دوستی گرافیست تماس گرفت که برایش وب‌سایتی طراحی کنم. بعدا فهمیدم که دارد کارهای گرافیکی یک شرکت هولدینگ را انجام می‌دهد و چون خودش اهل طراحی وب‌سایت نبوده، خواسته این بخش را به من بسپارد.

کمی گذشت و فهمیدم این هولدینگ متعلق به فرزند شخصی مشهور است. متاسفانه این توفیق به من دست داد که حدود دو دقیقه با ایشان صحبت تلفنی داشته باشم و در این دو دقیقه، آن قدر از گفتار و رفتار ایشان بدم آمد و به قول معروف انرژی منفی گرفتم که مسافرت‌های متعدد پیش رویم را بهانه کردم و از انجام این پروژه انصراف دادم.

خدا را شکر که تا کنون هیچوقت کاری برای افرادی که گمان می‌کنند از دماغ فیل سقوط فرموده‌اند و مردم نوکر آنها هستند انجام نداده‌ام و صمیمانه دعا می‌کنم که هیچ‌گاه هم مجبور به چنین کاری نشوم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٢


647- نوایی نوایی

غمت در نهانخانه‌ی دل نشیند/به نازی که لیلی به محمل نشیند

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی/ز بامی که برخاست مشکل نشیند

نوایی، نوایی، نوایی، نوایی

...

نمی‌دانم شما چگونه‌اید، ولی من موسیقی را، غربی یا شرقی، سنتی یا کلاسیک، هیچگاه به عنوان پس‌زمینه و فرع بر چیزهای دیگر، گوش نمی‌دهم. این‌طور نیست که مثلا غذا بخورم و یک آهنگی هم همین‌طوری گوش بدهم. من موسیقی را، برای خودش و به شکل یک هنر مستقل گوش می‌دهم. زمانی که یک آهنگ خوب می‌شنوم، با آن زندگی می‌کنم. در زمان حال غرق می‌شوم.

یکی از نواهایی که همواره دست مرا گرفته و به دیاری غریب و شگفت برده، همین «نوایی نوایی» است. هر زمان که «نوایی نوایی» را می‌شنوم، حسی غریب مرا می‌گیرد.  نمی‌دانم روح پرشور خود هنرمند در کجا سیر می‌کرده که این آهنگ به او الهام شده.

این نوا مرا در زمان و مکان می‌گرداند. شادم می‌کند. بغض به گلویم می‌آورد. گویی فردوسی را می‌بینم، مولانا را می‌بینم، عطار را می‌بینم، خیام را می‌بینم، لیلی و مجنون را می‌بینم، از کویر می‌گذرم، رقص و پایکوبی چوب‌بازان خراسانی را، آتش افروخته در گوشه‌ای از صحرا را. کاروانسراها را، جاده‌ها را ... «نوایی نوایی» برای من مانند اذان موذن‌زاده است. مانند دود عود مشکاتیان است. مانند ربنای شجریان است. «نوایی» بخشی از فرهنگ و هویت ماست. تجلی دردها و عشق‌ها و رنج‌ها و باورهای ماست.

غلامعلی پورعطایی، امروز درگذشت. روحش شاد و یادش گرامی.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٢


646- پدرانه (8)

دخترک‌مان یک هفته‌ی دیگر نه‌ماهه می‌شود.

این روزها چهاردست‌وپا می‌رود. از لبه‌ی مبل و صندلی و بالش بالش می‌گیرد و برمی‌خیزد. دائما باید به دنبالش بدویم و مواظبش باشیم. خونگرم است و اصلا اهل غر و نق و آزار نیست.

کافی است لحظه‌ای مرا در حال لباس‌پوشیدن ببیند تا «ددر»گویان، به دنبالم چهاردست‌وپا کند و خودش را به پاهایم بچسباند. دو سه واژ‌ه‌ی دیگر را هم تا حدی بیان می‌کند.

این نه‌ماه را نمی‌دانم چگونه و با چه سرعتی گذرانده‌ایم. گمان می‌کنم چشم بر هم بزنم و او را در حال مدرسه‌رفتن ببینم.

زیستن در کنار یک کودک معصوم، هر لحظه‌اش یک تجربه‌ی ناب و ارزشمند است.

امیدوارم قدر این لحظات را بدانم و پدر خوبی برای فرزندم باشم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۸
تگ ها : پدرانه


645- کار و کاردانی

آخرین خانه‌ای که در دبی داشتیم (یعنی دقیق‌تر بگویم، مستاجر آن بودیم) آپارتمانی در یک برج متوسط 11طبقه‌، ولی تمیز بود که علاوه بر داشتن نگهبانی 24ساعته و کارکنان نگهداری و تعمیرات دائمی، دو طبقه پارکینگ و سه دستگاه آسانسور جادار و مرتب، استخر روباز روی پشت‌بام و یک سالن ورزشی کوچک هم داشت. برای قشر متوسط مثل ما گزینه‌ی خوبی بود به هرحال. اما جالب است بدانید که در همین آپارتمان، نمی‌شد با خیال راحت کف آشپزخانه را شست. چون شیب کف، به جای این که به سمت چاه باشد، به سمت ورودی آشپزخانه بود! سینک ظرفشویی هم همین مشکل را داشت و طراحی آن طوری بود که به جای آن که آب لبه، به سمت داخل ظرفشویی برود، به سمت بیرون و سنگ‌های روی کابینت می‌رفت. کیفیت کابینت‌ها هم چندان مطلوب نبود.

 

یعنی مالک که این همه برای ساخت آن مجتمع هزینه کرده بود، جای مهمی مثل آشپزخانه را به افراد کارنابلد سپرده بود. چون معلوم است کسی که آن آشپزخانه را ساخته بود، در تمام عمرش یک بار هم تجربه‌ی شستن سطح زمین یا شستن ظرف را نداشته. یکبار نیامده در آن سینک ظرف بشوید تا ببیند چه گندی به سنگ‌های دور و بر سینک و کابینت‌ها می‌زند.

 

همین مساله را در آشپزخانه‌های ایرانی هم کمابیش می‌بیینم. معلوم نیست کدام باهوشی برای نخستین بار به فکرش رسیده که در فضای بالای سر ظرف‌شویی آشپزخانه، محلی برای چیدن ظروف شسته‌شده تعبیه کند و سال‌هاست که بیشتر طراحان به صورت کورکورانه همین کار اشتباه و بی‌منطق را تکرار می‌کنند. اگر شخص یک بار هم ظرف شسته باشد می‌فهمد که به محض این که دستت را بالا می‌بری که ظرف شسته‌شده را آن بالا بگذاری آب داخل آستین و لباست می‌رود.

 

برای همین است که همیشه نظرم این بوده که کسی که می‌خواهد کالایی یا خدمتی ارائه دهد، خودش باید تجربه‌ی مستقیمی از آن داشته باشد و دعای خیر دیگران را نثار اموات و بستگانش نکند.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱