622- گردهمایی‌های ما

یکی از آرزوهای من که تا به حال برآورده نشده این است که در یک گردهمایی یا سخنرانی (به‌ویژه دولتی) شرکت کنم و از مدیریت و اجرای آن لذت ببرم.

*

برگزاری سطحی و بدون خلاقیت، سخنرانی‌های ملال‌آور قابل پیش‌بینی، اصرار گویندگان بر صحبت فراوان، این که سخنران حس می‌کند حرف‌های تکراریش خیلی مهم است و احساس کاردرست‌بودن می‌کند، این که یک سلام ساده به حضار دست کم ده‌دقیقه وقت می‌گیرد، این که گوینده مرتبا می‌گوید البته شما همه استاد هستید و ما داریم درس پس می‌دهیم، این که همه میهمانان سرشناس حاضر در سالن باید بیایند و چنددقیقه‌ای (شما بخوانید چند ساعتی) حضار را به فیض برسانند، این که طرف می‌گوید بنده‌ی حقیر سخنران نیستم و قصد صحبت هم ندارم، بی‌مزگی و تصنع مجریان، اصرار بر صلوات‌گرفتن‌های مداوم از حضار، وقت‌نشناسی از شروع تا پایان، این که مرتب کاغذ به دست سخنران بدهند و او با کمال فروتنی صحبتش را ادامه دهد و خم به ابرو نیاورد ...

*

پیش آمده که سخنرانی یک‌ساعته‌ی یک مدیر را شنیده‌ام که در انتها اگر کسی از من بپرسد «طرف چه گفت؟» واقعا نتوانسته‌ام چهار جمله از آن استخراج کنم. همین داستان در جلسات  هم تکرار می‌شود و گاه دو ساعت از وقت آدمی در جلسه‌ای هدر می‌رود که حتا دستور جلسه هم ندارد و اصلا نیازی به برگزاری آن هم نبوده است.

*

شاید گردهمایی‌ها و مراسم کشورهای توسعه‌یافته را دیده باشید. گاه یک شخصیت جهانی و بسیار معروف پشت میکروفن می‌آید و در حداقل زمان، مثلا در یک یا دو دقیقه حرفش را می‌زند و جایش را به نفر بعدی می‌دهد. چقدر دوست دارم یک بار چنین نظم و وقت‌شناسی و پرهیز از حاشیه‌روی و احترام به مخاطب را در یک گردهمایی داخلی ببینم. می‌شود آیا؟

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢۸


621- گربه و توله‌اش

گربه

گربه‌ی مادری را که به ما سر می‌زند که یادتان هست؟ اگر هم نیست، این نوشته را ببینید.

پیش از نوروز، یک هفته‌ای به طور کامل غیبش زد. حدس زدیم رفته است توله‌هایش را به دنیا بیاورد. حدس ما درست بود و بعد از یک هفته غیبت، دوباره سروکله‌اش پیدا شد. طبیعتا با هیبتی نزارتر و لاغرتر. ما هم طبق معمول غذای مختصری به او می‌دادیم.

یکی دو روز پیش، گربه تقریبا همه‌ی روز در ایوان ما بود. به همسرم گفتم نکند بچه‌هایش را از دست داده که مدتی طولانی در ایوان می‌ماند و جایی نمی‌رود؟ گویا گربه این سوال ما را فهمید. چون روز بعد توله‌اش را دندان گرفت و با خودش به ایوان آورد و از ظهر تا اواخر شب، میهمان ما بودند!

گربه با خیال راحت، شیر توله‌اش را هم می‌داد و چرتشان را هم می‌زدند و هر از چندگاهی با سروصدا، طلب غذا می‌کرد. انصافا حضور توله، شوق و ذوق ما را هم برای غذادادن بیشتر کرده بود و بیشتر از حد معمول، به گربه غذا دادیم.

دیدن توله گربه‌ای شیرخواره که به‌زحمت می‌توانست در ایوان خانه راه برود، آن هم در حالی که خودمان یک نوزاد شیرخواره در درون خانه داریم، حس خیلی خوبی به ما می‌داد. زایش و بالیدن یک موجود زنده، آدمی و غیرآدمی نمی‌شناسد. زیبایی و شکوه هستی را می‌توان در این پدیده‌ی شگفت‌انگیز دید و از آن لذت برد.

چه بسیار نوزادانی که  وارد این دنیا می‌شوند و سهمی از امکانات اولیه‌ی زندگی و حقوق بدیهی انسانی ... ندارند. کاش روزگاری می‌رسید که هر کودکی، فارغ از رنگ و نژاد و مذهب و جنسیت و جغرافیای زادگاهش، از حقوق شایسته‌ی انسانی بهره‌مند شود.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٠


620- بیست سال پیش

بیست‌سال پیش، درست مثل همین امشب بود که برنامه‌ریزی جدی برای کنکور کارشناسی را شروع کردم. یعنی با خیال راحت تمام برنامه‌های نوروزی را دیده بودم (مجموعه‌ی نوروز 73 را، که به‌خوبی مجموعه‌ی نوروز 72 هم نبود)، و سه ماه پیش رو داشتم تا برای یکی از مهم‌ترین رویدادهای زندگی‌ام -یعنی کنکور- آماده شوم!

برای انتخاب رشته هم، فقط 22 رشته را انتخاب کردم و بقیه‌ی فرم را تا عدد 100خالی گذاشتم.  رشته‌هایی را که دوست داشتم (کامپیوتر، صنایع و ریاضی محض)، آن هم فقط در چهار دانشگاه پایتخت: شریف، تهران، امیرکبیر، علم و صنعت. آزاد و پیام نور هم شرکت نکردم! از دید دیگران یک کله‌شق بودم، ولی خودم دوست داشتم حتما در یک دانشگاه دولتی در تهران و در یک رشته مورد علاقه‌ام درس بخوانم.

آن‌موقع توصیه‌ی دبیران ما در شهرستان، عمران و برق/قدرت بود. اغلب دبیران من اصلا نمی‌دانستند مهندسی صنایع چیست. ولی من به حرف معلم‌ها گوش نکردم. خودم می‌دانستم برای عمران و برق و مکانیک و معماری ساخته نشده ام. مثلا من که همیشه نقاشی‌ و طراحی‌ام ضعیف بود، چرا باید معماری می‌خواندم؟ میدانستم استعداد و علاقه کافی برای مکانیک و برق و عمران ندارم. دوست نداشتم رشته‌ای را بخوانم که برایش ساخته نشده‌ام. مهندسی صنایع علم و صنعت خواندم و هنوز هم پشیمان نیستم. دوستان و خاطرات و تجربیات ارزشمندی از آن دوران برایم مانده است.

*

بعد از پایان دوران دانشگاه هم برای حقوق و مزایا دنبال کاری نرفتم. مثلا فرصت رفتن به ایران خودرو را داشتم. بسیاری از دوستانم هم استخدام شدند. (جمعی برای حقوق و مزایا، جمعی هم واقعا علاقه و استعداد زیادی داشتند.) ولی من هیچگاه کار در صنایع خودرو را دوست نداشته‌ام. برای همین هم حقوق و مزایا و آینده‌اش برایم مهم نبود. نرفتم!

*

به جای ادامه تحصیل در مهندسی صنایع (که علاقه‌ای به کارشناسی ارشد آن ندارم)، بعد از اتمام کارشناسی مهندسی صنایع، به دوره آموزش پزشکی هومیوپاتی در تهران که نماینده British Institute of Homeopathy بود رفتم. راستش از دوران دانشجویی عاشق این علم بودم. همین باعث شد که برای کار در یک مرکز آموزش هومیوپاتی به دبی دعوت شوم. شغلم در تهران را که «بیمه و مزایا» داشت برای همیشه رها کردم و به دنبال رویاهایم رفتم. دو سال در شرایط مادی بسیار دشوار در آن مرکز کار کردم. کارم واقعا سخت بود. ولی دوستش داشتم. آخرش مرکز تعطیل شد. من و همسرم با لطف و کمک برخی دوستان در دبی ماندیم و من باز هم به دنبال کاری رفتم که دوستش داشتم. یعنی تدریس و معلمی و مشاوره کامپیوتری!

زمانی هم که دبی دیگر برایمان دوست داشتنی نبود، علیرغم این که زندگی راحت و باثباتی با درآمد مناسب داشتیم، به ایران برگشتیم. آن هم در روزهایی که دشوارترین روزهای اقتصادی ایران بود و همه می‌گفتند برنگردید!

*

چرا این حرفها را می‌زنم؟ آیا می‌خواهم بگویم خیلی موفق هستم و میلیاردر شده‌ام؟ که خطرپذیر هستم؟ طبیعتا نه. ولی خوشحالم که دنبال علایقم بوده‌ام و علیرغم احترام به رای و شخصیت دیگران، به خاطر «حرف و نظر مردم» زندگی نکرده‌ام. می‌توانستم از قول استیوجابز، برایان تریسی، آنتونی رابینز، پائولو کوئیلو ... بگویم «رویاهایت را دنبال کن!»، ولی ترجیح می‌دهم از تجارب مستقیم خودم صحبت کنم.

می‌خواهم در آغاز سال نو (به‌ویژه به دوستانی که از نظر شناسنامه‌ای یا روحیه‌ای جوان هستند) بگویم به دنبال رشته و کاری باشید که دوستش دارید و برایش ساخته شده‌اید. باور کنید که اگر از کارتان لذت ببرید، سروکله‌ی پول و درآمد هم پیدا خواهد شد، ولی اگر صرفا برای کسب درآمد، شغلی را انتخاب کنید، به‌تدریج افسرده و ملول و بی‌انگیزه خواهید شد. باور داشته باشید که آدمی می‌تواند حتا در شرایط اقتصادی ایران، کاری را که دوست دارد و برایش ساخته شده است پیدا کند و با اشتیاق سر کار برود.

*

کارتان باید به شما انگیزه و روحیه و انرژی بدهد. اگر همین اول سالی، تقویم را باز کرده‌اید و به دنبال روزهای تعطیل سال 93 بوده‌اید، مطمئن باشید مشکلی هست. باید در محلی کار کنید که این روزهای تعطیل تقویم، ناراحتتان کند. باور کنید که می‌شود کار مورد علاقه را پیدا کرد و پیدایش کنید! اگر شخصی از آشپزی لذت می‌برد باید آشپز شود، اگر کسی از رانندگی لذت می‌برد باید راننده شود و اگر کسی عاشق تدریس است، باید مدرس شود. همه‌ی افراد موفق کار مورد علاقه‌ی خود را انجام می‌دهند. چرا این‌قدر سخت است که خودمان باشیم؟

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٥


619- ایمیل تبریک نوروزی

سال‌هاست که ایمیل یاهو دارم. فکر کنم نزدیک 15 سال باشد. در این مدت، هرسال یک کارت نوروزی طراحی کرده‌ام و برای دوستان فرستاده‌ام. با چه دقت و وسواسی که کارت حتما ساخت خودم باشد و کپی از جایی نباشد. گاهی طرحی کشیده‌ام، گاهی با دست‌خط چیزی نوشته‌ام و اسکن کرده‌ام، گاهی با فلش، انیمیشن ساخته‌ام ... در طول این چند سال، برای دویست سیصد نفر ثابت، حتما تبریک سال نو ارسال کرده‌ام.

امسال چون در ایام نوروز، برای نخستین بار میزبان خانواده‌های خودم و همسرم در ایران بودیم و کارهای زیادی داشتیم، و البته دختر کوچک‌مان هم برای نخستین بار در نوروز حضور داشت، کارت را طراحی کردم، ولی واقعا فرصت نکردم ایمیل ارسال کنم و به جایش در فیسبوک، وبلاگم و با ارسال پیامک، برای بیشتر دوستان دور و نزدیک، تبریک نوشتم.

نکته‌ی جالب این که از آن 200-300 نفر همیشگی، شاید 15 نفر ایمیل نوروزی ارسال کردند و بقیه هیچیک نپرسیدند که این بنده خدایی که بیش از ده سال برای ما ایمیل می‌زد، چه شد که نزد؟ و شاید بد نباشد این بار ما هم ایمیلی بزنیم.

شاید چون بیشتر آن افراد با فیسبوک تبریک عمومی فرستاده‌اند این‌چنین شده، شاید هم چون می‌دانند ما فرزند کوچکی داریم، گمان را بر گرفتاری زیاد ما گذاشته‌اند، شاید هم همگی گرفتار بوده‌اند ... هرچه هست، امیدوارم همه‌ی دوستان خوب و سرزنده و تندرست باشند.

نه این که ناراحت شده باشم که واقعا هم برایم مهم نیست. صرفا موضوع برایم جالب بود، گفتم بنویسم!

  
نویسنده : علی ; ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٥
تگ ها : نوروز ، ایمیل ، ایران


618- پدرانه (4)

دخترک دوماه‌و‌نیمه‌ام، گونه‌اش را بر شانه‌ام گذاشته و به خواب عمیقی رفته. صدای نفس‌های تند و کوتاهش را می‌شنوم و بازدمش به پوست گردنم می‌خورد. بوی خوش نوزادیش  مشامم را نوازش می‌دهد و به یاد یکی از دوستان می‌افتم که می‌گوید نوزادان بوی بهشت می‌دهند.

در این چنددقیقه، دارم ابدیت را تجربه می‌کنم. نه گذشته‌ای، نه آینده‌ای. زمان حال با تمام قدرتش ظاهر می‌شود و تک‌تک ثانیه‌های آن، معناکننده‌ی زندگی هستند. نیازی به فلسفه‌بافی نیست. هستی، به‌تمامی در همین لحظات جریان دارد.

با تمام وجود این سخن را باور می‌کنم که تا زمانی که نوزادی نفس می‌کشد، خداوند از بشر ناامید نشده. می‌توان زیست و به زندگی امیدوار بود و به گسترش عشق و محبت و انسانیت کمک کرد.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٧