608- پدرانه (1)

همانا یکی از بزرگ‌ترین لذت‌هایی که به‌تازگی دارم تجربه‌اش می‌کنم لذت نگریستن به چهره‌ی دخترم است. به‌ویژه زمانی که در نهایت پاکی، خوابیده و گاه لبخندی هم در خواب می‌زند. انگار با هربار تماشای او و با هر تنفس او، جوان‌تر و باانرژی‌تر می‌شوم. تماشای مادر و فرزند به‌خواب‌رفته در کنار یکدیگر نیز، شاید یکی از زیباترین تابلوهای هستی باشد.

*

اصلا چه کسی می‌گوید دوران معجزات به سرآمده؟ آیا زایش و بالیدن یک نوزاد، به‌تمامی، یک معجزه نیست؟

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٩


607- نان خشکی موفق

روزانه دست کم 2 یا 3 وانت نان خشکی از کوچه‌ی ما عبور می‌کنند که سماور کهنه، شوفاژ کهنه، وسایل کهنه، نان خشک  و ... می‌خرند. از همه بدتر دو نفر هستند که صبح جمعه و بعد از ناهار جمعه می‌آیند و آرامش محله را برهم می‌زنند.

بیشتر این حضرات، عموما یا در ساعاتی می‌آیند که مردم مشغول استراحت هستند، یا صدای نخراشیده و بلندگوی قدرتمند نکره‌تری دارند، عموما معلوم نیست چه می‌گویند و لحن‌شان عصبی است، برخی از آنها هم آنقدر سریع از کوچه عبور می‌کنند که امکان ندارد کسی بتواند نگهشان دارد ... اما در بین این همه، یک نفر و فقط یک نفر خلاق و متفاوت وجود دارد.

این وانتی هر هفته روزهای شنبه صبح بین ساعت 9 تا 9:30 می‌آید. فوق‌العاده بانمک و خنده‌دار صحبت می‌کند. آهنگ و لحن طنزش طوری است که انگار دارید یک نمایش طنز رادیویی می‌شنوید، طوری که وسوسه می‌شوید حتما چهره‌ی این شخصیت طنزپرداز را ببینید. با سرعت آهسته هم حرکت می‌کند.

یک بار محض ارضای حس کنجکاوی، وقتی این وانتی به کوچه آمد دم در رفتم و از این که دیدم بعضی اهالی محل، منتظر رسیدن این شخص هستند و به محض شنیدن صدای او، کیسه‌ی حاوی نان خشک یا سایر وسایل را دم در گذاشتند، چندان هم تعجب نکردم.

نان خشکی هم که باشی با نظم، خلاقیت و تمایز می‌توانی در کار خود موفق باشی.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢۱


606- آوینا

امروز خداوند آوینا را به ما داد.

همیشه دوست داشتم فرزند دختری داشته باشم و خدایم را به خاطر این نعمت بزرگ، شکرگزارم. پدرشدن حتما تجربه‌ی عظیم و ارزشمندی است و امیدوارم پدر خوبی برای دخترم باشم.

* آوینا یعنی پاک و زلال مانند آب.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٥
تگ ها : آوینا ، پدر


605- چون ساغرت پر است

آخرین سال‌های حضورم در تهران، این اقبال را داشتم در جلسات زنده‌یاد محمداسماعیل دولابی شرکت کنم. شیوه‌ی جلسات ایشان بدین شکل بود که افراد در سکوت می‌نشستند و ایشان پرسش‌هایی را که هر کسی در ذهن داشت می‌دید و به شکلی ساده و همه‌فهم، در قالب داستان و مثال پاسخ می‌داد. می‌گفت حقایق ساده‌اند. همه‌جور آدم به آن جلسات می‌آمد. کارمند، بازاری، درویش، پیر، جوانِ پشت‌مو‌بسته، بازیگر ... مثلا یادم هست روز اولی که به مجلس ایشان رفتم، رضا کیانیان هم در میان شنوندگان بود.

*

معمولا در بندگان خوب خداوند، یک یا چند ویژگی حضرت حق، آشکارتر است. صفتی هم که در ایشان جاری بود، رحمت و محبت بود. هیچگاه پیش نیامد که حرفی و سخنی از غضب و جهنم و عذاب از ایشان بشنویم. هرچه بود سخن از خوبی، شادی، محبت، صمیمیت، نیکی، بخشش ... بود.

*

شخصا منش ایشان را بسیار می‌پسندم. در این که زشتی‌های بسیاری در اجتماع ما هست شکی ندارم. در این که ما ایرانیان، تا حد زیادی تهی از اخلاق و انسانیت شده‌ایم حرفی نیست. اما نشان‌دادن زیبایی‌ها و خوبی‌ها، هنر بزرگ‌تری است.

اگر مردمان، زیبایی‌ها را بهتر ببینند و بشناسند، خودبه‌خود از زشتی فاصله خواهند گرفت. همواره می‌توان نالید و شکایت کرد و غر زد و نفرین کرد و ناسزا گفت و اتفاقا بسیار هم ساده است. از همه برمی‌آید ... اما گمان می‌کنم که ما به روشن‌کردن شمع، بسیار بیش از لعن تاریکی نیاز داریم.

*

حافظ فرموده: «چون ساغرت پر است، بنوشان و نوش کن.» می‌توانیم هرگاه حال خوشی داریم، همه را سرمستی دهیم و هرگاه که ناخوشیم، آن را تنها برای خویش نگه داریم. به جای گفتن «مرده باد تاریکی و زشتی» می‌توان گفت «زنده باد روشنایی و زیبایی.»

  
نویسنده : علی ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٩


604- مسیح

دانش‌آموز دوره‌ی ابتدایی که بودم، در مسابقات قرآن (رشته‌ی مفاهیم) شرکت کردم. بخت یارم بود و در همان نخستین حضورم در کلاس سوم ابتدایی، تا مرحله‌ی کشوری پیش رفتم و سوم شدم. آن روزها، مرحله‌ی پایانی مسابقات کشوری را در برنامه‌ی کودک شبکه‌ی 1 نشان می‌دادند. من هم که یک الف‌بچه‌ی ریزنقش بودم به دلیل قد و قواره‌ی کوچک و دیده‌شدن در تلویزیون، برای خودم شهرتی پیدا کرده بودم!

هیچوقت یادم نمی‌رود که اولین بار در اردوی مسابقات قرآن بود که با نت‌های موسیقی آشنا شدم. یعنی مربی ما روی تخته‌سیاه نت‌ها را نوشت و شروع به توضیح درباره‌ی رابطه موسیقی و قرائت خوب کرد.

در ابتدا، شیفته‌ی قرائت عبدالباسط بودم و سعی می‌کردم مثل او بخوانم. بعدها با استادان دیگر قرائت هم کمابیش آشنا شدم و به‌تدریج با شناختی که از حنجره‌ی خودم پیدا کردم، شنیدن قرآن را بر قرائت آن ترجیح دادم.

راستش بعید می‌دانم کسی ذوق موسیقایی بی‌طرفانه‌ای داشته باشد و با شنیدن نغمه‌های استادان بزرگی مانند عبدالباسط، منشاوی، مصطفی اسماعیل و ... تحت تاثیر قرار نگیرد.

*

به هرحال، به مناسبت فرارسیدن 25 دسامبر دوست دارم یکی از خاطرات دوران کودکی‌ام را با شما قسمت کنم. این بخش از سوره‌ی مریم را که به تولد یحیی و مسیح مربوط می‌شود نخستین‌بار حدود سی‌سال پیش با صدای عبدالباسط شنیدم و خوشحالم که توانستم همان قرائت را در یوتیوب پیدا کنم.

http://www.youtube.com/watch?v=fs8lzuf8pHc

http://www.youtube.com/watch?v=NbXcE3UnWlE

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۳