430- قلوه‌ای

این پوستر فوق‌العاده رو در سفر اخیرم به ایران دیدم:

هشتی‌کردن ابروها، از بین بردن خط اخم، گونه‌گذاری، ازبین‌بردن خط لبخند، قلوه‌ای‌کردن لب بالا و لب پایین!

 

به اینها بسیار چیزهای دیگر هم می‌شود افزود ...

 

دل‌دل کردن برای دیدن سریال‌های فارسی‌وان ... اعتیاد به 20:30 ... رانندگی‌های (نمی‌دانم چه صفتی اینجا بگذارم)، ... جومونگ‌خواهی ... خلاصه‌شدن همه‌چیز در سیاست ... وررفتن 24‌ساعته با گوشی موبایل و رد و بدل کردن انواع پیامک و بلوتوث و ... چشم و هم‌چشمی در حد انفجار ... دیدن تمام مشکلات در «دیگران» ... نداشتن فرهنگ مطالعه‌ی مفید و منظم، نداشتن برنامه‌ی منظم برای ورزش و سلامتی ... کیفیت پایین خدمت‌رسانی ... صف‌های طولانی برای هیچ ... تحقیر افرادی که سعی در پیشرفت و ترقی دارند ... دوست‌داشتن و احترام نهان و آشکار به افراد «زرنگ» و قانون‌گریز ... تحقیر  اندیشه و هنر به هر شکل (به ویژه با مفت‌خواهی آن) ...

 

عجیب است که توقع بهبود داریم. مشکلات یک جامعه، تا حد زیادی زاییده‌ی اشکالات مردمان آن جامعه است. برای اصلاح، باید از خود شروع کرد. کاری سخت‌تر از این وجود ندارد.

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٩
تگ ها : ایران ، فرهنگ


429- سرزمین گوجه‌های سبز

البته من مثل روناک کتابخوان حرفهای نیستم، ولی محض خالینبودن عریضه بد نیست بگویم که این چندروز تعطیل که در ایران بودم طبق معمول هرچه کتاب به دستم رسید و به دستم رساندند خواندم.

 

از «داستان سیستان» رضا امیرخانی تا کتابهای تغذیه و سلامتی جمشید خدادادی . از «جهالت» میلان کوندرا تا «سرزمین گوجههای سبز» هرتا مولر.

 

زمان دانشجویی چندبار کتاب «بار هستی» کوندرا را برداشتم بخوانم، ولی هربار بعد از یکی دو صفحه خواندن گذاشتم کنار. نمیدانم چرا. اما این جهالت یا Ignorance را به دلیل آنکه درباره‌ی مهاجرت و مهاجران است خواندم. راستش اصلا به دلم نچسبید. در حد و قواره‌ی اسم کوندرا نبود. شرمنده میلان عزیز! ما که شما را درک نکردیم لابد.

 

کتاب برنده‌ی جایزه نوئل ادبیات 2009، «سرزمین گوجههای سبز» از خانم هرتا مولر را خواندم. کتابی است سرشار از استعاره‌ها و تصویرهای شعرگونه و شبح‌گونه که زاییده‌ و نتیجه‌ی مستقیم شرایط استبدادی رومانی (در دوره‌ی حاکمیت چائوشسکو) است. کتابی است تلخ و قوی. خوب شد که بالاخره تمامش کردم.

 

فیلم تنگسیر امیر نادری را دوبار دیده بودم. خود کتاب را نخوانده بودم. خواندم و حظ کردم از ادبیات صادق چوبک و چاپ مناسب کتاب. خدایش بیامرزد.

 

«ناتور دشت» سیلنجر دوباره به دستم رسید که وسط‌هایش دیگر حس خواندنم رفت! به هرحال بخوانید نوشته‌ی نوشگاه را درباره‌ی سلینجر که همین اواخر به مناسبت درگذشت وی نوشته بود.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٥


428- حس مبهم

حس مبهم فرودگاه و پایانه و راه‌آهن

حس مبهم رودخانه و صحرا و درخت

حس مبهم دیدار یک مزار

حس مبهم گم‌شدن در جمعیت زائر

همه و همه ...

حس مبهم یک «مسافر» است که در این کاروان‌سرای هزارچهره،

دمی بیش –تو بگو صدسال- درنگ نخواهد کرد.

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۸
تگ ها : سفر


427- کوچه‌های کودکی

(1) یکی از بستگان نزدیک با درمان ساده‌ی گیاهی، مشکلات استخوانی خود را به‌شدت بهبود داده است.‌ با یکی از بستگان دیگر صحبت می‌کنم. به‌شدت به طب سنتی و درمان از راه تغذیه روی آورده و خیلی راضی است. سال‌ها قرص معده مصرف می‌کرده و اکنون یکسال است هیچ نیازی ندارد. چایی را قطع کرده. آت‌وآشغال‌هایی را که در عناوین پرزرق و برق تبلیغاتی به ما قالب می‌شود هم ترک کرده. بیماری‌های مختلفی از خودش و دیگران را با دستورات ساده‌ی غذایی حل کرده. با هم کلی صحبت و تبادل تجربه می‌کنیم. لبنیات را هم ترک کرده. خیلی خوب است که می‌بینم مردم دارند به اهمیت تغذیه در سلامتی پی می‌برند. دست یکی دو نفر از بستگان کتاب‌های ارزشمند جمشید خدادادی را می‌بینم. خوب، خدا را شکر!

*

(2) سوار دوچرخه شده‌ام و در کوچه‌های کودکی رکاب می‌زنم. خیابانی از وسط خاطرات کودکیم رد شده و ساختمان‌های زیادی را برای همیشه از صفحه‌ی شهر پاک کرده است.

جای همه‌شان را بلدم. دبستانی که روز اول مدرسه به آن رفتم هنوز هست، ولی دخترانه شده! دبستانی که سال‌های دوم تا پنجم را در آن بودم هنوز با همان اسم و قیافه هست. زمین خاکی که در آن با بزرگترها فوتبال بازی می‌کردم و «رومنیگه» صدایم می‌کردند کاملا زیر خیابان تازه‌ساز رفته است. توی همین زمین خاکی بود که چند سگ به ما حمله کردند و ترس از سگ سال‌ها در وجودم ریشه داشت. خانه‌ی برخی دوستانم هم دیگر وجود ندارد. یکیشان باغی داشت که جایش را چند آپارتمان زشت گرفته‌اند. مدرسه‌ی خواهرم پسرانه شده! مدارس راهنمایی و دبیرستانم خوشبختانه هنوز هستند.

با هر رکابی که می‌زنم خاطرات و نام‌های فراوانی به ذهنم سرازیر می‌شود.

به خانه‌ی قبلی‌مان سر می‌زنم. خانه‌ای که در خواب‌هایم، خانه‌ی همیشگی خانواده‌ی من است. هیچوقت خانواده‌ام را در این خانه‌ی هشت‌ساله‌ی جدیدشان در خواب ندیده‌ام.

کودکی هر انسانی، واقعا روزگار غریبی است. هرچند خوشبختانه آموخته‌ام که در گذشته زندگی نکنم، اما نمی‌توان کودکی را فراموش کرد.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳