505- تربیت

کوچک که بودیم دور و بر خانه‌ی ما باغ و درختان میوه زیاد بود. درخت‌های زردآلو و هلو و توت و ... که به‌راحتی در دسترس ما پسربچه‌های شیطان بودند. فصل هر میوه‌ای که می‌شد، بسیاری از پسرهای همسایه از درخت بالا می‌رفتند و شروع به خوردن میوه‌ها می‌کردند، ولی ما نمی‌خوردیم. می‌گفتیم درست نیست. صاحبش راضی نیست.
*
گاهی با خودم فکر می‌کنم مادر و پدرم –  که تحصیلات دانشگاهی و عناوین و القاب دهان‌پرکنی مانند دکتر و مهندس و استاد و فلان و بهمان هم ندارند-  از چه سیستم تربیتی استفاده کردند که اینقدر روی ما اثر می‌گذاشت و جلوی دست‌درازی ما به مال و اموال دیگران را می‌گرفت؟ بارها پیش آمده که روزگار کودکیم را مرور کرده‌ام و کوشیده‌ام که از خلال خاطرات، رمز و رازهای اثرگذاری تربیت پدر و مادرم را دریابم، ولی کمتر به نتیجه رسیده‌ام.
شاید هم دلیل اصلی آن باشد که آنها خودشان واقعا اهل دست‌درازی به مال و اموال مردم نبوده‌اند و در نتیجه کلام آنها موثر واقع می‌شده و عمل آنها با صحبتشان چنان هم‌راستا بوده که بر جان ما کودکان بنشیند و اثرگذار باشد.
یادداشت پیوسته:
244- لقمه حلال

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٤


504- کتاب و من، من و کتاب

نمی‌دانم برای شما پیش آمده یا نه، ولی برای من بارها پیش آمده که کتابی را در جایی کشف کرده‌ام که صاحبش از آن خبر نداشته. به عنوان نمونه، حدود پانزده سال پیش، در خوابگاه دانشگاه، کتاب «یک: کوانتوم، عرفان، درمان» نوشته‌ی «دکتر مسعود ناصری» را در میان کتاب‌های یکی از بچه‌های خوابگاه دانشجویی دیدم. خود آن رفیق من، کتاب را به سفارش شخص دیگری خریده بود و اصلا ورق نزده بود. من آن کتاب را امانت گرفتم و خواندم  (بهتر بگویم بلعیدم) و چنان شیفته‌ی هومیوپاتی شدم که پس از پایان دوره‌ی کارشناسی مهندسی، دیگر به دنبال فوق و دکترا نرفتم و وقتم را صرف یادگیری و تحقیق و ترجمه و توسعه‌ی هومیوپاتی کردم.

خانه‌ی دوست و آشنا هم که می‌روم، همیشه برایم نگاه‌کردن به کتابخانه از جذاب‌ترین کارهاست و «تصادفا» کتابی یا کتاب‌هایی به چشمم می‌خورد که انگار برای من آنجا بوده، نه برای خود خریدار. گویا گاهی ما کتاب را انتخاب می‌کنیم،گاهی هم کتاب ما را.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٧


503- وبلاگ‌نویسی و شبکه‌های اجتماعی

در طول این 9سالی که وبلاگ می‌نویسم، فراز و فرودهای بسیاری در وبلاگ‌نویسی فارسی و وبلاگ‌نویسان دیده‌ام.
اما شاید موج جدید نوشتن در فیس‌بوک (نوشتن رویدادهای روزمره) و تویتر (میکروبلاگ)، به رقبایی بسیار جدی برای وبلاگ‌نویسی تبدیل شده باشد. بسیاری از افراد که پیش از این، به وبلاگشان سر می‌زدند و گاهی جمله‌ای می‌نوشتند، اکنون هرروزه و هر ساعته، در تویتر یک خط می‌نویسند. نیاز درونی که این افراد برای نوشتن احساس می‌کردند، بدین‌شکل ارضا می‌شود و بسیار هم ساده‌تر و خودمانی‌تر از یک وبلاگ.
فیس‌بوک هم عملا عرصه نوشتن مطالب وبلاگ-گونه شده و بسیاری، لینک یا همه نوشته وبلاگ خود را در صفحه فیسبوک خود نیز قرار می‌دهند و بسیاری از مطالب خواندنی را نه با بلاگ یا ایمیل خود، بلکه از راه صفحه فیس‌بوک خود انتشار می‌دهند.
به نظر من، شبکه‌های اجتماعی رقیبی بسیار جدی برای سرویس‌های وبلاگ و ایمیل هستند و به ویژه ایمیل‌های فورورادی که پیشتر زیاد دست به دست می‌شد، الان به‌راحتی در صفحات فیسبوک جابجا می‌شود.
به هرحال شبکه‌های اجتماعی را نمی‌توان و نباید نادیده گرفت و باید از چنین ابزارهای قدرتمندی به شکلی مناسب استفاده کرد. شاید برای برخی فیسبوک و تویتر یک سرگرمی باشد، ولی برای گروهی که به صورتی هدفمند از اینترنت استفاده می‌کنند، امکان بالقوه ارتباط با یک میلیارد نفر، سرمایه‌ی گرانبهایی می‌تواند باشد.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۱


502- نُه‌ساله شدیم

ای که نُه‌سال رفت و در خوابی، مگر این پنج‌روزه دریابی!
واقعا نُه‌سال از نوشتن این وبلاگ گذشته ... عمری است برای خودش.
بارها خواسته‌ام دست از نوشتن بکشم، ولی درست در همان موقع که این تصمیم را می‌گرفتم یک ایمیل پرمهر و محبت از راه می‌رسید و مرا به ادامه‌ی نوشتن تشویق می‌کرد. سپاسگزار همه‌ی دوستان و خوانندگان هستم.
راه میان‌بر برای من تنها یک وبلاگ نیست. خانه‌ای است که در آن دوستان عزیز زیادی رفت و آمد می‌کنند و سال‌ها خاطره و اشک و لبخند و غم و شادی را به خود دیده است. خانه‌ای که 26 سالگی مرا به اکنونم پیوند می‌زند.
به هرحال، امیدوارم در این سال دهم پیش رو، بهتر و پاکیزه‌تر و سودمندتر بنویسم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳