575- پروانه وثوق

در این حجم اخبار انتخابات ریاست جمهوری، خبر درگذشت پروفسور پروانه وثوق کمرنگ شد.

گوشه‌ای نشسته‌ام و چنین می‌اندیشم چند پروفسور تحصیلکرده‌ی غرب داریم که به ایران برگشته باشند و نیم‌قرن عمر خود را صرف مردم و به‌ویژه کودکان بیمار این مرز و بوم کرده باشند؟

چنین می‌اندیشم که این شخص چه روح بزرگی داشته که زندگی خود را وقف کودکان سرطانی کرده و من نوعی در مقایسه با چنین فرشته‌ای چه کار ارزشمندی انجام داده‌ام؟

آن‌سوتر صدای تلویزیون می‌آید که شبکه‌ی مستند، فیلمی با نام خواب و بیدار پخش می‌کند که زندگی واقعی و تلخ یک خانواده‌ی افغان در کشور ماست و باز می‌اندیشم که کارگردان این فیلم، آقای اُرُِد زند، چقدر برایم عزیز و ارجمند است.

*

نشسته‌ام و چنین می‌اندیشم که واقعا در روی این زمین، چه چیزی ارزشمندتر از آنست که آدمی، وجودش گره‌گشا باشد؟

  
نویسنده : علی ; ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۳۱


574- روز خیام

بر چهره‌ی گل نسیم نوروز خوش است

در صحن چمن روی دل‌افروز خوش است

از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست

خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است

 

خیام جزو معدود بزرگان ادبیات پارسی است که ریاضیدان و ستاره‌شناس و فیلسوف و پزشکی برجسته است و در عین حال بر چکاد رباعی‌سرایی هم ایستاده. فردی که حدود یک‌هزار سال پیش با واژگانی ساده و در موجزترین قالب شعری، اندیشه‌سوزترین نظرات را درباره‌ی معمای هستی بیان می‌کند و خواندن هر شعرش، در عمق جان آدمی اثر می‌گذارد. فردی که هم نامش را در کنار نیوتن و لاپلاس و بوعلی می‌توان آورد، هم ساده‌نویسی و روانی سعدی را در سخن دارد، هم خرد و پارسی‌گویی فردوسی را، هم رندی حافظ را و هم طربناکی مولانا را.

 

روز خیام، بیست و هشت اردیبهشت ماه جلالی (که دقت تقویمش هم مدیون اوست) گرامی باد!

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢۸


573- جا می‌افتیم

دو ماه و دو سه روز است که به ایران بازگشته‌ایم. جالب است که نزدیک به یک دهه زندگی در امارات، برایم خاطره‌ای است مبهم و بسیار دور. انگار هرگز آنجا نبوده‌ام.

شاید خوب باشد، شاید هم بد باشد، ولی شخصیت من طوری است که در گذشته و آینده زندگی نمی‌کنم. مدت‌هاست که این‌طورم. قدری از آن ذاتی است و قدری از آن هم حاصل تمرین و تغییر باورهای ذهنی.

علیرغم حافظه‌ی قوی‌ای که نسبت به گذشته دارم و بسیاری امور را با جزئیات می‌توانم به خاطر بیاورم، اما همراه‌داشتن این خاطرات، اصلا به معنای زیستن با آنها نیست. از طرفی ذهنم قدرت خیال‌پردازی زیادی نسبت به آینده‌ی موهوم دارد، ولی تا حد امکان در آینده هم زندگی نمی‌کنم.

دیگر برایم مهم نیست که در امارات سوار تویوتا می‌شدم و حالا باید دلم را به سمند و پراید و پژو خوش بکنم. به این فکر نمی‌کنم که درآمدم در ماه هفت هشت برابر کمتر از گذشته است. واقعا مجالی برای چنین تاملاتی ندارم.

مساله این است که ما تصمیم به بازگشت گرفته‌ایم و باید با عزمی جزم، به مصاف مشکلات احتمالی ناشی از این تصمیم برویم و با آنها دست و پنجه نرم کنیم.

 

مساله این است که چیزی جز زمان حال وجود ندارد و چه خوب است که آدمی به سادگی یک کودک، این مساله را باور کند و در «حال» زندگی کند.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٥


‌572- بازگشت به ایران (5): رانندگی

نمی‌دانم کی جرات می‌کنم پشت فرمان بنشینم و این واقعا یکی از مهم‌ترین دعدغه‌های ذهنی من است. برای کسی که شش‌هفت سال در شهری مانند دبی رانندگی کرده ، اصلا رانندگی ایران قابل درک نیست. هیچ چیزش.

خیابان‌های بدون خط‌کشی و عمدتا غیراستاندارد، تقاطع‌هایی که در آن رانندگان در آن واحد مجبور به قطع مسیر هم برای رفتن به سمت دیگر چهارراه هستند، رانندگی بین و رو و مماس بر خطوط (به شرطی که خیابان اصلا خطی داشته باشد)، نیاز به توجه دائمی به وضعیت آسفالت و چاله‌ها، موتورسوارها، تابلوهای اطلاع‌رسانی که به جای این که کمی پیش از رسیدن به تقاطع نصب شوند دقیقا در محل تقاطع نصب شده‌اند و اصلا فرصت تعیین مسیر ندارید ...)، فرهنگ اسفبار رانندگی مردم، واقعا همه چیز متفاوت است.

مردمی که اصولا فرصتی برای دیدن رانندگی خود «از دید یک ناظر بیرونی» نداشته‌اند و اصولا متوجه زشتی رفتارهای خود در حین رانندگی نیستند.

اگر به نمره‌ی رانندگی در دبی 20 بدهم تهران نمره‌اش حدود 11-12 می‌شود و شهرهایی مثل شیراز و مشهد هم گمان کنم نمره‌ای بیشتر از 6-7 نگیرند!

استادی در دانشگاه داشتیم که ده سال امریکا بود و برای ما در کلاس می‌گفت که وقتی به ایران برگشته تا یک سال نمی‌توانسته رانندگی کند. آخرش هم یک روز دل را به دریا زده و یک ورود ممنوع رفته و چند خلاف دیگر مرتکب شده که جراتش برگردد. یادم هست که همان موقع ته دلم گفتم: «بابا کلاس نگذار! حرفایی می‌زنی ها!» ولی اکنون به‌تمام و کمال درک می‌کنم که چه گفته.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٦
تگ ها : ایران ، دبی ، رانندگی


571- بازگشت به ایران (4): مدرسه‌ای در روستایی

در طول مسافرت به ایران فرصتی پیش آمد که به یک مدرسه‌ی روستایی سر بزنم. مدرسه‌ای با تنها

چند کلاس دوره‌ی راهنمایی.

صفا و بی‌غل و غشی عجیبی بر محیط حاکم بود. امکانات کمک‌آموزشی ناچیز (مانند وایت‌بوردی که با مقوا و چسب ساخته شده بود)، در کنار دانش‌آموزان مستعد و باهوش روستایی.

بچه‌هایی که دلشان به کمد جوایز مدرسه خوش بود و در کارهای مدرسه چقدر خوب مشارکت می‌کردند. در یک جمع 40 نفره هم معدل 20 داشتند، هم قهرمان شطرنج، هم آوازخوان خوب و هم رزمی‌کار بااستعداد.

به یاد مدارس پر امکاناتی که تا کنون دیده‌ام افتادم که معلم تا پروژکتور و اینترنتش آماده نباشد نمی‌تواند درس بدهد و دانش‌آموزش امکان ندارد بدون دریافت پاداش، با اولیای مدرسه همکاری کند.

 

خیلی لذت بردم! حیف از این استعدادهای انبوه کشور که عموما به دلیل فراهم‌نبودن شرایط، هرز و هدر می‌روند. حیف! (خودم در شهرستان بزرگ شده‌ام  و به‌خوبی می‌دانم که دوربودن از امکانات یعنی چه. در طول دوران تحصیل مدرسه‌ام آنقدر از شهرستانی‌بودن زخم خورده‌ام که هرگاه چنین دانش‌آموزانی را می‌بینم، داغ دلم تازه می‌شود.)

 

امیدوارم خدا نوفیق بدهد هرازچندگاهی برای چنین استعدادهایی در مناطق محروم، دوره‌های آموزش کامپیوتر بگذارم، بلکه به سهم خودم کمکی به آنان کرده باشم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۸