465- سرعت نور

چندی پیش بود که لینکی تبلیغاتی از یکی از دوستان برام رسید که با کلیک روی اون می‌شد در قرعه‌کشی بلیت رایگان خط هوایی قطرآنلاین شرکت کرد. هنوز مطلب رو درست نخونده بودم که چندتای دیگه هم اومد و اومد و اومد ... خلاصه گمان می‌کنم یک هفته‌ای به طور مرتب این لینک برام می‌اومد.

البته این رویداد برای شخص من دو چهره داره:

یکی این که نشون می‌ده دوستان بامرام زیادی دارم و چه خوب!

دوم این که نشون می‌ده  شناخت رفتار ما آدم‌ها در انتشار برخی اخبار، به‌راستی ارزش بررسی و پژوهش داره. کم نیستند لینک‌ها، عکس‌ها یا فیلم‌هایی که به‌سرعت در کل عالم اینترنت منتشر می‌شن و شاید اگر آدمی کمی فکر کنه، با شناخت چارچوب چنین رفتارهایی، بتونه از اون‌ها استفاده‌ی شایانی هم ببره!

  
نویسنده : علی ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٧


464- من دیکتاتورم

تا جایی که من می‌فهمم، یک معنای کاربردی دیکتاتور یعنی کسی که می‌گوید من و آنچه من می‌گویم درست است. هرچه دلیل عقلی و منطقی هم که بیاوری، باز من درست می‌گویم.

 چنانچه گزاره‌ی بالا را درست بپنداریم، جمع بسیار زیادی از ما مردم، به ویژه ما ایرانیان، دیکتاتور هستیم. حالا بخت یارمان شده که به جای یک کشور، قلمرو دیکتاتوری‌مان از مرزهای خانه، شرکت، محله، بستگان یا حتا دقیق‌تر بگویم، خودمان فراتر نمی‌رود.

آخر کسی که در چند دهه‌ی زندگی هیچ تغییری در باورهایش ایجاد نمی‌کند و نمی‌خواهد هم ایجاد کند، تمام عالم و آدم برایش دلیل بیاورند که فلان کار درست یا نادرست است و نمی‌پذیرد، از نادانی و کم‌سوادی خود نگران نمی‌شود، باورها و رفتارهای نادرست خود را نمی پذیرد، مسوولیت زندگی خویش را نمی‌پذیرد، خارج از خود، حرف کسی را به پشیزی نمی‌گیرد ... چگونه می‌تواند از دیکتاتوری بنالد؟

دیکتاتور، بیش و پیش از هرچیز، در درون تک‌تک ماست. اژدهای داستان مولاناست که تنها چون سرد و یخ‌زده است مجال ندارد. فرصتی می‌خواهد که به جان خلایق بیفتد.

کمتر عیب و ایرادی در مسوولان دیده‌ام که به نوعی خودم مبتلایش نباشم. من، همانم. در محدوده‌ای کوچکتر. دیدن رفتار دیکتاتورمنشانه‌ی دیگران کار بسیار ساده‌ای است. برو جلوی آینه بایست و خودت را خوب بررسی کن! نالیدن از چپاول بیت‌المال خیلی ساده‌تر است تا رعایت کپی‌رایت! تمسخر بی‌سوادی فلان مسئول بسیار ساده‌تر است تا خندیدن بر نادانی خویش.

پانوشت: همه‌ی اینها را گفتم، ولی منظورم این نبود که یک مقام مسئول حق دارد هرکاری دلش خواست بکند.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۸


463- سیزده بدر

امرو به سرمون زد که سیزده‌بدری ی ی ی  به جای دشت و صحرا رفتن، بعد یه سال گیاهخواری، یک حال اساسی به شیکم وامونده بدیم. بعد از فرستادن عیال به خونه‌ی دوست و رفقاش، نشستیم یک دست کلپچ اسااااااااااااسی با بروبچ ایرونی اینجا زدیم. ای حال داد! مرده بودم از بی‌گوشتی. تو نمیری شده بودم پوست و استخون.
بعد کامی گفت داش‌علی پایه‌ای برا خلافای سنگینتر؟ گفتم چه جورم! گفت بگیر شیشه رو. راستیتش اینجا به قلیون می‌گن شیشه. خلاصه یک کام عمیق که گرفتم سرم گیج ویج رفت. از بس این ریه‌هام لاکردار سالمه تحمل نداره.
ممد بدن‌ساز گفت یه سری بریم کاباره‌ی نمی‌دونم چی‌چی. خوش می‌گذره. من اصن این هفت هشت سال کاباره نرفته بودم. گفتم چه می‌شه کرد که خراب رفاقتم. بریم. اون وسط یک عده شیلنگ‌تخته می‌نداختن و دو سه نفر هم که خیلی داغ بودن بندری می‌زدن عینهو زلزله‌ی ژاپن. ممد یک لیوان پر کرد داد دستم. گفت بخور روشن شی.
آقا ما خوردیم، یه دفعه تو تو تو تو تو تو نمیری خیلی داغ کردم. بعدش نمی‌دونم چرا انگار فنری چیزی توی بدنم کار گذاشته باشن پریدم وسط روی همه رو کم کردم. ممد و کامی رو می‌گی، اصلا کمالات حاجیت رو ندیده بودن. یک بندری اومدم اون وسط که فک همه پایین اومد.
ددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد ببخشید سرم افتاده بود روی کیبورد. گمونم دو بار دیگه حرکات موزون می‌زدم پول میز هم درمی‌اومد. میکروفون گرفتم یه دهن بخونم که کامی منو برگردوند سر میز. گفت چون بار اولته شاید خیلی مزخرف ببافی.
برگشتیم سر میز. دو سه تا زهرماری دیگه رفتم بالا. خلاصه یه عمر پرهیز غذایی و مناعت طبعو بر باد فنا دادیم جون داداش. برگشتم خونه گفتم بذار رفقا رو هم در این خاطرات سهیم کنیم.
نشستم جلوی کامپیوتر. هرچی گشتم نه کیس بود، نه ماوس و کیبورد. یه نمه تصویرش هم بزرگتر از همیشه بود. خلاصه یه ربعی گذشت که ملتفت شدم جلوی تلویزیون نشستم. نیم ساعت هم زور زدم که کلمات رو درست ردیف کنم ...
سرتو درد نیارم. هرجور بود این چند خطو نوشتم که دروغ 13سیزده هم در بشه به سلامتی.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۳
تگ ها : سیزده بدر