632- خوشا به حالت

در روستا هستیم، اما روستاها، کمابیش، دیگر بافت روستایی ندارند.

یعنی اگر چشمت را ببندند و در این روستا (یا بسیاری روستاهای دیگر) باز کنند، گمان می‌کنی در یک شهرستان کوچک هستی. خیابان‌های آسفالت، خانه‌های آجری و سیمانی که از نظر مصالح، دقیقا مانند خانه‌های شهری هستند و هیچ ارتباطی با آب و هوا و شرایط اقلیمی محیط ندارند، تعدد خودرو و موتور و ... تنها هنگام ورود و خروج از روستاست که باغات و مزارع، به یادت می‌آورند که در شهر نیستی.

به یاد شعر دوران کودکی می‌افتم: «خوشا به حالت، ای روستایی ...» و از این می‌ترسم که شاید در آینده‌ای نه چندان دور، دیگر نتوان برای این شعر مصداقی پیدا کرد.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۳٠


631- خدمات خوب

روز دوم نوروز، تلفن خانه‌مان در شیراز و طبعا اینترنت قطع شد. صبح اول وقت به 117مخابرات زنگ زدم و با این که روز تعطیل بود، ظرف کمتر از نیم‌ساعت مامور مخابرات آمد و مشکل را به‌دقت پیگیری کرد و نهایتا معلوم شد چون یکی از میهمانان ما شارژز موبایلش را اشتباها به پریز تلفن زده، این مشکل پیش آمده.

دو سه روز پیش هم که به روستای زادگاه همسرم از توابع شهرکرد آمدیم و درخواست اینترنت ADSL برای خانه‌ی روستایی دادیم، ظرف کمتر از 48 ساعت اینترنت با کیفیت واقعا خوبی وصل شد.

جالب این که من اشتباها بسته‌ی محدود را انتخاب کرده بودم که با ارسال فکس به دفتر اصلی، ظرف کمتر از نیم‌ساعت، بسته به حالت نامحدود ارتقا یافت.

من از شیوه‌ی سرویس‌دهی مخابرات در شیراز و شهرکرد بسیار راضی هستم و چنین خدمت‌رسانی را در اداره‌ی اتصالات دبی با آن همه  ادعا و خدمات گران‌قیمت هم ندیده بودم. (بماند که اتصالات بسیار دندان‌گرد و بدحساب است و به هر شیوه‌ای که بتواند پولی از کاربر بخورد، حتما این کار را می‌کند. دوستان ساکن امارات هم حتما این موضوع را تاییدمی‌کنند.)

من این یادداشت را از این جنبه می‌نویسم که باور دارم در کنار انتقاد از کاستی‌ها که کم هم نیستند، باید کارهای خوب را نیز پررنگ کرد و برای آن ارزش قائل شد.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٢


630- خوشا شیراز، جز رانندگی‌هاش!

در این یک سال و اندی که ساکن شیراز هستم، خود را بسیار مهار کرده‌ام که از وضعیت رانندگی شیراز چیزی ننویسم. یک سال است آرزو به دلم مانده که 5 دقیقه، بله فقط 5 دقیقه رانندگی کنم و مجموعه‌ای از انواع تخلفات رانندگی و بدتر از آن اصرار بر تخلف را نبینم. دریغ از شهری که سعدی و حافظ و ملاصدرا در خود می‌پرورد و تاریخ چندهزارساله دارد و فرهنگ رانندگی ندارد. برای همین هرگاه کسی از من می‌پرسد شیراز چگونه جایی است؟ می‌گویم به جز وضعیت رانندگی، بقیه چیزهایش خیلی خوب است.

فهرست معضلات رانندگی این شهر آن‌قدر بلندبالاست که می‌شود درباره‌اش سریال تلویزیونی ساخت. رانندگی این شهر در سه نکته خلاصه می‌شود: گاز بده، چراغ بده، بوق بزن. ترمز، راهنما و آینه‌ها اشیایی زائد هستند که اشتباها در خودرو نصب شده‌اند. چراغ‌ها و تابلوهای راهنمایی و خطوط کف خیابان و خطوط عابر هم همگی تزئینی هستند.

*

با توجه به این که در بسیاری از شهرهای ایران رانندگی کرده‌ام، باید بگویم اگر نمره‌ی رانندگی در دبی که سال‌ها آنجا رانندگی کرده‌ام 20 باشد، به تهران حدودا می‌شود 12-11 داد و شیراز به‌زحمت نمره‌ای در حد 4-3 می‌گیرد. بدتر این‌که مردم به این وضع عادت کرده‌اند و خودشان اصلا مشکلی ندارند و با خنده می‌گویند هرکی در شیراز رانندگی کنه همه‌جا می‌تونه!

آخرین مورد، همین هفته بود که پشت فرمان بودم و داشتم از چراغ سبز رد می‌شدم که از چراغ قرمز خیابان کناری یک موتور با شتاب آمد و نزدیک بود برخورد کنیم. چند بوق زدم و ترمز کردم و با دست چراغ را نشان دادم و گفتم: «چراغ من سبزه ها!» و موتوری با ناراحتی گفت: «خوب برو. کثافت!» و مانند بیشتر متخلفانی که دیده‌ام، طلبکار هم شد.

شاید همین شخص را اگر در مغازه‌اش ببینی بسیار باصفا و باحال هم باشد و هزاربار قربان صدقه‌ات هم برود، ولی چرا این مردم خون‌گرم و خوش‌مشرب و میهمان‌نواز، حین رانندگی تبدیل به یک متخلف تمام‌عیار می‌شوند؟ واقعا نمی‌دانم! از دوستان شیرازی‌ام هم پرسیده‌ام و هنوز به نتیجه نرسیده‌ام.

*

فارغ از بحث شیراز، من از این ناراحت نیستم که برای گناه ناکرده لایق عبارت «کثافت» شدم، بلکه ناراحتم که چگونه و چرا یک انسان به جایی می‌رسد که چنین می‌شود و چنان می‌گوید؟ چون شبیه این رفتار طلبکارانه را در بیشتر شهرهای ایران می‌توان دید. چقدر آدمی باید از درون، ویران و نامتعادل شده باشد و چقدر احترام به حق دیگران باید در بین ما سقوط کرده باشد؟ و برای بهبود وضعیت چه باید کرد؟

پیشتر هم گفته‌ام ... ما مردمی هستیم که به‌شدت نیازمند بازبینی خویش و آموزش‌دیدن و اصلاح رفتار و کردار و فرهنگ‌مان هستیم. فرهنگ و اخلاق ما بیمار است. نخست باید بپذیریم که بیماریم و سپس برای درمان، چاره‌اندیشی کنیم.

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٥


629- زندگی و کار در دبی

تقریبا هرماه چند ایمیل از ایرانیانی دریافت می‌کنم که قصد مهاجرت و زندگی در دبی دارند. راستش وقت نمی‌کنم دائما به همه ایمیل‌ها جواب بدهم. بنابراین این یادداشت زیر را می‌نویسم که به شکلی به همه جواب داده باشم:

1- من دیگر ساکن دبی نیستم، بلکه یک و نیم سال است به ایران برگشته‌ام. بنابراین نمی‌توانم در دبی برای شما کاری انجام بدهم.

2- دبی برای کسانی که بین 30 تا 10 سال گذشته به آنجا مهاجرت کردند، سکوی پرتاب بسیار خوبی بود. ولی در ده سال گذشته، به نسبت پیشرفت فراوان این شهر از جنبه‌های گوناگون و سرازیرشدن سرمایه از کشورهای مختلف، طبیعتا تورم و هزینه‌ها بالاتر رفته، انتخاب مهاجران متخصص و پولدار گزینشی‌تر شده و شرایط اقتصادی زندگی در آن سخت‌تر شده. بنابراین دوستانه و صادقانه، کسی را تشویق به رفتن به دبی در شرایط فعلی نمی‌کنم.

3- در اواخر عمر دولت دهم به دلیل سیاست‌های خارجی کشور ما و همچنین فشار فراوان غرب و امریکا بر کشور امارات، زندگی برای دارندگان گذرنامه‌ی ایران بسیار سخت‌تر شد. کار به جایی رسید که زمانی که من در حال ترک دبی بودم حتا برخی دوستانم قادر به بازکردن حساب بانکی هم نبودند. کوچکترین نقل و انتقالات مالی شرکت‌های ایرانی به کشورهای مختلف دنیا هم رصد می‌شد و بعضا جلو آن گرفته میشد.

4- در دبی معمولا هیچ شرکتی یک ایرانی را استخدام نمی‌کند (ساده‌ترین دلیلش این است که تضمینی ندارد ویزا دربیاید.) بنابراین برای داشتن ویزا یا باید خودتان شرکت تاسیس کنید (که مستلزم داشتن چندصدمیلیون تومان پول است)، یا خانه بخرید (که کاملا اشتباه است و افراد زیادی را به زمین زده است)، یا شریک لایسنس یک شرکت بشوید (که قانونا با چنین ویزایی نمی‌توانید کار کنید و امکان کلاهبرداری از شما به این روش زیاد است) یا دانشجو شوید (که هم هزینه‌اش بسیار زیاد است و هم برای کار دچار مشکلاتی خواهید بود.)

5- رقبای اصلی شما برای کار، هندی‌ها هستند. بسیار مطیع‌تر، کم‌توقع‌تر، کم‌هزینه‌تر و بی‌دردسرتر از شما هستند. به خوبی انگلیسی صحبت می‌کنند. ویزای یک هندی مثل آب خوردن درمی‌آید. بنابراین شرکت‌ها دلیلی نمی‌بینند یک ایرانی استخدام کنند. آیا می‌توانید مثل یک هندی یا فیلیپینی با حداقل دستمزد کار کنید و به صورت دسته‌جمعی در یک خانه‌ی اشتراکی زندگی کنید؟ بعید می‌دانم.

6- بد نیست سری به روزنامه‌های گلف نیوز و خلیج تایمز بزنید و صفحه‌ی آگهی‌ها (classified) را ببینید. یک منزل یک‌خوابه در یک محله‌ی ارزان در دبی، به‌سختی با 50هزار درهم قابل تهیه است. آیا حاضرید سالی دست کم 40-50 میلیون تومان پول شما فقط برای اجاره صرف شود؟ هزاران درهم هزینه‌های دیگر هم دارید. اگر پس‌انداز مختصری (زیر 100 میلیون تومان) دارید و قصد مهاجرت به دبی دارید، بدانید در سال اول پول چندانی برایتان باقی نخواهد ماند.

7- شما احتمالا یک فرد تحصیلکرده زیر 40 سال هستید که در اینترنت دارید دنبال شرایط مهاجرت می‌گردید و وبلاگ مرا پیدا کرده‌اید. بعید میدانم یک میلیاردر باشید که در اینترنت جستجو می‌کند! بنابراین توصیه می‌کنم فقط و فقط در شرایط زیر به امارات بروید: (1) شغل تضمینی داشته باشید. یعنی مطمئن باشید که کسی در امارات به شما کار خوب می‌دهد و ویزا تهیه می‌کند. (2) درآمد ماهیانه شما زیر 15000 درهم در ماه نباید باشد. اگر کمتر از این باشد بدانید که پس‌انداز چندانی برای شما نخواهد ماند. همین رقم هم برای یک زندگی عادی است، نه برای یک زندگی رویایی. اگر فرزند داشته باشید که 15000 درهم هم خیلی کم است. (3) ایرانی هستید، ولی گذرنامه‌ی غیرایرانی هم دارید کار برایتان راحت‌تر خواهد بود.

8- در دبی شما همیشه میهمان هستید. دیده‌ام افرادی که بعد از 20 سال زندگی در آنجا، ویزای آنها تمدید نشده و مجبور شده‌اند از امارات بروند. هیچوقت برای زندگی بلندمدت به امارات فکر نکنید. اگر واقعا قصد مهاجرت به کشوری را دارید، دست کم به جایی بروید که بعد از چندسال زندگی، به شما تابعیت هم بدهند و از مزایای شهروندی برخوردار باشید.

9- اگر فرزند پسر بزرگسال دارید، به محض رسیدن به 18 سالگی ویزای او باطل خواهد شد و دیگر قادر به ماندن در دبی نخواهد بود. مگر این که مانند یک شخص بالغ ویزای مستقل بتوانید برایش تهیه کنید. بنابراین با داشتن فرزند پسر بزرگسال، اصلا به دبی مهاجرت نکنید. مگر آن که سیاست‌های خوب دولت باعث بهبود وضعیت ایرانیان در امارات شود و اوضاع شبیه سال‌های دور گذشته شود.

*

امیدوارم نوشته‌ی بالا به تصمیم‌گیری منطقی‌تر شما کمک کند.

این هم دو یادداشت من که سال‌ها پیش در زمان اقامت در دبی نوشته بودم و طی این سال‌ها خوانندگان زیادی داشته است. (درباره دبی 1 و درباره دبی 2)

  
نویسنده : علی ; ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱۳
تگ ها : دبی ، مهاجرت ، زندگی ، کار


628- پدرانه (6)

دیروز که روز تولدم بود، با همسر و دختر کوچولوی‌مان شمعی روشن کردیم و چند عکس گرفتیم.

بابا که می‌شوی، توقع هیچ هدیه‌ای نداری، دیگر چیزی برای خودت نمی‌خواهی. اصلا در حضور معجزه‌آسا و زیبای کودکان، هدایای زمینی رنگ می‌بازند. چه ثروتی را می‌توان با لبخند و شادی و وجود بی‌آلایش و پاک یک کودک مقایسه کرد؟

افسوس که روش‌های نادرست تربیتی ما بزرگترها، شرایط محیطی و عوامل گوناگون، ممکن است این موجودات پاک و معصوم را به مرتبه‌ی «اولئک کالانعام، بل هم اضل» بکشاند.

همیشه برای دخترم دعا می‌کنم که وجودش اسباب خیر و برکت برای خودش و اجتماع باشد.

آمین!

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۸


627- داستان یک بنده‌خدا

یک زمان‌هایی زندگی خیلی سخت می‌گیرد ... بنده‌خدایی را می‌شناسم که زمانی که ایران را به مقصد دبی ترک کرد تا کار مورد علاقه‌اش را ادامه دهد، به جز امید و انگیزه، جمعا سه میلیون تومان داشت. روزهایی بود که در خوردن هم صرفه‌جویی می‌کرد تا پول کم نیاورد. مدت نزدیک به یک سال در یک اتاق کوچک زندگی کرد که هزینه‌ی اجاره‌اش کمی کمتر از درآمد ماهیانه‌اش بود و مساحتش تقریبا 5 متر مربع! از بین دوستان و آشنایان، هیچکس از این وضع خبری نداشت. او هم جز اخبار خوب به کسی نمی‌داد. به نظر بعضی‌ها او داشت در دبی شاهانه برای خودش زندگی می‌کرد.

*

وضع مالی محل کار خوب نبود و او ناچار به انجام کار دومی در کنار کار اول شد. تا ظهر تدریس می‌کرد و بلافاصله در گرمای دبی سوار اتوبوس می‌شد تا به محل کار اصلیش در 20 کیلومتری مرکز شهر برسد. آنجا هم تا شب کار می‌کرد. عملا هفت روز هفته را از حدود شش صبح تا ده شب درگیر کار بود.

مساله اینجا بود که شخص مورد علاقه‌اش هم در ایران منتظر او بود. بنابراین در همین شرایط ازدواج هم کرد و با حضور همسرش در کنار او، زندگی داشت کمی بهتر می‌شد که محل کارش تعطیل شد و باید بین ترک دبی و یافتن کار و ویزای جدید، یکی را انتخاب می‌کردند.

برای تهیه‌ی ویزا پول زیادی لازم بود. باید خانه‌شان را هم عوض می‌کردند و خانه‌ی جدید اجاره می‌کردند. دبی در دوره‌ی رشد معروف خود (پیش از بحران اقتصادی) بود و اجاره‌ی یک خانه‌ی یک‌خوابه در محلات ارزان، به حداقل 60هزاردرهم در سال رسیده بود. آن هم در کشوری که باید پول سه‌ماه اجاره را حتما در اول قرارداد بدهی! بنابراین روی کاغذ هیچ بختی برای ماندن متصور نبود.

*

آن بنده‌خدا از زمان رفتن به دنبال رویاها تا ازدست‌دادن همان کار رویایی‌اش، 2 سال در سخت‌ترین شرایط زندگی کرده بود و خوش‌بینی و امیدش را کنار نگذاشته بود. شاید به دلیل همین مثبت‌اندیشی بود که انسان‌های به‌ظاهر غریبه، اما مهربانی سر راهش قرار گرفتند و به او و همسرش در یافتن کار و تهیه‌ی ویزا کمک کردند. آن هم بدون هیچ چشم‌داشتی!

با شروع دوره‌ی دوم زندگی، روزبه‌روز وضع مالی و اجتماعی آنها بهتر شد و زمانی که به ایران برگشتند، اگرچه روی طلا غلت نمی‌زدند، ولی محتاج کسی هم نبودند.

*

یک زمان‌هایی زندگی خیلی سخت می‌گیرد، اما شما مثبت بیاندیشید و امیدوار باشید. در بین دوستان ساکن دبی، کسانی را می‌شناسم که تمام سرمایه‌ی خود را از دست دادند و با تنها 50 درهم پس‌انداز، زندگی خود را از نو شروع کردند و اکنون هم موفق و کامیاب هستند.

آن بنده‌خدای این داستان هم که خود من هستم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱