469- نگاه کاربردی

داشتن نگاه کاربردی و مفید به پدیده‌ها، شاید از ویژگی‌های خوب من باشه. شاید هم یک نقطه‌ضعف باشه.

 

وقتی با انسان‌ها، مثلا همکاران محل کار هستم، برام ویژگی‌های مثبتشون مهمه. وقتی کتابی رو می‌خونم یا فیلمی رو می‌بینم یا اثری هنری رو، دنبال این هستم که به من چی داد؟ چقدر من رو بالا برد؟ می‌خواد فلان شاهکار هنری باشه یا نباشه. وقتی هیچ فایده‌ای برام نداره، نمی‌تونم تحسینش کنم. چرا که با دیدن یک تابلو نقاشی، دستخط زیبا، فیلم عالی، یا شنیدن یک موسیقی برجسته، باید دست کم حظ عمیقی بخشی از وجود آدمی رو پر کنه.

 

وقتی یک نوشته فلسفی-فکری رو می‌خونم دنبال اون سرخط‌ها و نتایجی هستم که اون نوشته به من می‌ده. مثلا در مجموع از خوندنش به پنج شش نکته اساسی می‌رسم.

 

وقتی هم در یک شبکه اجتماعی مثل فیس‌بوک باشم باز دنبال جنبه مثبت هستم. واقعا نه حوصله و نه علاقه‌ و نه فرصتی دارم که برم تمام پرسش و پاسخ‌های بین دو نفر را بخونم.* اصلا به من چه؟ فقط وقتی مخاطب نوشته، خودم باشم پیام رو می‌خونم. هیچ علاقه‌ای هم به سرزدن بیهوده به گروه‌ها و انجمن‌ها‌ ندارم، مگر این که حاصلی برام داشته باشه.

 

از این آزمون‌های چندگزینه‌ای هم که به‌تازگی در فیس‌بوک مد شده –ببخشید ها- حالم به هم می‌خوره. اصلا یک بیهودگی عجیبی فضا رو گرفته که برای من قابل درک نیست. یکبار یک آزمون بدردخور درباره مطالعه 100 کتاب ادبی خوب دیدم و بهش جواب دادم، چرا که باعث می‌شد بفهمم چه کتاب‌های مفیدی رو نخوندم. هیچ آزمون دیگری رو جواب ندادم. سرجمع شاید سه چهار نوبت در روز، هر بار  5 دقیقه به فیس‌بوک سر می زنم و سعی می‌کنم بیشترین بهره رو از نعمت دسترسی سریع به دوستان ببرم. ببینم مفیدترین و بهترین خبرهای روز چیه، کسی ایده یا نظر جدیدی داره؟ خودم به نتیجه‌ جالبی رسیدم که بخوام به‌سادگی اون رو در اختیار بقیه قرار بدم؟

 

خدا آخر و عاقبت ما رو بخیر کنه که هر ابزاری دستمون میاد به شکل افراطی و تفریطی باهاش برخورد می‌کنیم. اینترنت هم یکیش.

 

* شخصا مساله حضور در شبکه‌های اجتماعی رو به شکل بالا، به خانم‌ها تعمیم نمی‌دم. چرا که ارتباطات، جزئی جدانشدنی از وجود یک زن هست و خانم‌ها لزوما حرف نمی‌زنن که به نتیجه‌ای برسند. حرف‌زدن جزئی از فطرت اون‌هاست. ابزاری برای تخلیه اون‌هاست. مثل خریدکردن که مرد به فروشگاه می‌ره و کالای مورد نظرش رو برمی‌داره و از فروشگاه خارج می‌شه، ولی زن به همه‌جای اون فروشگاه سرمی‌زنه و شاید آخرش هم چیزی نخره. تفاوت‌های بین زن و مرد رو باید به رسمیت شناخت. هرچند، همون ارتباط اجتماعی زنانه هم می‌تونه سمت و سویی بیهوده، معمولی یا مفید داشته باشه، البته با معیارهای زنانه!

  
نویسنده : علی ; ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۸


468- سخنِ همیشه نو

در فیلم ماتریکس (1999، برادران واچووسکی)، نکات نغز فراوان بود. اما یکی از فرازهای زیبای این فیلم، جایی است که سایفر (با بازی جو پنتالیانو) خطاب به اسمیث می‌گوید:

 You know, I know this steak doesn't exist. I know that when I put it in my mouth, the Matrix is telling my brain that it is juicy and delicious. After nine years, you know what I realize? Ignorance is bless

راستش من می‌دونم این استیک که می‌خورم اصلا وجود نداره. می‌‌دونم وقتی این رو تو دهنم می‌ذارم، این ماتریکس هستش که به مغزم می‌گه استیک آبدار و خوشمزه است. بعد 9 سال می‌دونی به چی رسیدم؟ نادانی، نعمته!

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٩
تگ ها : ماتریکس ، سایفر


467- دبی‌مال

هفته‌ی پیش با سوفی، سری به دبی‌مال (Dubai Mall) زدیم. تفریح آخر هفته‌ی ساکنان دبی، معمولا سرزدن به مراکز خرید، پارک‌ها یا دریاست. البته هوا که گرم می‌شود بیشتر گزینه‌ی اول می‌ماند.

افزون بر صدها فروشگاه و مغازه، بهترین بخش دیدنی دبی‌مال، آکواریوم است و فانتین. (نمایش بسیار زیبای رقص آب با همراهی موسیقی که درست زیر برج خلیفه قرار دارد) بگذریم که کیدزانیا، جمهوری سگا و پیست اسکیت روی یخ آن برای کودکان و نوجوانان، بسیار جذاب است.

 

دورتادور محوطه‌ی مربوط به رقص آب را چرخیدیم و از امکانات جدیدی که به‌تازگی اضافه شده بود هم لذت بردیم و هم شگفت‌زده شدیم. حتا نسبت به یک ماه پیش هم خیلی فرق کرده بود: محوطه‌ای سبز برای گردش و ورزش، پل‌های زیبای روی آب و انواع آب‌نما و حوض و ایجاد پلی برای عبور افرادی که در همان نزدیکی خانه اجاره کرده بودند و چند رستوران زیبای روی آب ... پس از هفت‌سال زیستن در این شهر، بارها پیش آمده که از دیدن این همه سلیقه در تبدیل بیابان به مکانی دیدنی شگفت‌زده می‌شوم.

 

گشت و گذارمان که تمام شد، دوباره آن ناراحتی همیشگی به سراغمان آمده بود. به سوفی گفتم اگر فقط و فقط یکی از صدها جاذبه‌ی طبیعی ایران دست این‌ها بود، چاه‌های نفت‌شان را می‌بستند. فقط یک جنگل کوچک، یک دریاچه‌ی ساده، یک پیست اسکی نقلی، یک رودخانه‌ی خروشان که ما از هرکدامش ده‌ها داریم ... ببین با یک دبی‌مال چقدر گردشگر جمع کرده‌اند. جایی که ده سال پیش بیابان خالی بود، الان جای راه‌رفتن ندارد!

 

امیدوارم روزی هم ما و هم مدیران ما، از خواب بیدار شویم و با عمق گوشت و پوستمان درک کنیم که از همسایگان خود عقبیم و به جای زیستن در گذشته و آینده‌ی موهوم، باید اکنون را دریابیم. من نمیدانم در سر برخی مدیران ما چه میگذرد، ولی در سر مدیران کشورهایی مانند قطر و امارات، اندیشههایی بلند میچرخد. این را مطمئنم.

 

نوشته‌های پیوسته:

آکادمیک سیتی،  مهر 1387
جشنواره زمستانی دبی زمستان 89
درباره دبی بیشتر بدانید (1) و (2) بهار 1387
تلاش قطر برای ایفای نقش گسترده در جهان، BBC فارسی

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۱
تگ ها : dubai mall ، burj khalifa ، دبی ، dubai


466- درخت زیبای من

کتاب درخت زیبای من، نوشته‌ی ژوزه مائورو ده واسکونسلوس را برای بار دوم می‌خواندم و برای چندمین بار با آن می‌خندیدم و می‌گریستم و چنین می‌اندیشیدم که چه بزرگند انسان‌هایی که هنر آنان فراتر از مرزهای زمان و مکان است.

 

این که یک نویسنده‌ی برزیلی متولد 1920 کتابی را 40 سال پیش بنویسد و ترجمه‌ی آن، نه اصل آن، اینچنین من ایرانی را که سال‌ها پس از او، در زمانی و مکانی دیگر زندگی می‌کنم اینچنین برانگیزاند، بسیار قابل تامل است.

هنر ماندگار، هنری است که به ژرفا و اندرون آدمیان نقب می‌زند.

ما آدمیان در ورای مرزها  و دسته‌بندی‌ها و رنگ و نژاد و کشور، روح مشترکی داریم. غم‌ها و شادی‌های مشترک، نیازهای مشترک، احساسات، عشق‌ها و دغدغه‌های مشترک. رنج‌های مشترک.

 

چنین است که بزرگانی مثل واسکونسلوس – شاید به دلیل زندگی سرشار از فراز و نشیب و کودکی سخت و دشوار و فقیرانه- اینچنین پرده‌های روح ما را می نوازند.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٧