636- نیایش

نمونه‌ی درخشان نیایش  را می‌توان در دعاهایی مانند جوشن کبیر و کمیل و ابوحمزه‌ی ثمالی یافت، آنجا که جز «او» چیزی نیست. با او صحبت می‌کنی و هیچ نمی‌خواهی. همین صحبت، یعنی همه‌چیز. در حضور او، خواستن بی‌معنی است. او، همه‌چیز است. یک دست جام باده و یک دست زلف یار ... فضای نیایش، فضای معاشقه و مکاشفه است. چهره‌ی راستین خداوند در همین نیایش‌ها شناخته می‌شود.

*

خدایی که رفیق توست، طبیب توست، نازکش توست، حامی توست، منتظر است گناهت را ببخشد، دل شکسته می‌پذیرد، جان گناه‌کار می‌پذیرد، تنهایی‌ات را می‌خرد، اصلا منتظر است که اگر تنهایی، رفیق و شفیق و حامی تو باشد، در خانه‌‌اش همواره باز است، سفره‌ی کرمش پهن، آغوش گرمش گشوده. کسی که راضی نیست آبرویت برود، رفیقی که مرام و معرفت را در دوستی تمام کرده ... کس بی‌کسان، پناه بی‌پناهان، یاور بی‌یاوران، ... عجیب نیست که چنین خدایی را نه کسانی که از دشمنی با او سود می‌برند و نه آنها که به اسم او دکان باز می‌کنند، دوست نداشته باشند.

*

در خود بنگر که از این همه صفات خداوندگارت، چند صفت را در خود جاری کرده‌ای. مهربان شده‌ای؟ بخشنده شده‌ای؟ پناه دیگران شده‌ای؟ خیرخواه شده‌ای؟ عالم شده‌ای؟ پرده‌پوش شده‌ای؟ پاکیزه شده‌ای؟ نیکی‌گستر شده‌ای؟ ... عجبا از کسانی که ادعا می‌کنند همسایه‌ی دیوار به دیوار خدا هستند و لحظه‌ای از مردم‌آزاری و پرده‌دری و در پوستین خلق‌افتادن دست بر نمی‌دارند! آیا بنده، نباید رنگی و نشانی از مولای خویش داشته باشد؟

*

تفاوت بسیار عظیمی است بین آن که به میز ریاستش، به حساب بانکیش، به زندگیش، به خانه‌اش ... به دنیایش محکم چسبیده و آن که شمشیر بر سرش فرود می‌آید و می‌گوید «فُزتُ »! نیایش‌های بزرگ که از زبان عارفانی چون علی جاری شده، راه و روش گفتگو با او را نشان می‌دهد. بگذار عده‌ای برای درخت و جوی شیر و عسل بندگی کنند. این زرق و برق‌های کوچک کجا و علی کجا؟ یک پیرو کوچک علی هم بهشت را برای  چهارتا جایزه‌ی کوچک و میوه و حوری و غلمان نمی‌خواهد! این‌ها که همین‌جا هم هستند. سایه‌سار درختان بهشت چه جذابیتی برای علی دارد آخر؟ علی خود سایه‌ای است گسترده بر سر بهشت. بهشت علی، دیدار خود خداست.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٦


635- روزه‌ی سخن

افزون بر پرهیز از زیاده‌خواری، یکی از دستاورهای روزه‌داری، می‌تونه پرهیز از زیاده‌گویی هم باشه. چه دلیلی داره که وقتی سخنی برای گفتن نیست، حتما حرفی بزنیم؟ این روزها گاهی دستم به نوشتن می‌ره و گاه نمی‌ره. با روزگار تلخ مسلمانان در این روزها، عجیب هم نیست که آدمی ندونه چه بنویسه و چه بگه.

در بین روزه‌دارانی که می‌شناسم هم جنبه‌ی شناختی بسیار ضعیفه و روزه‌گرفتن برای بسیاری در چسباندن سحر به افطار و خوردن هر چه بیشتر در فاصله‌ی افطار تا سحر خلاصه می‌شه که دریغی اضافه می‌کنه بر دریغ‌های دیگر!

  
نویسنده : علی ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢۳
تگ ها : رمضان ، روزه


634- رمضان‌های وایبری

به اصرار دوستان، عضو چند گروه وایبری شده‌ام که در هرکدام جمعی از رفقای دوره‌‌ی دانشگاه حضور دارند. متاسفانه به جز چند استثنا، هیچ ارزش افزوده‌ای در این گروه‌ها به چشم نمی‌خورد.

احوال‌پرسی، ردو بدل‌کردن تعارف و قربان‌صدقه‌ی یکدیگر رفتن، نوشتن جوک، بازنشر مطالب اینترنتی تکراری ... این موارد را که از یک گروه وایبری حذف کنید تقریبا چیز دیگری در محتویات آن باقی نمی‌ماند.

برای من رنج‌آور است که ببینم طیفی از افراد بین 30 تا 40 سال هیچ حرف بدردخوری برای زدن ندارند. یک جمله که از خودشان باشد و بازنشر نباشد ندارند. آداب حضور در یک جمع را هم نمی‌دانند که اگر قرار است دویست‌خط حرف دوطرفه بزنند و خاطراتشان با یکدیگر را مرور کنند، این حرف‌ها را بین خودشان بنویسند، نه در صفحه‌ی عمومی.

چند نفری هم که حرف حسابی دارند طبیعتا نوشته‌شان بین انبوه حرف‌های دیگران گم می‌شود. خدا نکند یک چیزی بین ما مُد بشود. یا از این سر بام می‌افتیم یا از آن سر بام. از افطار تا سحر چرخیدن و وقت‌تلف‌کردن در چنین گروه‌‌هایی را درک نمی‌کنم. به قول طغرل در سریال پاورچین: «خدایا، توبَه!»

 

* توضیح: وایبر (viber) یک اپلیکیشن گوشی تلفن همراه است که به اعضا، امکان تبادل پیامک و تماس رایگان ارائه می‌کند و میان کاربران ایرانی محبوبیت زیادی پیدا کرده است.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٦
تگ ها : وایبر ، viber ، رمضان


633- رمضان دانشگاه

اصلا رمضان دانشگاه یک چیز دیگری بود.

روزه‌گرفتن با آن غذاهای بی‌کیفیت دانشگاه، برای ما خوابگاهی‌ها جز از سر اخلاص و ایمان نمی‌توانست باشد! سحربرخاستن و در صف غذا ایستادن و هجوم انبوه دانشجویان به تعداد کمی اجاق گاز برای گرم‌کردن سحری.

و شله‌زرد درست‌کردن یکی از بچه‌ها در حجم زیاد که تبحری داشت در این کار و چند دیگ شله‌‌زرد می‌پخت به چه خوبی ...  و افطاری‌های غذاخوری (سِلفِ) دانشگاه،

آش بسیار خوشمزه‌‌ای که تنها غذای محشر سلف بود، یکی دو عدد زولبیابامیه و خرما و قدری پنیر و سبزی و مخزن‌های بزرگ چایی وسط سالن که هی لیوان پلاستیکی‌مان را از چایی پر می‌کردیم و در انتها، بسیاری لیوان خالی خود را روی میز می‌ترکاندند و گاه به شکلی دسته‌جمعی صدای ترکاندن لیوان‌ها، سالن را دربرمی‌گرفت و آنها که ساکن خوابگاه داخل دانشگاه بودند، مسیر سرد و بارانی و گاهی برفی را پیاده تا خوابگاه گز می‌کردند.

رفتنی همه گرسنه و واقع‌گرا بودند و برگشتنی همه سیر و فیلسوف و ناراضی ...!

و آنها که روزه نمی‌گرفتند چه زجری می‌کشیدند که روزها در دانشکده، یواشکی در کلاسی، گوشه‌ای کناری چیزی بخورند و سیگاری بکشند و هی غر بزنند از دست رمضان.

و  پیاده‌روی شبانه‌ و سحرانه‌ در خیابان‌های پردرخت علم و صنعت، بی‌تشویش از گیردادن‌های حراست ...

و شب‌های احیای دانشگاه،

هرچه بود، دانشجو بودیم، نفس‌ها پاکتر بود و رمضان، باصفاتر.

*

این یادداشت را چند سال پیش در وبلاگ گذاشته بودم، ولی خوش داشتم تکرارش کنم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۸
تگ ها : رمضان ، دانشگاه