567- نوروز 1392

1382

بیایید بیایید که گلزار دمیده‌ست
بیایید بیایید که دلدار رسیده‌ست
بیایید که امروز، همه جان و جهان را
به خورشید سپاریم که خوش تیغ کشیده‌ست
***
بیایید بیایید به گلزار بگردیم
بر این نقطه‌ی اقبال، چو پرگار بگردیم
بیایید که امروز، به اقبال و به پیروز
چو عشاق نوآموز، بر آن یار بگردیم

دوست من! روزت نو، دلت شاد و اندیشه‌ات پویا باد ! به امید ساختن دنیایی نو در درون خود و زدودن جهل و نادانی و کژی و زشتی از آن؛ که هرگاه از بیداد زمانه دلم به تنگ می‌آید و آرزوی جهانی زیبا و انسانی می‌کنم، بیشتر به یادم می‌آید باید از خودم شروع کنم. امیدوارم . . . . امید . . . !

 

توضیح: این نوشته، متن نخستین یادداشت نوروزی این وبلاگ است و امسال پس از ده سال، بد ندیدم که دوباره از همان نوشته استفاده کنم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۳٠
تگ ها : نوروز


566- دزد گل شمعدانی

امروز عصر، بابا در باغچه‌ی کوچک جلوی در خانه، یک شاخه نوشکفته‌‌ی گل شمعدانی کاشت. با موبایل از شمعدانی و بنفشه‌های زیبای کنارش عکس گرفتم. نیم‌ساعتی نگذشته بود که شصتمان خبردار شد که شمعدانی را دزدیده‌اند و تنها چیزی که از آن باقی مانده، همان عکسی است که من گرفته‌ام!

نمی‌دانم باید ناراحت باشم که مردم به شمعدانی هم رحم نمی‌کنند واین چنین بی‌پروا می‌دزدند یا باید خوشحال باشم که هنوز کسی هست که قدر گل و زیبایی را بداند و به فکر دزدیدن یک گل شمعدانی باشد!

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٦
تگ ها : شمعدانی ، دزدی


565- ایران

ویزای اقامت امارات خود را باطل کردیم و امروز به ایران پوشیده از برف بازگشتیم ... فعلا همین باشد تا روزهای بعدی!

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٧


564- آخرین آدینه در دبی

امروز هم گذشت. این هم آخرین آدینه در دبی. دیگر کم‌کم باید گفت بدرود دبی!

*

اگر خدا بخواهد جمعه‌ی بعدی در ایران خواهیم بود و دبی را پس از 9 سال اقامت ترک خواهیم کرد. جمع‌بندی که بخواهم بکنم، خاطرات خوش زندگی در دبی از خاطرات ناخوش آن بسیار بیشتر است. دبی برای من و همسرم شهر خوبی بود. شهری که به ما این فرصت را داد که با شهروندان کشورهای گوناگون هم‌زیستی داشته باشیم. با فرهنگ‌های گوناگون آشنا شویم. شهری که به شهروندان خود اجازه‌ی داشتن وسایل و امکانات پیشرفته را با شرایط مناسب ارائه می‌کند. شهری که «پیکان» آن «تویوتا» است و خیابان‌های آن بدون چاله و خرابی. شهر تمیزی و تساهل. شهر مرکز خریدهای آن‌چنانی.

 

شهری که دروازه‌هایش را به روی مردمان و ملیت‌های گوناگون گشوده است و در این دریای متلاطم خاورمیانه، سال‌هاست که یک لنگرگاه باثبات است. شهری که تنها از عربستان، یک و نیم میلیون گردشگر سالانه جذب می‌کند و از انگلستان بیش از این. شهری که نام آن، از کشورش (امارات) معروف‌تر است.

دبی نقاط ضعفی هم داشته و دارد. ولی چه نیازی به ذکرش هست؟ همان‌طور که پیش‌تر گفته بودم، ما با وجود تمام محاسن این شهر، در حال ترک دائمی آن هستیم و خاطراتی خوب را با خود خواهیم برد و دوستانی خوب‌تر را بر جای خواهیم گذاشت.

*

به ایران بازخواهیم گشت، اما نه به تهران پردردسر. نه سال پیش همین روزها بود که به تهران بدرود گفتم و همچنان از رفتن به کام چنان اژدهایی بیم دارم! دعایمان کنید که در بازگشت، زندگی کارا و اثربخشی برای خود و دیگران داشته باشیم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۱


563- رسانه، به مثابه دیوار

در شبکه‌های اجتماعی مثل فیس‌بوک و تویتر که می‌چرخم، گاه احساس بیگانگی شدیدی به من دست می‌دهد. به نظر می‌رسد که مخاطبان دائمی یک رسانه، به‌ویژه تلویزیون، به‌تدریج دارای سلایق و باورها و علاقه‌هایی می‌شوند که من و امثال من، به دلیل کمتر دیدن تلویزیون با آن بیگانه‌ایم.

مثلا در شبکه‌های اجتماعی بحث‌های بسیار داغی درباره «آکادمی/عکدمی» مطرح می‌شود که من به دلیل بی‌خبری از آن برنامه، دلیل اهمیت چنین بحثی را درک نمی‌کنم. در میهمانی افراد درباره‌ی سریال «حریم سلطان» صحبت می‌کنند که باز بنده هیچ علاقه‌ای و اطلاعی از آن ندارم. در محل کار جمعی درباره‌ی اخبار شب گذشته‌ی «20:30» یا بحث‌های «برنامه‌ی 90» صحبت می‌کنند که من همچنان ... موبایل همکار زنگ می‌خورد و ترانه‌ی تیتراژ آخرین سریال به گوش می‌رسد که باز من از آن بی‌اطلاع هستم.

این‌طور وقت‌ها آن کسی که مشکل دارد، طبیعتا من و امثال من هستیم که به دلیل حضور در اقلیت، طبیعتا وصله‌ی ناجور هستیم و بدتر از آن، این که از من می‌پرسند خوب تو که تلویزیون نگاه نمی‌کنی، معلوم هست که چه می‌کنی؟ یعنی دیدن تلویزیون، آن کار اصلی است که یک انسان امروزی باید انجام دهد.

چنین می‌بینم که افراد مدت‌هاست به جای دیدن چهره‌ی ظاهر و باطن یکدیگر، به LCD و LED خیره شده‌اند و این شیشه‌های نازک، در حقیقت دیواری شده‌اند در میان مردمان. دیواری که روزبه‌روز قطورتر و سیاه‌تر می‌شود.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٥