585- سالن پروازهای خارجی یک فرودگاه مهم است

بعد از هشت نه سال زندگی در دبی و چهار پنج ماه بازگشت به ایران، قسمت شد که برای یک سفر کاری، امروز دوباره برگردم دبی. تا به حال هیچ‌گاه دبی رو از دید یک مسافر، تجربه نکرده بودم و حتا بار اولی است که وارد یک هتل در دبی می‌شم. این هم تجربه‌ای است برای خودش!

آدم وقتی از شیراز، شهر قدیمی و باسابقه‌ی تاریخی و فرهنگی ... که عمر فرودگاهش بیشتر از عمر کشور اماراته وارد امارات می‌شه، اصلا نمی‌تونه حرص و حسرت نخوره. واقعا سالن پروازهای خارجی یک فرودگاه، ویترین اون شهر یا کشوره. چقدر بده که فرودگاه شهری مانند شیراز نه سالن زیبایی داشته باشه، نه نظم خیلی خوبی، نه تدابیری برای کوتاه‌شدن انواع و اقسام صف، نه یک سرویس بهداشتی در خور! من سالن پروازهای خارجی مشهد، اصفهان، تهران و شیراز رو تجربه کردم. هیچ‌کدوم در حد فرودگاه شهر شارجه‌ی امارات هم نیستند.

مثلا همین دستشویی‌ها در فرودگاه شیراز(برای استانی که مردمانش بخش بزرگی از بازار دبی رو در دست دارند و بازرگانان بزرگ دبی هستند و مرتب بین ایران و امارات سفر می‌کنند) واقعا نامناسبه. در و دیوار فرسوده، سنگ‌های شکسته، شیرهای خراب، نداشتن دستمال کاغذی، حتا نداشتن توالت فرنگی برای مسافرانی که به هرحال، به دستشویی‌های سنتی ما عادت ندارند. یک توالت فرنگی بود، اونم نمی‌بود بهتر بود! جالبه که فرودگاه شیراز حتا یک غذاخوری درست و درمون نداره. در بخش Duty Free اون کالایی مثل خاویار رو برای فروش به خارجی‌ها گذاشتند، بعدش روی شیشه به فارسی نوشتند خاویار ایران! یعنی انگلیسی نوشتن این قدر مشکل بود؟ حتا برخی مغازه‌هاش برچسب قیمت ندارند!

لازم به ذکره که اینترنت مجانی در فرودگاه شیراز هست، چیزی که در امارات نیست، ولی یک جهانگرد خارجی که حتما سری به فیسبوک یا تویتر می‌زنه، صفحه‌ی فارسی فیلترینگ رو می‌بینه! دست کم می‌شد در فرودگاه کاری کرد که یک صفحه‌ی انگلیسی باز بشه و محترمانه توضیح بده که این وب‌سایت‌ها در ایران بسته هستند. هوم؟

... از اون طرف میایی امارات، لاکردار در و دیوار برق می‌زنه. فرودگاه، تاکسی، خیابان، مینی‌بوس، مترو، هتل ... همه زیبا، تمیز، خوشبو ... نمی‌شه این تفاوت‌ها رو ندید و انکار کرد. واقعا نمی‌دونم زیبا و تمیزنگهداشتن فرودگاه‌های کشور این‌قدر سخت و پرهزینه است؟ آیا نمی‌ارزه که کمی در این قسمت سرمایه‌گذاری کرد و چهره‌ی بهتری از ایران ارائه داد؟ امارات بودیم و شیوه مدیریت و اداره شهر رو می‌دیدیم، از دست مدیران ایرانی حرص می‌خوردیم. الانم این سفر دوباره این حرص‌ها رو زنده کرد.

*

همه این‌ها رو گفتم، ولی از این که به ایران برگشتم اصلا پشیمون نیستم. اتفاقا من برای همین به ایران برگشتم که در حد خودم کاری برای کشورم بکنم. حتا اگر این حد، یک ذره باشه، برگشتنم معنی پیدا خواهد کرد.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٥


584- بازگشت به ایران (6): داخل و خارج تهران

از مشهد تا تهران پشت فرمان بودم. حقیقتا بدترین شهر این مسیر (از دید من مسافر) تهران بود. واقعیت این است که تهران به‌مراتب از تهران ده‌سال پیش که من زندگی می‌کردم زیباتر شده و از نظر توسعه فضای سبز و احداث پل‌ها و بزرگراه‌ها و زیباسازی تغییر زیادی کرده، ولی همه این‌ها وقتی به کار می‌آید که مسافر نباشی.

از حدود 40-30 کیلومتری مانده به تهران، دریغ از جایی که بشود استراحتی کرد، دمی در هوایی سالم تنفس کرد، مجالی برای رهایی از رانندگی دیوانه‌وار دیگران یافت، به عنوان یک مسافر جایی برای استراحت و اطراق پیدا کرد ... هیچ شهری در مسیر مشهد-تهران این‌چنین مسافرآزار نیست.

دو سال قبل هم که ما در جاده‌های کشور مسافر بودیم بدترین روز مسافرتمان آن یک روزی بود که در تهران بودیم. چون اصلا معلوم نبود به عنوان یک مسافر کجا می‌توانی دمی بیاسایی، جای پارکی پیدا کنی، یک دقیقه از ماشین بیرون بیایی و استراحتی بکنی ... آری تهران بسیار بهتر شده، ولی نه برای یک مسافر. معضل درج تابلوها، درست در محل تقاطع هم، که همچنان برقرار است. خدا نکند بخواهی مسیری را بیابی. یک‌دفعه می‌بینی باید چهار خط  عوض کنی و خودت را به حاشیه‌ی بزرگراه برسانی ... این معضل را همه جای ایران دیده‌ام، و متاسفانه در تهران هم هست.

*

پانوشت: یک چیزی بگویم به من نخندید. من تازه یک ماه است که شخصا بنزین می‌زنم! دلیلش این است که برای اولین بار در امارات بود که صاحب خودرو شدم. آنجا هم بنزین را همیشه کارکنان پمپ بنزین‌ها می‌زنند و راننده اصلا از خودرو پیاده نمی‌شود!

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٦


583- رمضانیات (4)

شب قدر، لابد هنگامه‌ای است که تویی و حضرت حق. تنگ نشسته کنار هم. دست در دست. رخ در رخ. بی غیر. او می‌ریزد و تو می‌نوشی. از همان شراب‌های طهور ساخت بهشتش. سرمست می‌شوی. تو می‌گویی و او می‌شنود. او می‌گوید و تو می‌شنوی. اصلا خودش به تو می‌گوید چه بگویی و چه بشنوی. می‌گوید از هر صفت خوبی که بخواهی، من نهایتش هستم. مرا با همان صفات بخوان. تنهایی؟ بی‌رفیقی؟ بی‌پشتوانه ای؟ دلتنگی؟ مریضی؟ گرفتاری؟ سرگشته‌ای؟ این‌ها را ولش کن اصلا ... گناهکاری؟ عصیانگری؟ منم رفیقت، پشتوانه‌ت، دلگشایت، سلامتیت، رفع مشکلت، بخشنده‌ات، پناهگاهت ... غمت نباشد. یک قدم بیا، صد قدم می‌آیم. قدم‌های من خدایی است. مثل قدم‌های تو نیست که فوقش با طیاره‌ای، موشکی بخواهی چند کیلومتر بالاتر از جو بیایی که ... درست است که گاهی سخت گرفته‌ام بر تو، ولی  خواسته ام صفرت کنم که غرورت را پشت در بگذاری و بیایی داخل. در بارگاه من کفشی هم بر پای زیادی است، چه برسد به غروری در دل ...

*

هی‌هی! عجب مکالمه و مغازله‌ای باید باشد. قسمت ما که نشده. تصوری است بی‌تصدیق! قسمت ما که نشده. اگر می‌شد حتما قالب دریده شده بود از شوق حضور بی‌نهایت در جلد یک صفر یک لاقبا. باز خودش دل را طوری ساخت که جا باز کند وگرنه چه کشت و کشتارها می‌کرد «کانجا، سرها بریده بینی بی‌جرم و بی‌جنایت!»

و چقدر مهم است که اگر در جمعی هستی و کسی به نیابت از تو دعا می‌خواند، دل‌شکسته باشد. سوخته‌جان باشد. صفر باشد. همچو نی باشد که از نیستان جدا شده باشد. درد داشته باشد که اگر این‌ها باشد تو را هم آتش خواهد زد که بوده‌ای در جمعهایی بی‌درد که خدایشان از همان‌هاست که علی بزرگ فرمود مخصوص بندگان تاجر است.

عجیب نیست که در این خلوت‌خانه که یکسرش صفر است و آن سرش بی‌نهایت، فرشتگان بیایند و بروند به خوانسالاری. یعنی حسابش را بکن که صفر، یک لحظه، فقط یک لحظه به بی‌نهایت وصل شود، چه‌ها که نخواهد کرد و چه‌ها که نخواهد دید. مساله، همان وصل‌شدن است. دیگر زمان و مکان، بی‌معنا میشوند و آن لحظه وصل است که عمری می ارزد. هزار ماه. هزاران ماه. مگر پس از بی‌نهایت‌شدن، دیگر حاضری «صفرانه» زندگی کنی؟ محال است. مگر پس از پرواز می‌توانی دل به زمین بسپاری؟ حاشا! و تا آن زمان فرا رسد، چه دانی که شب قدر چیست؟ بلکه قسمت شود ...

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٦
تگ ها : شب قدر ، رمضان