667- دوستی و ترانه

قرار است یکی از رفقای قدیمی دوران دانشگاه سری به ما بزند. دست کم برای من دوستان دوران دانشگاه، از جنس دیگری هستند. به جز چند استثنا، صمیمی‌ترین و بهترین دوستانم، مربوط به همان دوره هستند.

شاید با من موافق باشید که هر ترانه‌ای، برای هر شخصی معنایی خاص و متفاوت دارد. معنایی که به موازات آهنگ و شعر و اجرایش، کوله‌باری از خاطرات ریز و درشت به همراه می‌آورد. دارم با خودم چنین می‌اندیشم که یک دوست قدیمی هم، کمابیش مانند یک ترانه است.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢۸


666- تولد بابا

همیشه به داشتن پدر و مادر زحمت‌کش‌ام که یک عمر با سلامت اخلاقی و خوش‌نامی زندگی کرده‌اند افتخار کرده‌ام و می‌کنم و خوشحالم که از زمانی که خودم را شناخته‌ام، طوری با دیگران رفتار نکرده‌ام که کسی به پدر و مادرم حرف نابه‌جایی بزند.

بابا اصلا اهل اینترنت نیست، ولی من که هستم.

 بنابراین امروز را که تولد باباست به او  تبریک می‌گویم، هرچند ممکن است هیچ‌گاه این صفحه را نبیند. برای پدران و مادران شما نیز -اگر از نعمت حضورشان برخوردارید- آرزوی تندرستی و سربلندی دارم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٥
تگ ها : والدین ، بابا ، تولد ، پدر


665- خاطره‌ای دوردست

امروز که تلویزیون از دهه‌ی فجر می‌گوید به یاد خاطره‌ای تصویری از دوران خردسالی افتادم. راستش قدیمی‌ترین تصویر زندگی من است که در ذهنم نقش بسته. تصویری از فضای خانه‌ی خاله‌ام در تهران، فضایی سرشار از اضطراب و اخبار بد که خبر می‌داد جایی در تهران، تظاهرات و کشتاری شده است. فضایی سنگین و سخت، که هنوز بعد از سال‌ها به صورت یک تصویر عکاسی، در عمق ذهنم بایگانی شده. عجیب است که حس وحشت و اختناق، چگونه می‌تواند در ذهن و ضمیر یک کودک خردسال اثری چنان ماندگار بگذارد.

*

17 شهریور 57 (جمعه‌ی سیاه) خانواده‌ی من میهمان خاله‌ام در تهران بودند و من آن زمان، دو سال و سه ماهه بودم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٢


664- دریاچه‌ی پریشان

بعد از ده‌سال دیدن خلیج فارس از ساحل دبی، این آخر هفته‌ای بخت یارمان شد و از ساحل بوشهر دیدیم‌اش. بین راه سری هم به دریاچه‌ی پریشان (نزدیک کازرون) زدیم، ولی بخت یارمان نشد و ندیدیم‌اش! متاسفانه از دریاچه، جز بستری خشک چیزی باقی نمانده بود.

parishan

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٠


663-دوازده‌ساله شدیم!

نوشتن در این وبلاگ، باثبات‌ترین کاری است که در طول عمرم و به شکل منظم انجام داده‌ام. از سوم بهمن 1381 تا کنون، دوازده سال است که به طور میانگین هفته‌ای یک مطلب می‌نویسم و به جز مرداد 1386 که حجم زیاد کار و گرفتاری مجالی نداد، هیچ ماهی نیست که در آن مطلبی در راه میان‌بر نگذاشته باشم.

بهمن برایم ماه پربرکتی است. سالگرد عقد، سالگرد وبلاگ و سالگرد تولد همسرم که همین وبلاگ نقش زیادی در آشنایی ما داشت، هرسه در همین ماه هستند.

از شما همراهان ارجمند این وبلاگ که برخی از شما هم دوازده سال است همراه من هستید سپاسگزارم و از پرشین‌بلاگ نیز که سال‌هاست در وبلاگستان فارسی فعالیت می‌کند ممنونم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۳
تگ ها :


662- ده‌سالگی

ده سال پیش، در همین روز، در همین لحظات، ... به عقد یکدیگر درآمدیم.

خدایم را به خاطر ده سال «زندگی» «مشترک» شاکرم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱