539- دست‌افشانی

در  زندگی برخی از ما، لحظاتی است، هرچند کوتاه، که چاره‌ای جز دست‌افشانی و بی‌خودی نیست. می‌بینی گریستن کفایت نمی‌کند، خندیدن کفایت نمی‌کند، سرجنباندن کفایت نمی‌کند، باید تمام‌قد واکنش نشان دهی، باید برخاست! باید هستی را در آغوش گرفت و بی‌خودی را تجربه کرد. برخی از این هم فراتر می‌روند و جامه‌دران و قالب‌شکنان از خود بیخود می‌شوند. شوریدگانی که با شنیدن یک بیت از غزلی یا آیتی از قرآن، بیخود و بیهوش می‌شده‌اند و این عجیب نیست. همام خطبه پارسایان را از زبان علی شنید و قالب تهی کرد. اصلا کالبد مادی برایش تنگ شد.

روح‌های زنده اینچنین هستند. ما مردگانی بیش نیستیم انگار!

و دریغ و افسوس، از شرایط سخت معیشت، که فرصت بهره‌بردن از زیبایی‌های هستی را از آدمی بگیرد و او را مسخ کند.

*

من این حس دست‌افشانی را پس از خواندن یک تصویر یا متن زیبا (مثلا یک نیایش، یک غزل، یک متن ادبی یا فلسفی زیبا، یا متن علمی به‌ویژه از فیزیک یا ریاضی) درک کرده‌ام. ولی شنیدن نغمات خوب، سریع‌تر مرا به خلسه می‌برد. گویا گوش من حساس‌تر از چشمم است.

*

یکی از آهنگ‌هایی که همواره مرا به وجد می‌آورد، مقدمه‌ی چهارمضراب دودعود زنده‌یاد مشکاتیان است که دیروز، سه‌سال از درگذشت او سپری شد. یادش گرامی و نغماتش، جاری!

 

ویژه‌نامه‌ی وب‌سایت روز نیشابور به مناسبت سومین سالگرد درگذشت مشکاتیان. (گلچینی از ده اثر برجسته ی او هم در همین صفحه قابل شنیدن است.)

یادداشت سه سال پیش من: مشکاتیان هم رفت

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۳۱


538- زیر نور ماه

سال 1379 بود که فیلم زیر نور ماه را در تهران دیدم. این فیلم داستان طلبه‌ی جوانی است با دغدغه‌هایی ویژه و متفاوت‌. سازنده‌ش هم رضا میرکریمی است که در فیلم‌هایش با نوعی فضای معنوی (spiritual) روبه‌رو هستیم. مثلا در فیلم «خیلی دور، خیلی نزدیک»

صحنهای است در این فیلم که شبی، جمعی زیر‌پل‌نشین بی‌بضاعت، با یک دستگاه ماشین تحریر، شروع به نامه‌نگاری و عرض شکایت به خدا می‌کنند. این طلبه هم دارد نگاهشان می‌کند:

خدمت خدای بزرگ ... (مکث) سلام! غرض از مزاحمت این بود که ... (مکث) ای والله! دست مریزاد! انصافت رو شکر بابا. تو که خیلی مشتی بودی! آخه این رسم جوونمردیه؟ ما چه گناهی کردیم که ناچاریم اینجا بمونیم؟ بابا خسته شدیم دیگه. همه میگن زیرپلیها. انصافت رو شکر. پس کرمت کجا رفته؟ با این همه نعمت ... یک گوشه‌ی چشمی هم به ما بکن بابا. اصلا مگر ما چند نفریم؟ (میشمارند ... 6 نفر، یکی ماشین برای مسافرکشی میخواهد، یکی میخواهد به شهرستان برگردد و ازدواج کند ...)

طلبه در سکانسی دیگر می‌آید و می‌بیند به دلیل انجام یک پروژه‌ی ساختمانی، زیرپلی‌ها دوباره آواره شده‌اند و ماشین تحریر و آن کاغذ شکایت به خدا برجای مانده و آن نوشته‌های خرچنگ‌قورباغه را چون گنجی گرانبها در جیب می‌گذارد و روز بعد، از طرف رئیس حوزه، به خاطر داشتن چنین لاطائلاتی ملامت می‌شود ...

*

یادم هست آن سکانس درددل با خدا آن قدر رویم اثر گذاشت که گریه‌ام گرفت. تا پایان فیلم و خروج از سینما و طی‌کردن چندین خیابان، راه می‌رفتم و اشک می‌ریختم. باز جای شکرش باقی بود که شب این فیلم را دیدم و کسی در تاریکی خیابان توجهی به من نمی‌کرد.

*

همه‌ی این‌ها را ازاین‌روی گفتم که تاکید کنم «جان و گوهر دین‌داری» به نظر من همین است. مثل همان حکایت موسا و شبان مولانا.  این همه جنگ و جدال و کشت و کشتار مذاهب و طرفداران آنان با یکدیگر و انسان‌کشی آن هم «برای خدا» و «در راه خدایی» که قاعدتا باید سرچشمه‌ی هدایت و رحمت و حکمت باشد و این همه بحث فنی بر سر اموری که شاید خلوصی در آن باشد، ولی خلاصی در آن نیست (مثل خودکشی برای تلفظ صحیح ضاد در ولاالضالین که مبادا نماز دچار اشکال شود) ... ارتباطی با مغز و شهد دین‌داری ندارد.

بارها افرادی را دیده‌ام به‌شدت پایبند ظواهر احکام، که در عین حال هیچ بهره‌ای از معنویت ندارند. نه چهره‌ی گشاده‌ای، نه دست بخشنده‌ای، نه صفایی، نه انصافی، نه راستی‌ای، نه احترام به انسان و انسانیتی ... هیچ! و بارها دیده‌ام «بیگانه‌ای» را که در کشوری خارجی، بی‌آن‌که تو را بشناسد و ملیت و نژاد و مذهبت را بداند ( و اصلا نمی‌خواهد بداند) یاری‌ات کرده و ته دلت می‌گویی عجب «انسانی» بود. یعنی می‌دانی که انسانیت، امری است مقدم بر نوع باورها و عقاید اشخاص.

*

همه‌ی این‌ها را ازاین‌روی گفتم که تاکید کنم که دین قرار بوده قصه‌ی «او» باشد. دیگر این همه «من» از کجا پیدا شده که بخواهد به زور همه را «به سوی او روان» یا «از راه او گریزان» کند، حکایتی دیگر است. خوب اگر می‌خواست که دستش باز بود. آدمی را هم مثل فرشته‌ها، یک‌بعدی می‌آفرید که توان و اراده‌ای بر گناه و عصیان و اندیشیدن و سرگشتگی و دیگرگونگی نداشته باشند. هان؟

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٦


537- اندر احوالات کمیته‌ی امداد

حتما شما هم ایمیل یا ایمیل‌هایی درباره‌ی توزیع نادرست درآمدهای صندوق‌های صدقات کمیته‌ی امداد دریافت کرده‌اید. من هم جزو افرادی بوده‌ام که چنین ایمیل‌هایی را دریافت کرده‌ام. یکی از دوستان بسیار خوب من که در کمیته امداد کار می‌کند، مطلبی برای من فرستاده که با حفظ امانت (و تنها با چند ویرایش نگارشی) عینا آن مطلب را در وبلاگم می‌گذارم و امیدوارم افرادی که ایمیل‌هایی در رد صندوق‌های کمیته امداد، فوروارد می‌کنند، این نوشته را هم به همان شیوه منتشر کنند. به هرحال بسیار نیکوست که از لحاظ اخلاقی امکان بدهیم هر دوطرف قضیه، حرف خود را بزنند و قضاوت را بر عهده‌ی خوانندگان بگذاریم. اگر ما هم یکطرفه به قاضی برویم و جلوی انتشار نظر مخالف را بگیریم، چه تفاوتی با بسیاری از روزنامه‌ها و رسانه‌ها داریم؟ باری، این هم یادداشت دوست من:

***

سلام
در خصوص پیشنهاد عدم کمک به امداد با توجه به محاسبات و فرضیات ذکر شده در ایمیل‌ها توجه شما را به این نکته جلب می‌کنم که محاسبات غلط نیست و در نگاه اول، حتی من کارمند کمیته امداد را هم به اشتباه می‌اندازد! در این ایمیل گفته می‌شود که:

«فرض کنید توی تهران 200.000 (دویست هزار) عدد صندوق صدقات وجود داشته باشه ! و هر روز 50 (پنجاه) نفر ،  فقط مبلغ 100 تومان ناقابل رو در هر صندوق صدقات بی اندازند !!! اونوقت حسابش میشه : 1.000.000.000 = 100 * 50 * 200.000 تازه این رقم برای یک روز و با فرض هایی که گفته شده بود !!! »

اما نکته اینجاست که فرض درنظرگرفته‌شده برای محاسبات، از پایه غلط است و ایراد منطقی دارد.
طبق آخرین آمار ارائه شده توسط کمیته امداد، عدد کل صندوق صدقات در کشور برابر 6066285 و کل درآمد حاصل از صدقات برابر 114354212300تومان مییباشد. همچنین کل صندوق صدقات استان تهران برابر 385125 صندوق و درامد حاصل برابر 19067055600تومان است.
از این شش میلیون صندوق صدقات فقط 224974 عدد (% 3.5) از نوع صندوق‌های بزرگ است که در خیابان‌ها نصب شده و همچنین 150420 عدد هم از نوع متوسط است. نکته اینجاست که تعداد 5690891صندوق از نوع صندوق کوچک است که در منازل مردم قرار دارد (یعنی   بیش از 90 درصد.) این نوع صندوق‌ها درآمد آنچنانی ندارند و بیشتر جنبه‌ی کار فرهنگی و تبلیغاتی دارند بنابراین با درنظرگرفتن این موضوع، عدم صحت فرض در نظر گرفته شده در این ایمیل و اعداد و ارقام نجومی حاصله مشخص می‌شود.
در بخشی از این ایمیل‌ها گفته می‌شود

« این صندوق ها به صورت پیمانکاری واگذار میشه و . ... مناقصه برگزار میشه،»

اصلا اینطور نیست!
و یا این که

«این پولها به لبنان و عراق و کومور و ... فرستاده میشه»

باید بگویم که کمیته امداد از بابت کمک‌های مردمی جمع‌آوری‌شده، چیزی را در خارج از کشور هزینه نمی‌کند و هزینه انجام‌شده در کمیته‌های امداد خارج کشور توسط دولت، مردم و خیرین همان کشور تامین می‌شود. حتی کارمندهای کمیته امداد در آن کشورها هم بومی آنجا هستند و عمده‌ی کاری که در آن کشورها از سوی ما انجام می‌شود صرفا انتقال تجارب در زمینه‌ی امور حمایتی، اشتغال‌زایی و کارهای فرهنگی است.

ممنون می‌شوم این نوشته را به همان کسی که از او دریافت کردید برگردانید تا شاید به نویسنده اصلی برسد.
البته تمامی این حرف‌ها به این معنی نیست که فعالیت‌های انجام‌شده در کمیته امداد بدون هیچگونه نقص یا مشکلی است، اما به هر حال دلیل هم نمی‌شود که مجموعه‌ی فعالیت‌های گسترده‌ای که در این سازمان انجام می‌گیرد و حدود پنج میلیون نفر را تحت پوشش دارد زیر سوال ببریم.

نکته‌ی دیگر این که کمیته‌ی امداد یک نهاد دولتی نیست و توجه داشته باشید که من خودم منتقد کمیته‌ی امدادم. همیشه در جلسات به مدیران گفته‌ام که شیوه‌ی اطلاع‌رسانی خود را تغییر دهند ..به هرحال به صراحت و قاطعیت می‌گویم که امداد پول مردم را نمی‌خورد و مشکل جای دیگری است و البته مردم حق دارند از امداد ناراضی باشند، چون امداد به مردم اطلاع‌رسانی درستی نمی‌کند. متاسفانه حجم گسترده و فوق تصور فقر باعث می‌شود وقتی پول بدست آمده را توزیع می‌کنیم رقم چندانی نباشد و در کنار این باید گفت که استراتژی امداد هم صرفا پول دادن نیست ... به هرحال این قصه سر دراز دارد.

ارادتمند- م.ن.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٩


536- سرعت آرام

البته دنیا، دنیای سرعته. ولى گاهى سرعتت رو کم کن. غذا رو نه براى اتمام، که براى درک عطر و طعم هر لقمه بخور. فوتبال رو نه براى نتیجه که براى لذتش بازى کن. به جاى ختم انعام گرفتن فقط چند آیه‌ش رو از زبان یک قارى خوب گوش کن. به جاى تندتند غزل حافظ و سعدى خوندن چند بیتش رو با صداى شجریان گوش کن. یک صفحه از یک کتاب خوب رو کلمه به کلمه مزه کن. به جای ماشین با دوچرخه یا پیاده مسیرى رو طى کن و خوب منظره‌ها رو ببین. از سر حوصله ظرفا رو بشور و خونه رو جارو کن و لباست رو اتو کن. به جاى مایکروفر و چاى کیسه‌اى از روش‌هاى قدیمى‌تر استفاده کن ... گاهى سرعت رو کم کن. باور کن زندگى بعضى حرف‌هاش رو فقط در سرعت‌هاى کم خواهد گفت. وقتى که زمان رو فراموش کرده باشى و شتاب‌زدگى رو به مرخصى فرستاده باشى.

* این یادداشت را در صفحه‌ی فیسبوک خود منتشر کرده بودم و چون دوستان زیادی پسندیدند، آن را برای دوستان غیرفیسبوکی هم در اینجا قرار می‌دهم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٦
تگ ها : سرعت


535- دنیای تئاتر

دانش‌آموز اول ابتدایی بودم که در کمال پررویی سر صف قرآن خواندم. ریزه بودم و وقتی جلوی صف می‌رفتم خیلی‌ها مرا نمی‌دیدند! آن زمان یک کتاب قرآنی بود که رویش عکس پرنده بود و بیشتر برای مسابقات قرآن استفاده می‌شد. سوره‌های کوچک جزء سی‌ام در آن بود. از سوم چهارم ابتدایی هم با دو سه همکلاسی، سر صف مدرسه تئاتر اجرا می‌کردیم. با یک تکه پنبه و چسب نواری، ریش و سبیل درست می‌کردیم. نه میکروفنی در کار بود، نه امکاناتی. گیرایی نمایش کاملا بستگی به بازی خود ما داشت.

دوره‌ی راهنمایی که شد، به خاطر تسلط خوبی که به درس فارسی و حفظ‌کردن متن و شعر داشتم، یک نقش سنگین به من سپرده شد که لازم بود تمام متن نمایشنامه (اصطلاحا پیس) را حفظ باشم. با این که شاگرد زرنگ کلاس بودم و قاعدتا باید درسم در اولویت می‌بود، هرهفته چندروز وقت می‌گذاشتم و در سرما و گرما به کانون شهرستان می‌رفتم. زیر نظر یک دبیرستانی بچه‌محل‌مان که واقعا از تئاتر سردرمی‌آورد آن نمایش را کار می‌کردیم. خیلی چیزها آموختم. نرمش پیش از تمرین، صداسازی و تکرار جملات مشکل، طراحی صحنه (میزان‌سِن)، متن‌خوانی، حس‌گرفتن، مطالعات جانبی تئاتر و ادبیات ... نمایش مدرسه‌ی ما در شهرستان اول شد و بارها برای اجرای آن روی صحنه رفتیم ...

گاهی در میهمانی‌ها، بچه‌های کوچک را دور خودم جمع می‌کردم و برای آنها نمایش بازی می‌کردم تا سرشان گرم شود. چند شعبده‌ی ساده هم به این نمایش‌ها اضافه می‌کردم. بزرگترها هم با خیال راحت، با هم گپ می‌زدند و دیگر نگران بچه‌هایشان نبودند.

دوره‌ی دبیرستان هم رابطه‌ام با تئاتر قطع نشد. هر مناسبتی که پیش می‌آمد، سرود و نمایشی سرهم‌ می‌شد و یک زنگ را تعطیل می‌کردیم و سر صف برنامه اجرا می‌کردیم. هم دانش‌آموزان از خدایشان بود که کلاس تعطیل شود، هم معلم‌ها! حتا یک هفته پیش از امتحان نهایی سال چهارم ریاضی فیزیک (نظام قدیم) در اداره‌ی فرهنگ و ارشاد شهرستان اجرای نمایش داشتیم!

به دانشگاه که رسیدم، اصلا از فضای به اصطلاح هنری دانشگاه‌مان خوشم نیامد و کلا قید تئاتر را زدم. به همین راحتی.

از بچه‌های آن دوران، چند نفری معتاد شدند. چندنفری به بی‌راهه رفتند، برخی صرفا به خاطر شهرستانی‌بودن حیف شدند. اگر در یک شهر بزرگ بودند، قطعا الان بازیگران بسیار مشهوری می‌شدند. کم بودند مدیرانی که بتوانند استعدادها را به‌خوبی به مسیری صحیح هدایت کنند و حیف‌شدن بچه‌های نخبه‌ی شهرستانی (چه در زمینه‌های علمی، چه هنری، چه ورزشی) بسیار عادی بود. از آن جمع، چندنفری هم با جدیت در رشته‌های هنر و کارگردانی و ... ادامه تحصیل دادند و الان از چهره‌های مشهور و صاحب‌نظر تئاتر و سینمای کشور هستند و من افتخار می‌کنم که در دوران دانش‌آموزی، با آنها دوست بوده‌ام و در کنار آنها، با دنیای زیبای هنر آشنا شده‌ام.

*

از مهارت‌های تئاتر، دست‌کم در تدریس و بیان، استفاده‌ی زیادی کرده‌ام.

تئاتر، عالم غریبی است و اگر اصطلاحا روی صحنه رفته باشید و «خاک سن» خورده باشید، هیچ‌گاه آن را فراموش نخواهید کرد و هرازگاهی دلتان برای رفتن به روی صحنه تنگ خواهد شد.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٠


534- دوسال و نیم گیاه‌خواری

نزدیک به دو سال و نیم از گیاه‌خواری من و همسرم می‌گذرد.
البته اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم، ما خوردن گوشت قرمز و گوشت پرندگان را کنار گذاشته‌ایم و گاهی (مثلا ماهی یکی دوبار) ممکن است غذای دریایی مانند ماهی و میگو بخوریم.

در این مدت، مشکل خاصی مانند کم‌خونی هم نداشته‌ایم و آزمایش‌های رایج پزشکی هم نشان می‌دهد که کمبود خاصی در بدن ما نیست. تنوع غذاهایی که می‌خوریم بسیار بیشتر از غذاهای افرادی است که اگر یک روز مرغ و گوشت نداشته باشند نمی‌دانند چه درست کنند.

تمام خورش‌های رایج ایرانی مانند قیمه و فسنجان و قورمه‌سبزی را با قارچ درست کرده‌ایم و غذاهایی مانند استامبولی و ماکارونی و لازانیا را هم با سویا. کتلت هم با سویا بسیار خوشمزه از آب درمی‌آید و تفاوتی با کتلت گوشتی ندارد.

حتا آب‌گوشت (یا درست‌تر بگویم آب‌بی‌گوشت!) را هم با استفاده از حبوبات درست کرده‌ایم و واقعا هم غذای لذیذی شده است.

من چون معمولا بدنسازی سبکی هم انجام می‌دهم از مکمل سویا استفاده می‌کنم که جانوری نیست و خوشبختانه در اینجا (امارات) به‌راحتی قابل تهیه است. بنابراین گیاه‌خواری مانعی بر سر راه ورزش هم نبوده است.

معمولا افراد می‌پرسند دلت برای غذاهای گوشتی تنگ نمی‌شود؟ خیلی بخواهم روراست باشم باید بگویم گاهی دلم برای کله‌پاچه تنگ می‌شود!

به هرحال، در این دو سال و نیم، چندان صحبتی از گیاه‌خواری نکرده بودم، گفتم گزارشی از عملکرد این مدت داده باشم!

پیشنهاد می‌کنم نگاهی هم به پیوندهای زیر بیاندازید:

کانون انسان پاک، زمین پاک

انجمن گیاه‌خواران ایران

یک آبادانی گیاه‌خوار، قوی‌ترین مرد آلمان

گیاه‌خواران مشهور تاریخ (نیوتن، اینشتین، ادیسون، ...)

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٧
تگ ها :


533- نیلوفر

مدتی است که مشغول خواندن مقالات و آثار وب‌سایت فرهنگی نیلوفر هستم.

برای افرادی که هنوز دغدغه‌ی دین‌پژوهی دارند، وب‌سایت ارزشمندی است.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢