472- بپرهیز ...!

... والی را نزدیکانی است و خویشاوندانی که خوی برتری‌جستن دارند و گردن‌فرازی‌کردن و .... ریشه‌ی ستم اینان را با بریدن اسباب آن برآر و به هیچیک از اطرافیان و خویشاوندانت زمینی را به بخشش وامگذار ...

 

و بپرهیز از خودپسندیدن، و به خودپسندی مطمئن‌بودن، و ستایش را دوست‌داشتن که این‌ها همه از بهترین فرصت‌های شیطان است تا بتازد، و کرده‌ی نیکوکاران را نابود سازد ...

 

و بپرهیز که با نیکی خود بر رعیت منت گذاری یا آنچه کرده‌ای بزرگ شماری یا آنان را وعده‌ای دهی و در وعده، خلاف آری ... که خدای تعالی فرموده است: «بزرگ دشمنی است نزد خدا که بگویید و نکنید.»

 

و بپرهیز از شتاب در کارهایی که هنگام انجام آن نرسیده، یا سستی در آن چون انجامش ممکن گردیده ...

 

و بپرهیز از آن که چیزی را به خود مخصوص داری که -بهره- همه‌ی مردم در آن یکسان است ...

*

فرازهایی از نامه امام علی به مالک اشتر (و هر صاحب خرد دیگری ...)، ترجمه زنده‌یاد دکتر سیدجعفر شهیدی

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٥


471- دو مسافر

از دور پیداست که هم‌وطن هستند.  در گرمای وحشتاک این روزهای دبی، ساعت 5 بعدازظهر، دربه‌در به دنبال فروشگاهی می‌گشتن که جناب شبخیز در ماهواره سفارش فرموده‌ن.
هردو حدودا شصت ساله و زن چادری. من و سوفی می‌گیم توی این گرما اذیت می‌شین . این فروشگاه هم مثل بقیه است. اونقدر چیز خاصی نیست.
فروشگاه یک خیابان پایین‌تره. ولی در این گرما، ده متر هم ده متره. سوارشون می‌کنیم و تا کنار فروشگاه اون‌ها رو می‌بریم. توی 5 دقیقه‌ای که همراه هم هستیم، مرد از گرما و بی‌امنیتی و اوضاع بد اهواز می‌گه. کل اون 5 دقیقه رو می‌ناله. بهشون می‌گم کاش یک ماه دیگه در فستیوال تابستانی یا در ماه رمضان می‌اومدید برای خرید که جنس‌ها ارزون‌تر باشه. می‌گه سه چهار روز ایران تعطیل بود اومدیم اینجا و کلی از دبی تعریف می‌کنه. نمی‌دونم اگر زمستان می‌اومد چی می‌گفت!
فکر می‌کنم که مردم عجیبی هستیم. زن و شوهر مذهبی که سه چهارروز تعطیلی رو از گرمای اهواز به گرمای دبی پناه میارن و دلشون پر گلایه است و چشم و گوششون به ماهواره‌ی لس آنجلسی!

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٧


470- در آستانه

همیشه کوچک که بودم فکر می‌کردم 25ساله که بشم چقدر بزرگ خواهم بود. کوچک که بودم و به مهمانی خویشاوندان که می‌رفتیم همه تقریبا هم سن و سال الان من بودند و هر آدم 30-40 ساله، 2-3 تا بچه رو حتما داشت.

 چقدر به نظرم 30ساله‌های اون موقع بزرگ میان. هنوز چنین حسی به خودم ندارم. طبیعی یا غیرطبیعی، همیشه در درونم شخصی جوان‌تر از اون چیزی که هستم زندگی کرده و می‌کنه.

 در آستانه‌ی ورود به 36 سالگی، پس از 31 سال کتاب‌خوندن، از نادانی خودم و نادانی‌های خودم شرمسارم. هنوز باور دارم سنم بین 20 تا 25 ساله و ده‌ها چیز هست که باید یاد بگیرم. می‌دونم که روزی که دست از آموختن بکشم باید برای خودم فاتحه‌ای بخونم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٥
تگ ها : 35سالگی ، آموختن