417- سینمای 4بعدی

به همراه سوفی به نمایشگاه تجهیزات پارک و سرگرمی دبی (DEAL 2010) رفتیم. انواع وسایل بازی بهویژه برای فضاهای سرپوشیده در این نمایشگاه مهیا بود و من هم البته تمام وسایل مورد علاقهم رو آزمایش کردم و کودک درون رو حسابی خوشحال کردم.

 

یکی از جالبترین چیزهایی که تجربه کردم، سینمای 4بعدی بود. یعنی علاوه بر پردهی 2 بعدی، با زدن یک عینک تصاویر رو 3بعدی میدیدی که حسی خیلی طبیعی به شخص میداد. (البته آواتار رو به صورت 3بعدی دیده بودیم و با تجربه سینمای 3بعدی آشنایی کافی داشتم.) نکتهی جالب این بعد چهارم بود که تکانخوردن و لرزش خود صندلی، متناسب با داستان فیلم، به همراه وزش باد گرم و سرد، پخششدن حباب بالای سر افراد، پاشیدن ذرات آب، استفادهی خلاقانه از موسیقی ... به ایجاد توهم ذهنی کمک شایانی میکرد.

 

فیلم کوتاه 5‌دقیقه ای که ما دیدیم، یک ترن هوایی بود که ما مسافرانش بودیم. باور کنید زمانی که در فیلم، واگن ما به حرکت دراومد و صندلی شروع به تکانخوردن کرد، شاید پس از 10ثانیه، چنان مغز گمراه میشد که دیگه فراموش میکردی روی یک صندلی ثابت نشستی و واقعا حس یک ترن هوایی واقعی به آدم دست میداد. سر پیچها من واقعا سرم گیج میرفت. بعضی جاها که ریل قطع شده بود و ترن در هوا معلق میشد تا روی ادامه‌ی ریل در آنسوتر بیفته، واقعا حس تعلیق به آدم دست میداد. (در این حالت، موسیقی هیجان‌آور فیلم قطع می‌شد و توی هوا شناور می‌شدی و به محض این که اون‌طرف دوباره روی ریل می‌افتادی، موسیقی دوباره شروع می‌شد و کاملا آدم رو تحت تاثیر قرار می‌داد.) خلاصه این که من چندجا از ترس سقوط حتا چشمهام رو بستم که تصویر رو نبینم!

 

فیلم که تمام شد صورتم و کف دست‌هام عرق کرده بود و وقتی از صندلی بلند شدم چندقدمی رو بدون کنترل راه رفتم تا دوباره تعادل خودم رو بهدست آوردم.

 

سوای هیجان شدید، این اندیشه ذهنم رو درگیر کرد که گمراهکردن مغز و این که مغز چیزی رو، حتا اگر توهم باشه باور کنه، تا چه اندازه میتونه روی جسم تاثیر بگذاره و واقعا باور کردم این که میگن آدمی رو با پخش تصاویری خاص میشه شکنجه داد و به مرز جنون رسوند چقدر حرف درستیه. این مساله رو میدونستم، ولی اینطور از نزدیک لمسش نکرده بودم و دربارهش به «عین الیقین» نرسیده بودم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٧
تگ ها :


416- مست و هشیار، پروین اعتصامی

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت(1)

مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

گفت مستی زان سبب افتان و خیزان می‌روی(2)

گفت جرم راه‌رفتن نیست، ره هموار نیست

گفت می‌باید ترا تا خانه‌ی قاضی برم

گفت رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست

گفت نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم

گفت والی از کجا در خانه‌ی خمار نیست؟

گفت تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب

گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت دیناری بده پنهان و خود را وارهان

گفت کار شرع، کار درهم و دینار نیست

گفت از بهر غرامت جامه‌ات بیرون کنم

گفت پوسیده‌است، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت آگه نیستی کز سر درافتادت کلاه

گفت در سر عقل باید، بی‌کلاهی عار نیست

گفت می بسیار خوردی زان چنان بیخود شدی

گفت ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست

گفت باید حد زند هشیارمردم مست را

گفت هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

 

1- می‌دانم که تکراری است، ولی دلنشین است. مولانا هم در روز با چراغ به دنبال انسان می‌گشت و نمی‌یافت. عجیب است که از زمان فرزند آدم تا کنون، آدمیت گم شده و هر شاعری در هر عصری، به دنبال آدمی و هشیارمردمی می‌گردد و نمی‌یابد.

2- شخصا آدم مست را بر آدم دروغگو ترجیح می‌دهم.

--------------------

این هم دو مصاحبه‌ی جدید از یکی از هومیوپات‌های خوب ایران است. + +

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٠
تگ ها :


415- همایش خیرین مدرسه‌ساز

هفته‌ی پیش این اقبال را داشتم که در سومین همایش خیرین مدرسه‌ساز خارج از کشور که در دبی برگزار شده بود شرکت کنم.

مشاهده‌‌ی چهره افراد میان‌سال و پیرمردانی که قیافه‌هایشان نشان می‌داد مردمانی سردوگرم‌چشیده هستند تجربه‌ای متفاوت بود. افرادی که در نگاه اول نمی‌توانستی حدس بزنی طرف مقابلت میلیاردر است و در عین حال وقتی از ایران صحبت می‌کند و از کودکان ایرانی، دست و دلش می‌لرزد و اشک به چشم می‌آورد.

افرادی در جمع بودند که تا 170 مدرسه هم در داخل ایران ساخته بودند و فیلمی از خیرین درگذشته پخش شد که در بین آنها یکی بود که تا زمان فوت، 247 مدرسه ساخته بود و هیچکس تا بعد از مرگش ندانسته بود که بانی ساخت آن مدارس، چه کسی بوده است.

رئیس جمع آنها خاطرات زیادی می‌گفت. از مادری که فرزندش فوت کرده و به آن دلیل مدرسه‌ساز شده، تا دختر جوان 24‌ساله ای که تمام زندگیش 27 میلیون تومان بوده و می‌خواسته سهمی در مدرسه‌سازی داشته باشد و چنان برکتی به زندگیش داده شده که اکنون در حال ساختن ششمین مدرسه است ...

 

جایتان خالی، همایشی بود از جنس عشق!

  
نویسنده : علی ; ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٤
تگ ها :


414- جمله‌ی قصار

بر سر در یک ساختمان در حال احداث نوشته:

Don’t do, if you don’t know

با خود می‌اندیشم اگر بسیاری از مردم و مسوولان، همین یک جمله را آویزه‌ی گوش کنند، چه خوب می‌شود!

 ---------------------------------------------------------

برای دوستانی که زبان‌شان خوب نیست، متن انگلیسی فوق ترجمه می‌شود:

ترجمه‌ی عرفانی: پاسخ در درون توست.

ترجمه‌ی سرخپوستی: به هرحال سال 2012 جهان نابود می‌شود.

ترجمه‌ی عربی: ما بلد نیستیم، دیگران را استخدام می‌کنیم.

ترجمه‌ی ایرانی (مردم): ندانستن مهم نیست، رابطه مهم است.

ترجمه‌ی ایرانی (مسوولان): مگر می‌شود ما بلد نباشیم؟ فوقش خیلی طول می‌کشد.

ترجمه‌ی دانشجویی: انجام پروژه‌ی پایانی شما در اسرع وقت با قیمت نازل.

ترجمه‌ی فاشیستی: یا یادبگیر یا جدوآبادت را جلوی چشمت می‌آورم.

ترجمه‌ی کره‌ی شمالی: تنها پیشوا همه‌چیز را می‌داند.

ترجمه‌ی اروپایی: من در چارچوب شرح وظایفم کار می‌کنم.

ترجمه‌ی چینی: من بلد نیستم، ولی ارزان می‌فروشم و همه هم می‌خرند.

ترجمه‌ی روسی: ما به جز اتمام نیروگاه بوشهر، همه‌کاری بلدیم.

ترجمه‌ی چاله‌میدانی: خودت بلد نیستی فلان‌فلان‌شده.

ترجمه‌ی جاهلی: خواهی که نبینند حریفان هنرت را، برخیر و بکش سیفون بالای سرت را.

ترجمه‌ی عادی: اگر کاری را بلد نیستید، انجامش ندهید.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۸
تگ ها :


413- کتابخوانی

سوفی از لذت کتابخوانی نوشته است. این نوشته، مرا به یاد دوران کودکیم انداخت که یک تکه کشک یا یک زردآلوخشکه یا لواشکی در گوشهی دهان میگذاشتم و کتابی در دست، شروع به خواندن میکردم و چنان از دنیا کنده میشدم و در دنیای کتاب پرواز میکردم که از خودم و زندگی و اتاقی که در آن بودم جدا میشدم.

و پدر و مادر خیالشان راحت که چه برای تولد و چه برای شاگرداولشدن، کتاب بهترین هدیهای است که خوشحالم میکند و دغدغهای درباره‌‌ی انتخاب هدیه نداشتند شاید.

 

شکر، که از آن انسانهای خوشبختی هستم که توانستهام لذت خواندن و لذت نوشتن را درک کنم. این دو، مرا در «زمان حال» در آغوش میکشند و باهم در میدان «اکنون» پایکوبی میکنیم. شاید کسی در هنگام خوردن «زمان حال» را درک کند، یا هنگام حل مسالهی ریاضی، یا شنیدن موسیقی، یا مراقبه، یا نیایش، یا در کنار دلداری، یا در هر شغلی و کاری ... که همگی باارزشند.

چنین می اندیشم که اگر خداوند به «قلم» سوگند نمیخورد و با «خواندن» پیامبرش را برنمیانگیخت، چیزی در قرآن کم بود. لحظاتی هست – اگر اهل نوشتن باشید تجربه کردهاید- که مهم نیست مشغول کار هستید، در خانهاید، پشت فرمان خودرو هستید ...– حسی گریبان شما را میگیرد و چارهای ندارید جز،

نوشتن!

و سوگند به چنین لحظاتی!

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱
تگ ها :