640- رفتگران طبیعت

روز گذشته، توفیقی نصیبم شد تا در سفر به زادگاهم، با گروه رفتگران طبیعت شهر، به یکی از روستاها برویم و رودخانه‌ی این روستا را (تا حدی البته) از زباله پاک کنیم. مردم عزیز زباله‌ساز ما هم طبق معمول کم نگذاشته بودند و هر شیء قابل تصوری را که قابلیت تبدیل به زباله داشته باشد (از کیسه‌ی نایلون تا پوشک استفاده‌شده‌ی بچه!) در کنار یا داخل رودخانه‌ی روستا رها کرده بودند.

این روستا اتفاقا مسیر سنگلاخ و صعب‌العبوری دارد و به نسبت مناطق دیدنی شهرستان، بازدیدکننده‌ی کمتر. با این حال ده‌ها کیسه‌ی زباله جمع شد و باز هم جای کار بسیار بود.

نمی‌دانم بی‌توجهی به محیط زیست چگونه بخشی لاینفک از زندگی مردم ما شده. من بین دوستان مذهبی، غیرمذهبی، روشنفکر، تحصیل‌کرده، تحصیل‌نکرده ... فراوانی که دارم درصد بسیار کمی را می‌شناسم که دغدغه‌ی محیط زیست داشته باشند و دست کم اگر کاری برای محیط زیست نمی‌کنند، بلایی هم سرش نیاورند. باعث تاسف است به هرحال و ترجیح می‌دهم اصلا وارد این بحث نشوم.

*

در ابتدای ورودمان به روستا، داشنیم صبحانه می‌خوردیم که پیرزنی تکیده به کنار ما آمد و شروع به بدوبیراه‌گفتن به شهری‌ها کرد. با لهجه‌ی غلیظ و شیرین محلی می‌گفت که چرا به خانه های‌تان نمی‌روید، از جان این روستا چه می‌خواهید آخر، از نوروز تا آخر تابستان می‌آیید اینجا را کثیف و خراب می‌کنید، زیر درخت‌ها آتش روشن می‌کنید، طبیعت را خراب می‌کنید، به درختان آسیب می‌رسانید ... حق داشت! حق داشت به خدا! هرچه به ما شهری‌های نافهم می‌گفت درست بود. یکی از اعضای گروه هم سر حوصله برای ایشان توضیح داد که ما اصلا آمده‌ایم زباله‌ها را از طبیعت پاک کنیم. اگر بدانید چشمان پیرزن چه برقی زد. آمد از ما معذرت‌خواهی کرد. گفت گمان می‌کردم شما هم مثل شهری‌های دیگر هستید. دعایمان کرد.

پیرمرد و پیرزنان دیگری هم از اهالی روستا با لبخند از کنار ما رد می‌شدند و خداقوت می‌گفتند. مثلا هنگامی که خودم داشتم کیسه‌ی نایلونی را از کف رودخانه درمی‌آوردم یکی از آنها برایم دست تکان داد و از آن بالا داد زد: «خیر ببینی!»

من آن لبخندها و این «خیرببینی‌ها» را مدال افتخاری برای رفتگران طبیعت در سراسر کشور می‌دانم. مدالی که از بسیاری از نشان‌های رسمی بی‌افتخار، معتبرتر است. مدالی بر سینه‌ی افرادی که بدون هیچ چشم‌داشت مالی، بدون تقریبا هیچ بودجه‌ای، بدون هیچ پشتیبانی قابل توجهی از جانب مردم و مسوولان ... در حفظ طبیعت و فرهنگ‌سازی برای آن می‌کوشند.

سال‌ها در امارات زندگی کرده‌ام. دیده‌ام کشوری 45ساله با فرهنگ‌سازی و توجه به پاکیزگی شهری و محیط زیست، چگونه فرهنگ رانندگی و پاکیزگی را نهادینه کرده است. چرا دلم نسوزد که مردمان کشور هزاران‌ساله‌ی ما هنوز اندرخم کوچه هستند که بین خطوط رانندگی کنند یا این که زباله را در کوی و برزن و رودخانه و جاده نیندازند!

 یکی از اعضای گروه به من می‌گفت ما قدری دیوانه‌ایم که ازین کارها می‌کنیم. جوابش دادم که همه کمابیش دیوانه‌اند. حسن ما این است که دست کم خودمان می‌دانیم! و ته دلم گفتم باید هم دیوانه باشیم! وگرنه جماعت زرنگ محاسبه‌گر را چه به طبیعت و حفظ آن؟ دم دیوانگان طبیعت گرم!

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٥


639- روستا

داخل نانوایی ایستاده‌ام. پیرمرد هم روی صندلی دم در ایستاده و خیره به من نگاه می‌کند.

می‌دانم که دارد نگاه می‌کند و می‌دانم چرا، ولی به روی خود نمی‌آورم. از این بازی بدم نمی‌آید!

یک دقیقه، دو دقیقه، پنج دقیقه ... تاب نمی‌آورد آخرش.

با صدای بلند می‌پرسد اهل اینجا نیستی، مگرنه؟ می‌گویم نه.

می‌پرسد در روستا چه‌کار می‌کنی؟ قوم و خویش کی هستی؟

میگویمش. خیالش راحت می‌شود.

روستا همین است. جایی که همه یکدیگر را می‌شناسند و باید هم بشناسند.

مثل شهر نیست که سال به سال همسایه‌ی دیوار به دیوارت را نشناسی و حتا بترسید جواب سلام هم را بدهید. اینجا روستاست. همه با هم کار دارند. دندان‌های یکدیگر را شمرده‌اند. آب بخوری همه می‌دانند. مسافرت بروی همه می‌دانند. بچه‌دار بشوی همه می‌دانند. معلوم است که دختر و پسر فلانی دم بخت هستند یا نیستند. زمین بخوری پایت خراش بردارد داستانش را تا شب همه برای هم تعریف کرده‌اند.

روستا، جامعه‌ی کوچکی است که سنت و عرف و عادت، بر همه‌چیز تقدم دارد، ولی اگر شب نان کم بیاوری با خیال راحت از همسایه می‌گیری. حیاط و باغچه و مزرعه هم هست، هوا و آب و چشمه هم. یکی دو ماه در روستا بودیم و بد هم نگذشت.  زمان بازگشت به شهر و زندگی شهری فرارسیده!

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٥
تگ ها : روستا


638- پدرانه (7) شوق رویش

من و همسرم مطالعات نسبتا زیادی برای تربیت هرچه بهتر دخترک‌مان داشته‌ایم، اما تاکنون مجموعه‌ی آموزشی «شوق رویش» به کوشش آقای محمود سلطانی بهترین مجموعه‌ای بوده که از آن بهره برده‌ایم.

امیدوارم خداوند به ایشان برکت و طول عمر عنایت کند و بیش از پیش در کار ارزشمندی که در پیش گرفته توفیق و بهروزی داشته باشد.

اگر قرار است پدر یا مادر شوید، حتما مجموعه ویدئوهای آموزشی ایشان را تهیه کنید و با دقت ببینید.

اطلاعات بیشتر در این نشانی: http://www.koodakbazendegi.blogfa.com/cat-25.aspx

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٧


637- من به راهپیمایی روز قدس می‌روم

دخترک هفت‌ماهه‌ام به‌آسودگی خوابیده و اگر پشه‌‌ای نیشش بزند، انگار مرا ماری گزیده و نمی‌دانم پدر و مادران در کشورهای جنگ‌زده‌ی سراسر زمین، چگونه کشته و زخمی‌شدن فرزندان خود را تاب می‌آورند.

من در راهپیمایی روز قدس شرکت می‌کنم،

زیرا هیچ سیاست، قطعنامه، گردهمایی، مصلحت‌اندیشی و سخن‌پراکنی یاوه و مزخرفی نمی‌تواند توجیه‌گر کشتار کودکان و افراد غیرنظامی به بهانه‌ی دفاع از یک حکومت زورگو باشد.

من از این فرصتی که در برابرم قرار دارد استفاده می‌کنم، چون فعلا کوچکترین کاری است که می‌توانم بکنم تا از روی دختر کوچکم خجالت نکشم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢
تگ ها : روز قدس ، فلسطین ، غزه