523- خیارشور مصنوعی

در محل کار (دبی)، بطری خیارشور (تولید ایران) روی میز را نگاه می‌کنم که رویش نوشته: صددرصد طبیعی. می‌گویم: «مگر خیار، آب یا نمک مصنوعی هم داریم که این بابا نوشته صددرصد طبیعی و پاستوریزه؟»

همکارم که در دلش یک‌دفعه بازشده می‌گوید که اتفاقا مدت‌ها در کارگاه‌ها و کارخانه‌های مختلف غذایی استان فلان بوده و از چیزهایی که به چشم خودش دیده صحبت می‌کند:

«از این که یک بشکه اسیدسیتریک را در یک تانکر بزرگ‌تر آب می‌ریخته‌اند و به اسم سرکه به بازار می‌فرستاده‌اند، از این که چند عدد سیب قاچ می‌کرده‌اند و توی تانکر می‌انداخته‌اند و به اسم سرکه‌ی سیب  می‌فروخته‌اند و با انداختن یک عدد چغندر یا شغلم ... مشکل تغییر رنگ را حل می‌کرده‌اند، از این که آب‌لیمو با چه وضعی درست می‌شده، از این که محصولات تاریخ‌گذشته را از بازار جمع می‌کرده‌اند و خیلی محترمانه برچسب را می‌کنده‌اند و تاریخ جدیدی می‌زده‌اند، ...»

«آن دیگری می‌گوید که محل کارش در ایران نزدیک کارخانه تولید قند و شکر بوده و هروقت می‌خواهد قند و شکر بخورد یاد آنجا می‌افتد و حالش بد می‌شود ...»

من هم به این مساله فکر می‌کنم که تو اصلا با توضیحات روی بدنه‌ی ظرف خیارشور چه کار داشتی؟

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٦


522- آپارتاید

دارم به تصاویر تا کنون منتشرنشده، از دوران تبعیض نژادی (آپارتاید Apartheid) در بی‌بی‌سی نگاه می‌کنم و از خودم می‌پرسم:

عجب! مگر دوران تبعیض نژادی تمام شده؟

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٠
تگ ها : آپارتاید


521- نشر دانش

نگاه می‌کنی می‌بینی MIT  و Stanford دوره‌های رایگان آنلاین برگزار می‌کنند. آن وقت برخی حضرات ما حاضر نیستند یک جزوه‌ی بیست‌صفحه‌ای  خود را که 20 سال است از رویش تدریس می‌کنند، در معرض دید عمومی قرار بدهند یا خلاصه‌ی یک گزارش علمی از یک اتاق به اتاق بغلی همان سازمان نمی‌تواند برود ... می‌مانی همین‌طوری سرگردان که ما کجاییم آخر؟ ...

دوره‌های آنلاین MIT

دوره‌های آنلاین Stanford

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱۱


520- شب آرزوها

ما در زمانه‌ای هستیم که به دلیل گرفتاری‌های فراوان روزمره، کمتر فرصت می‌کنیم یک لحظه‌ی عارفانه را درک کنیم، یک مکاشفه‌ی کوچک داشته باشیم، یک لحظه «وصل» شویم ... و از این رو، شاید بیشتر از هر زمانه‌ای آسیب‌پذیر هستیم.

به جز افراد مطلقا بی‌اندیشه و افرادی که در مرتبه‌ی یقین هستند، آدمیان همواره اسیر دودلی‌ها و تردیدها هستند. میان وهم و حقیقت، گمان و واقعیت، دین‌باوری و دین‌گریزی.

اما سخت است از کسی که شیرینی یک تجربه‌ی عرفانی را چشیده، بخواهی به کلی دینداری را انکار کند. یک بار، یک ثانیه لذت اتصال، چنان اثری برآدمی می‌گذارد که صدها صفحه مطالعه در نقد خدا و خداباوری را در چشم‌بر‌هم‌زدنی، نیست و نابود می‌کند.

امشب را که اولین شب جمعه‌ی ماه رجب است، شب آرزوها می‌نامند. اگر بپذیریم که خدایی هست و وجود او ورای زمان و مکان است، دیگر در محضر او شب و روز و ساعت و ثانیه و رجب و رمضان و صبح و شام بی‌معناست... بنابراین شاید بتوان گفت که این‌ها همه بهانه است  ... همه‌ی این‌ها را گذاشته که بنده، بختی داشته باشد برای درکوفتن و بهانه‌ای باشد برای دربازکردن  و خوشامد گفتن ... مثل آن معلمی که از عمد، به دانش‌آموز تکلیف می‌دهد و نمره‌ی اضافه هم می‌گذارد و جایزه هم تعیین می‌کند که دانش‌آموز پیش بیاید و نمره بگیرد و قبول شود و به هوای نمره هم که شده، کتابی بازکند و چیزی بیاموزد. راحتت کنم. اصلا کار کریم، بخشندگی است. کار فتاح، گشایندگی است. کار رحمان، مهربانی است. کار ستار، پرده‌پوشی است. کار لطیف، لطف‌کردن است. این آیه به‌تنهایی، یک غزل عاشفانه است که: امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء؟

راستش چرا دروغ بگویم؟ خودم خیلی اهل انجام استاندارد آداب دعا و ... بر مبنای  دستورالعمل کتاب‌هایی مانند مفاتیح نبوده‌ام. نیستم. می‌خواهم بگویم اگردلت شکست، دم را غنیمت بشمار و به هر زبانی که خواستی صحبت کن. حتا با سکوت. حتا با اشک. حتا با زبانی که شاید معنایش را نفهمی. ولی  آن وضعیت را غنیمت بدان. چه بسیار افرادی که تمام دعای جوشن کبیر را می‌خوانند و تنها بهره‌ای که می‌برند، چرت و خستگی و زانودرد است. محضر حق، محضر حال است، نه قال!

 گاه تنها دیدن و شنیدن یک حرف زیبا، یک حرکت انسانی، یک صدای ملکوتی، یک اشک دردمندانه ...  تو را در فضای بی‌خویشی قرار می‌دهد ... آن لحظه را غنیمت بدان. آن لحظه، می‌تواند شب آرزوهای تو باشد!

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٤


519- این مردان خسته‌کننده!

گاهی دلم برای جمع‌های پرانرژی خودمان در دوران دانشگاه و کار در گروه‌های علمی و هنری ... که  می‌شد ساعت‌ها حرف زد و حرف شنید و خسته نشد تنگ می‌شود. ولی همین که آن جوان‌ها، «مرد»هایی عادی می‌شوند، دیگر قابل تحمل نیستند.

از این که با یک عده ی دیگر، روی صندلی یا مبل ولو بشوم (بسته به وضعیت، روی متکا یا تکیه‌زده بر پشتی) و درباره‌ی لذات شکمی و خاطره‌ی خوش فلان کبابی که در فلان سفر توی رگ زدم و قیمت خانه و زمین و آخرین مدل خودرو و بازی فوتبال دیشب و زن‌ها و آخرین وضعیت بازار و چند تا هم فحش به رجال سیاسی مختلف برای چاشنی کلام، صحبت کنم ... خوشم نمی‌آید. جذابیتی برایم ندارد.

اصلا در چنین جمع‌هایی، احساس بیگانگی می‌کنم و فکر می‌کنم یا من اشکالی دارم یا آنها. البته که چون اکثریت، این طوری نیستند، پس من یک طوری هستم! کم پیش می‌آید که با یک عده «مرد» بنشینی و بحثی درباره‌ی هنر، زندگی، دانش، روانشناسی، تندرستی و ورزش (نه اخبار ورزشی)، مذاهب، فلسفه، تئاتر، موسیقی، شعر، تکنولوژی (و نه مدل موبایل)، آموزش ... شکل بگیرد و لذت ببری و نکته‌ای بیاموزی، مگر آن که هنوز آن مردها هم «آدم بزرگ» نشده باشند. گاهی فکر می‌کنم حق داشت سنت اگزوپری که چنین جماعتی را به اسم «آدم بزرگ»‌ها می‌نامید و مسخره‌شان می‌کرد و صفات‌‌شان را برمی‌شمرد. یا شریعتی که به جای رفتن به اتاق استادان، به اجتماعات دانشجویان می‌رفت و با آنها نشست و برخاست می‌کرد. حق داشتند! دبیر ادبیات دبیرستان ما حق داشت که می‌رفت آبدارخانه و تمام زنگ تفریح را با آبدارچی صحبت می‌کرد و به دفتر معلمان نمی‌رفت. تحملی عجیب می‌خواهد نشستن و شنیدن و تحمل سخنان و افاضات «آدم‌ بزرگ‌ها».

* یادآوری: توجه داشته باشید که بحث بالا بدان معنا نبود که در اجتماعات خانم‌ها، بحث‌های سودمندی شکل می‌گیرد. من چون خودم یک مرد هستم و در محیط کارم هم بیشتر با همکاران مرد سر و کار دارم، به آنها حمله کردم. هیچ بعید نیست اگر مدتی مجبور بودم در اجتماعات خانم‌ها هم حضور داشته باشم به آنها هم حمله کنم!

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢