644- والیبال ایران

به بهانه‌ی حضور والیبال ایران در جمع شش تیم برتر جهان

----------------------------------------------------------------

از زمانی که دانش‌آموز دوره‌ی راهنمایی بوده‌ام، علاقه‌ای به پیگیری فوتبال ایران و به‌ویژه بحث سرخابی‌ها نداشته‌ام  و ندارم. اما دو سه سالی است به عشق والیبال ایران، جلوی تلویزیون می‌نشینم و با هر پیروزی که نه، با هر امتیاز این این تیم، از جا می‌پرم و خوشحالی می‌کنم.

*

فوتبال ما تا حد زیادی آیینه‌ی بخش عمده‌ای از اجتماع ماست. بی‌برنامه،  پرخرج، متوهم، فرافکن، متوقع، فاقد روحیه‌ی جنگندگی، کوتاه‌نگر، اهل کرکری و حرافی به جای عمل‌گرایی ...

والیبال اما برای من و شاید بسیاری از ما، نماد «امید» است. والیبال ما، نشان می‌دهد که «می‌شود» با برنامه و با داشتن افق بلندمدت، کارهای بزرگ و ماندگار کرد. والیبال یک مثال نقض است بر بسیاری از باورهای ریشه‌دار نادرست. (مثل این که می‌گویند ما اهل کار تیمی نیستیم.)

*

والیبال، برخلاف فوتبال، آیینه‌ی اکثریت مردم ما نیست، بلکه اتفاقا تجلی باورها و امیدهای «بخشی» از مردم این کشور است که به بهبود شرایط ایمان دارند و اتفاقا این کار را به قضا و قدر و دعای خیر و داور بد و زمین کج و کوشش‌های مقطعی و هزار و یک علت دیگر پیوند نمی‌زنند. والیبال، تجلی اعتقادات افرادی است که می‌دانند برای موفقیت باید زحمت کشید، زمان صرف کرد، کار زیربنایی کرد، برای جوانان سرمایه‌گذاری نمود، دید بلندمدت آموزشی داشت، گام به گام بالاتر رفت ... آری. والیبال ما، مساله‌ای بسیار فراتر از یک ورزش است.

والیبال ما، تجلی اراده و ایمان و امید افراد مثبت‌اندیش اجتماع ماست. باشد که به‌تدریج تاثیر مثبت چنین افرادی را در بخش‌های دیگر جامعه هم ببینیم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٤


643- پارک گلستان

این عکس را از حاشیه‌ی پارک جنگلی گلستان گرفته‌ام. آن‌قدر زباله هست که نمی‌توان سطح زمین را به‌درستی دید. نمی‌دانم چه باید گفت! اگر بخواهیم عصبانی شویم و ناسزایی به چنین موجوداتی بگوییم و فی‌المثل بخواهیم بگوییم عجب انسان‌های «گاوی»، ناگزیر می‌شویم به خود یادآوری کنیم که حیوانات اصولا جزیی از طبیعت هستند و طبیعی زندگی می‌کنند. لازم به یادآوری نیست که تمام حیوانات روی زمین به اندازه‌ی یک انسان هم زباله تولید نمی‌کنند.

حیف! دل آدمی به درد می‌آید از این همه نادانی. وقتی سرنشینان یک پیکان، نیسان، پژو، پرادو، بنز ... همگی را در حال ریختن زباله در طبیعت می‌بینی، متوجه ابعاد فقر فرهنگی می‌شوی که انگار ربط چندانی به ثروت و تحصیلات و طبقه‌ی اجتماعی ندارد. از آن دسته جهالت‌های همه‌گیر است. کاش مردمان ما در آموزش‌های دوران کودکی، چه در خانواده و چه در مدرسه، جایی هم برای آموزش احترام به حقوق موجودات زنده قائل باشند. محیط زیست، گیاهان، حیوانات، انسان‌های دیگر ... فرقی نمی‌کند. همگی حقوقی دارند و باید به حقوق آنها از همان کودکی احترام گذاشت. زندگی ارزشمند است و یک تخریب‌گر محیط زیست، قطعا درک روشنی از معنای زندگی ندارد.

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٩


642- تا ملاقات خدا

دیروز مشغول خرید کتاب بودیم که کتاب «پله‌پله تا ملاقات خدا» نوشته‌ی زنده‌یاد عبدالحسین زرین‌کوب را دیدم. دیدن کتاب، مرا به دوران دانشگاه برد. یادم هست که در خوابگاه، غرق مطالعه‌اش بودم که تلفن سالن زنگ زد. بچه ها مرا صدا کردند و گفتند تلفن با تو کار دارد. (آن موقع خبری از تلفن همراه نبود.)

گوشی را برداشتم و یکی از دوستان خبر بدی به من داد. حالا کاری نداریم خبر چه بود، ولی تلخ بود. من آن‌چنان در شیرینی و جذبه‌ی کتاب غرق بودم که خبر در آن لحظه رویم اثر نکرد. پاسخ تلفن را دادم و در حالی که روی ابرها قدم می‌زدم به سراغ مطالعه‌ی بقیه‌ی کتاب رفتم.

حقیقتا کتاب و کتاب‌خوانی عالم غریبی است که تنها اهل کتاب از آن باخبرند.

* کتاب «پله‌پله تا ملاقات خدا» درباره‌ی زندگی مولاناست.

** بعد از 38سال عمر هنوز نفهمیده‌ام این «رو» دقیقا چیست و چرا از دید بسیاری، دادن کتاب به عنوان هدیه، «رو» ندارد، ولی دادن شکلات‌خوری و کاسه و گلدان، «رو» دارد؟ گمان هم نمی‌کنم این مساله را هیچ‌گاه بفهمم! (البته این مساله را به دیگر محصولات فرهنگی، به جز کتاب هم می‌توان تعمیم داد.)

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٧


641- کنش و واکنش

نمی‌دانم شما از آن افرادی هستید که بخش عمده‌ای از زندگی‌تان صرف «برخوردن» می‌شود؟

مثلا بِهِتان برمی‌خورد که چرا فلانی آن‌طور که باید و شاید، به شما سلام نکرد؟ یا بِهِتان برمی‌خورد که چرا برای همکار شما دعوت‌نامه‌ی ضیافت شام آمد و برای شما نیامد؟ که چرا و چرا و چرا  ...

شخصا و در طول زمان، کوشش کرده‌ام خودم را طوری تربیت کنم که فعل «برخوردن» را صرف نکنم.

مثلا اگر یک دوست صمیمی، مرا به مجلس عروسی‌اش دعوت نکند، اصولا به این مساله فکر هم نمی‌کنم که چرا؟ دیگر چه برسد به این که زنگ بزنم بپرسم چرا دعوتم نکردی؟ یا این که در غیابش حرفی بزنم. از دیدگاه من، آن شخص حق دارد جمعی را دعوت کند که دوست‌تر می‌دارد. به هر دلیلی. من هم به انتخابش احترام می‌گذارم.

دوستانی دارم که نزدیک به 20سال است تولدشان را تبریک می‌گویم. اگر یکی از آنها روز تولدم را تبریک نگوید، امکان ندارد از سر ناراحتی بپرسم چرا تبریک نگفتی؟ منظوری داشتی؟ بی‌معرفت! ... راستش اصلا تبریک نمی‌گویم که تبریک بشنوم! من از تبریک‌گفتن خوشم می‌آید. همین!

این مطلب را به این دلیل می‌نویسم، چون در اجتماعات گوناگون، بسیار دیده‌ام و می‌بینم که بخش عمده‌ای از وقت و انرژی مردم، صرف توقع از دیگران، تعیین تکلیف برای آنان و رفتارهای واکنشی می‌شود و چه حیف! اگر قرار است «زندگی» کنید، به جای رفتار واکنشی نسبت به دیگران، یک رفتار کنشی و در جهت بهبود و ارتقای شخصی خود داشته باشید.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳